چند ماه میشد که شنل قمپزی وسط ویترین یک فروشگاه ورزشی تقریبا بزرگ در مرکز شهر روی دوش مانکن افتاده بود. با اینکه مغازه شلوغ و زیاد مشتری داشت اما تا آن زمان کسی حتی نگاهی به او نینداخته بود تا چه رسد که او را بخرد. شنل پیش خودش فکر میکرد:
آخ بخشکی شانس که اگه میتونستم رو دوش خریدارم بشینم اون وقت میتونستم قدرت پرواز کردنمو و نیرویی رو که به کسی که رو دوشش میشینمو نشونش بدم. چه کنم که دوش مانکن بیجون منو به پرواز در نمییآره.
از زل زدن به خیابان خلوت آن وقت روز خسته و در حال چرت زدن بود که آمدن پسر بچهای با بزرگترش به مغازه چرتش را پراند. پسرک دستش را به گوشهی پایین شنل کشید و آهسته به مادرش گفت:
ایول جنسش هم مثل رنگش خفنه. همینو واسه مسابقهی فوتبال فردا میخوام. ولی پسرم این که سفیده. مگه بازی فردا بین تیم سرخ و آبیها نیست. من که نفهمیدم آخر تو طرفدار کدوم یک از اونایی؟
مادر نه طرفدار پرسپولیسمو نه استقلال، از طرفی هم طرفدار هر دو شونم! آخه طرفدار تیم ملیم. همون سفیدا که بازیکنانش از بازیکنای خوب تیمهای دیگه انتخاب میشن!
پسر سمت فروشنده رفت و با خوشحالی گفت:آقا اون شنل سفیده که روش نوشته شنل قُمپزی رو میبریم.
فروشنده راضی از فروش شنل آن را از ویترین در آورد و پرونکرده در ساک دستی گذاشت. شنل با خودش فکر کرد:
بهتر که منو پرو نکرد. آخه از ذوقی که برا خریده شدنم داشتم میترسیدم عجله کنم و مثل همیشه با خرابکاری کار دست خودم و پسرک بدم.
با هم از مغازه خارج شدند. بیرون هوا سرد بود. باد بوی خوش باقلی روی گاری آن سمت خیابان را با خود داشت.به خانه که رسیدند پسر که آرزوی رسیدن دوستانش را به تیم ملی داشت شنل را روی دوشش انداخت و خودش را در آینه تماشا کرد. شنل شروع به تکان خوردن کرد. پسر با دیدن شنل که از روی شانهاش در حال پرواز به سمت بالا بود به خیال اینکه دارد خواب میبیند چشمهایش را مالید و دوباره به آینه زل زد. محکمتر شنل را به شانههایش چسباند. شنل احساس قلقلک کرد. بلند قهقهه زد و به پسرک گفت:میشه کمی از قیافهی تیم ملی در بیای و اینقدر محکم منو نگیری؟ الانست که از خنده روده بر میشم.
تو دیگه کی هستی. تو هم میشه آرومتر بخندی؟ الانه که همه میان تو اطاق تا ببینن چه خبره؟ من، من که میدونی شنل قُمپزیم. اگه دستاتو از زیر بغلم دربیاری قول میدم دیگه نخندم.
آخه داشتی از رو دوشم پرواز میکردی. آره درسته فهمیدی. من میتونم پرواز کنم و هر کاری واست بکنم به شرطی که ولم کنی.
ولتم میکنم! آخ جان. گفتی که میتونی بپری. اصن خوراک خودمی. من تو رو خریدم تا با تکون دادنت تو زمین، بازیکنان خوب و پرتلاش هر دو تیم فردا رو تشویق کنم. چون برام فرقی نداره بازیکن چه رنگی میپوشه مهم اینه که با مهارت و همکاری بازی کنه. پس تو هم با من همعقیدهای. ایول دمت گرم. بزن قدش.
پسر برای دست دادن، گوشه شنل را کشید. شنل دوباره به قهقهه افتاد. با شنیدن صدای پای مادر که سمت اطاق میآمد شنل خودش را به سقف چسباند و پسر دکمهی چراغ را زد. سریع روی تخت پرید و پتو را روی سرش کشید.
مادر که دید پسرش خوابیده در را بست و رفت. پسر بار دیگر مأموریت فردا را برای شنل یادآوری کرد:
فقط یادت باشه که قراره با کمک و حمایت کردن؛ دو بازیکن خوب و قوی از هر دو تیم رو به تیم ملی برسونیم. بله رئیس. اطاعت میشود. فردا برا درخشیدن تیم ملی میترکونیم. البته یه کمی بلوف و قُمپز هم تو شاخشه.
فردا استودیو شلوغ بود. دو تیم با سوت داور با نظم وارد زمین شدند. بعد از خواندن سرود ملی با هم دست دادند و با سوت داور، بازی شروع شد.
هر دو تیم خوب بازی کردند. در دقیقهی سیام بازی پسر با دیدن بازیکن قرمزپوشی که از اوایل بازی بسیار پر تلاش بود و توپ را به دوستانش پاس میداد، شنل را از روی دوشش برداشت و در هوا چرخاند. و با گفتن برو که ببینم چهکار میکنی شنل را در هوا رها کرد. شنل خودش را به روی دوش بازیکن قرمز رساند. قدرت بازیکن زیاد شد. توپ را از بازیکن آبی گرفت و با دریب کردن او از چند بازیکن دیگر گذشت و درست در لحظهای که میخواست توپ را به دروازه آبی شوت کند شنل فریاد زد:
وقت قُمپزه! بازیکن با شنیدن صدا هول شد. توپ از زیر پایش لغزید و به جای توپ شنل را که قلمبه زیر دست و پایش افتاده بود را در دروازه شوت کرد. آبیها هورا میکشیدند و قرمزها دمغ بودند. داور با تعجب در سوت دمید و با فریاد گفت: این حوله رو از وسط زمین جمع کنید!
پسر از ناراحتی سرش را با دستانش گرفته فریاد زد:
قمپزی داری بازی رو بر خلاف ماموریتی که داشتی خراب میکنی!قمپزی در جواب گفت:_ باشه یه بار دیگه فرصت میخوام. فقط یه قمپز کوچولو بود.شنل از دست توپ -جمع -کن پروازکنان فرار کرد و خودش را به روی دوش آبیپوشی که به دنبال گرفتن توپ از رقیبش بود رساند.
قدرت بازیکن دو برابر شد. توپ را گرفت و با سرعت سمت دروازهی قرمز رفت. همهی نیرویش را برای شوت کردن توپ در دروازهی حریف جمع کرده بود که با شنیدن صدای قمپز از سمت شنل دستپاچه شد و توپ را رو به بالا شوت کرد.توپ با همهی قدرت ضربهی بازیکن به تابلوی امتیازها خورد و لامپ آن خاموش شد و روی دستگاه امتیازی دیده نشد.حالا نوبت خندیدن قرمزها، ناراحتی آبیها و عصبانیت داور و کمک داورها بود.پسر داد زد: قمپزی چرا چرا؟! تو همهی نقشههامونو خراب کردی!داور که مطمئن بود کلکی از جانب این شئ پرنده در کار است سوت پایان را زد و بازی تا بررسی شدن ماجرا تعطیل شد.پسر که نقشههایش نقش بر آب شده بود خودش را به زیر تابلوی امتیازها رساند. از تیرک آن بالا رفت و پایین شنل را کشید. مچالهاش کرد و در شلوغی تماشاچیها پنهان شد.استودیوم که آرامتر شد تایم دوم بازی با سوت داور شروع شد. بازیکنان دو تیم با استقامت بیشتری به دنبال توپ میدویدند. قمپزی که قول داده بود دیگر《قمپز》نگوید از دوش پسرک برخاست و روی دوش بازیکن قرمزپوش نشست. قرمزپوش با قدرت تلاشش را بیشتر کرد و با چند پاس به موقع به دوستانش توپ را تا دم دروازهی رقیب رساند و محکم آن را در دروازهی آبی جا داد. قرمزها شروع به تشویق و شادی و بوق زدن کردند. شنل از دیدن شادی قرمزها شاد و با دیدن ناراحتی آبیها ناراحت شد. باید به نفع تیم دیگر کاری میکرد. به بازیکن آبی کنارش که روی زمین نشسته بود گفت: هی پسر میتونی منو رو شونه ت بندازی؟
آبی پوش گفت:
که دوباره خرابکاری کنی و گند بزنی به بازی؟ نه ایندفعه گند نمیزنم پاشو وقت برا جبران کمه!
بازیکن با جستی شنل را روی شانهاش انداخت. توپ را از دروازهبان تیمش گرفت و با همهی توانش به سرعت خودش را به دروازهی رقیب رساند و با یک شوت محکم گل مساوی را زد.
استودیو غرق در شادی شد. داور سوت پایان را با اعلام نتیجهی مساوی زد.
پسرک با خوشحالی به شنل گفت:
کار ما دیگه اینجا تمومه. شنل قمپزی گل کاشتی.شنل به او گفت: تو هم با آرزوی خوبی که داشتی و منو خریدی گل کاشتی.
بیرون که میرفتند از بلندگو صدای داور را شنیدند که قمپزی را صدا میکرد. بعد استادیوم یکپارچه میگفتند:
《 قمپزی، قمپزی》
داور آنها را دعوت به برگشتن کرد.
شنل پرواز کرد و روی دو بازیکن گل زن نشست و گفت:
دوستان ستارههای واقعی اینها هستند که به قدرت خودشون باور داشتند و با تلاش زیاد و همکاری همهی بازیکنان باعث شدند که دو تیم برنده بشن وگرنه که قمپزهای من کار رو میتونست خرابتر هم بکنه.با گفتن این حرف رو به پسرک کرد و چشمکی زد.داور با خنده گفت:_ بله حرکتهای آخری بچههای دو تیم بود که نتیجه به اینجا رسید. ما داورها و مربیان تصمیم گرفتیم برای قدردانی از پسرک و شنل قرمزی و بازی دوستانهی هر دو تیم دو بازیکن گل زننده رو برای تیم ملی کشورمون انتخاب کنیم. بعد رو به آن دو کرد و گفت:_به تیم خودتون یعنی سفید پوشان ملي خوش آمدید.با نواختن سرود ملی هر دو تیم با مربیان، داورها و کمک داورها دور استودیوم میچرخیدند. شنل قمپزی خوشحال روی دوش پسرک جلوتر و بالاتر از همه آنها را همراهی میکرد.
نسیم قصهها — مجله — آثار شما — شنل قمپزی