شخصیت اصلی
نام: میلی
مکان: جنگل و شهر
سن: 9 سال
نوع شخصیت: دختر جادویی
جنسیت: دختر
ویژگی ظاهری: موهایش رنگ فضاست، چشمانش آبی است، پوستش سفیدی دارد، وزنش 38 کیلو است.
شغل: ندارد
چیزی که دوست دارد: جادو
اخلاق: مهربان، ساکت، لبخند بر لب
کسی که همراهش هست: دوستش امیلی
ویژگی خاص: اژدها می شود
میلی 9 سال دارد. میلی خواهر یا برادر ندارد اما یک دوست خوب دارد. دوست او هم 9 سال دارد. هر دوی آنها به مدرسهی نیکو میروند. اسم دوست او امیلی است. جالبش اینجاست که میلی و امیلی سر اسمشان با هم دوست شدند. میلی هیچ حیوانی ندارد. میلی از کتاب خوشش نمیآید. او از درس خواندن هم خوشش نمیآید اما از بین درسها، درس ریاضی را دوست دارد. او عاشق اژدها و دایناسورها است و دایناسور مورد علاقهی او اسپایناسورس است. او دستبندی دارد که مادرش به او داده است و پدر او به او کفش خوششانسی داده است.
یک روز میلی و امیلی با هم دنبال اژدها رفتند اما مثل همیشه چیزی پیدا نکردند.
امیلی گفت: میلی کی میخوای دست از این کارهات برداری؟
میلی گفت: مثل همیشه تا موقعی که اژدها پیدا کنیم.
امیلی گفت: اگر هیچ وقت پیدا نکنیم چی؟
میلی گفت: هیچی بیخیال میشیم البته شاید.
امیلی هوف کرد و به راهش ادامه داد. چشمش که به میلی افتاد دید میلی روی زمین افتاده است. میلی اصلا حال خوبی نداشت.
میلی گفت: امیلی حالم خوب نیست.
امیلی نمی فهمید که میلی چه می گوید چون به زبان اژدها حرف میزد. میلی حس می کرد که از این دنیا دارد میرود. میلی کم کم ناخن هایش تیز و بلند شد و فلس هایی روی بدنش پدیدار شد. در این هنگام میلی بسیار احساس ترس کرد و یکدفعه او به اژدهایی سفید و زیبا تبدیل شد.
امیلی گفت: یا خود خدا…..
میلی در همان حالت اژدها با کلی سختی به خانه ی خود رفت. او وقتی به خانه رسید، سلام داد و قایمکی بدون اینکه مادر و پدرش او را ببینند به اتاق خود رفت. خودش را به در و دیوار کوبید و هی می گفت: از بدنم برو بیرون….. بعد که کمی آرام شد، در ذهنش گفت: بذار برم خانهی امیلی و از او مشورت بگیرم. وقتی که میلی به خانه ی امیلی در حال رفتن بود، داخل اتومبیل راننده با تعجب و ترس به او نگاه می کرد.
میلی به راننده گفت: نترسید من بی آزارم.
راننده با ترس و لرز گفت: چه اتفاق برایت افتاده است؟
میلی جواب داد: من به یکباره تبدیل به اژدها شده ام.
بعد از آن او به خانهی امیلی رسید. همین که وارد شد، امیلی گفت: یا خدا من هنوز به این قیافهات عادت نکردم.
امیلی باز گفت: میلی فکر کنم تو جادویی هستی.
میلی گفت: هورا، دیگه لازم نیست عادی باشم و من همیشه میخواستم که اژدها شوم.
امیلی گفت: باشه خودت می دونی
میلی اینقدر خوشحال بود که حرف های امیلی را نمی شنید و با همان احساس خوشحالی به خانهاش برگشت.
زمانی که برگشت با همان خوشحالی گفت: خدایا من چقدر خوشبختم. در همین حین مادرش او را صدا زد و میلی به خودش آمد و دید که نمی تواند با این شکل پیش مادرش برود. ولی مادرش یکدفعه در اتاق میلی را باز کرد و میلی از ترس از جای خود پرید و داد زد: مامان نیا داخل!!
مادرش با ترس و لرز گفت: چی شده؟ چی شده؟ چی شده؟
مادرش اول فکر کرد که اژدهایی به داخل خانه آمده و دخترش را قورت داده است. بعد که دید دور دست اژدها دستبندی که خودش به میلی داده بود، پیچیده است، فهمید که او میلی است.
مادر میلی داد زد و گفت: بابای میلی بیا اینجا ببین برای میلی چه اتفاقی افتاده؟
میلی به مادرش گفت: مامان، مامان به بابا نگو بیاد، بابا همه چیز را به اشتراک میذاره!!
ولی پدر او قبل از تموم شدن حرف میلی وارد اتاق شد. دهان پدرش باز مونده بود و یک شانهای که کنارش بود را برداشت و پرتاب کرد به طرف اژدها. میلی چون شانه به سرش خورد، به زمین افتاد. پدرش همان موقع کلی عکس از میلی گرفت و گفت: واای، این برای پیجم عالیه. یکدفعه پدرش دید کفش هایی که به میلی داده بود، پای اژدها است.
پدر میلی گفت: ای واای، من دخترم را زدم.
مادرش گفت: من خواستم بهت بگم ولی دیر شد
همان موقع به گوشی میلی پیامی آمد. یک ناشناس به او پیام داده بود و او را تهدید کرده بود. او گفته بود: اگر تا ده دقیقه ی دیگر خانه ی من نباشی، دوستت را می کشم. او عکس امیلی را که بسته بود و چاقویی زیر گلویش بود، برایش فرستاده بود. پدر میلی هم به یکباره غیب شد. بعد میلی سریع مادرش را سوار خود کرد و به وسط جنگل رفتند جایی که دزد امیلی آدرس آنجا را داده بود. میلی دید که دزد ماسک زده است. او که رفت آنجا، دزد یکدفعه ماسکش را برداشت و گفت: تولدت مبارک………….. معلوم شد که پدر میلی دزد امیلی بوده است. بعد از اینکه میلی سورپرایز شد.
پدرش گفت: دخترم، فکر کنم بهتره ببریمت دکتر. اگر دلت می خواهد امیلی رو هم صدا بزنیم.
میلی گفت: باشه ولی شما هم همراه من باید بیایید.
مادرش سری به نشانه ی رضایت به پدر میلی تکان داد. آنها امیلی را صدا زدند و باهم به پیش دکتر رفتند. پدر میلی گفت: فکر کنم باید بریم دامپزشکی نه پزشک. آنها پیش دامپزشک رفتند. زمانی که میلی و مادرش وارد اتاق دامپزشک شدند. دهان دامپزشک باز ماند.
میلی گفت: چیه مگه تا حالا اژدها ندیدی؟!
دامپزشک گفت: اااااا نه ندیدم. تازه سخنگوش رو که اصلا ندیدم.
بعد از این حرف ها، دامپزشک گوشی معاینه اش را برداشت و روی سینه ی میلی گذاشت و گفت: مشکلی نداری تو ولی بعید می دونم که عادی باشه این،
میلی گفت: نه عادی نیست و اصلا عادی نیست.
یکدفعه دید که امیلی دارد می گوید: میلی میلی دیر شده.
میلی گفت: چی دیر شده؟
امیلی گفت: مدرسه دیگه، مدرسه مون دیر شد.
میلی گفت: من که اژدهام، چجوری میخوام برم مدرسه؟
امیلی گفت: اژدها!!! تو که اژدها نیستی. فکر کنم یه چیزیت شده میلی.
میلی گفت: من الان دامپزشکی هستم، چی شده اینجا؟
یکدفعه همان لحظه دامپزشک به او گفت: باید ببرینش جلوی آینه.
میلی رفت جلوی آینه و دید که اصلا اژدها نیست. دامپزشک به او گفت: فهمیدم که چرا میلی اینطوری شده. میلی اینقدر که به اژدها باور داشته که فکر کرده به اژدها تبدیل شده.
مادر و پدر میلی به هم نگاه کردند و خندیدند. میلی گفت: من مطمئنم که اژدها بودم و این امکان نداره. دامپزشک و مادر و پدر او حرفش را باور نکردند. میلی فهمید که وقتی به یه چیزی خیلی باور داشته باشی، فکر می کنی که خودت به آن تبدیل شده ای.



یک پاسخ
چه داستان شیرین و قشنگی