در صورت بروز هر مشکلی به شماره تلفن پشتیبانی پیامک بزنید: ۰۹۳۵۲۶۰۷۵۹۱
یکی بود، یکی نبود. غیراز خدای مهربون هیچکس نبود.
دختری بود به اسم مریم. مریم کوچولو بیشتر وقتها خوشاخلاق بود و میخندید. او دوستان زیادی داشت و بچهها از اینکه در کنارش باشند، احساس شادی میکردند و از بازی کردن با او لذت میبردند. تازگیها مریم یک دوست جدید پیدا کرده بود که در همسایگی آنها زندگی میکرد. اسمش سارا بود و چند سالی از مریم بزرگتر بود.
مریم کوچولو عصرها با اجازهی مادرش به حیاط خانهشان میرفت تا با سارا بازی کند.
یک روز عصر که مریم و سارا مثل همیشه مشغول بازی با عروسکهایشان بودند، سارا گفت:
– میدونی چیه مریم؟ میخوام یه رازی رو بهت بگم!
– راز؟ چه رازی؟
– من دیروز گوشی مامانمو یواشکی برداشتم!
– وای! چرا اینکارو کردی؟
– آخه میخواستم بازی کنم ولی مامانم اجازه نمیداد!
– بهنظر من دیگه هیچوقت اینکارو نکن. رازت همین بود؟
– نه! اینترنت گوشی مامانم روشن بود و یه فیلم براش اومد. منم رفتم فیلمه رو باز کردم و یه چیزای خیلی عجیب و ترسناکی توش دیدم!
– واقعا؟ مثلا چی دیدی؟
سارا همهي چیزهایی را که دیده بود و اصلا هم مناسب سن بچهها نبود، برای مریم تعریف کرد. مریم خیلی ترسیده بود و با نگرانی به حرفهای سارا گوش میداد. وقتی حرفهای سارا تمام شد، به او گفت:
– مریم یادت باشه که اینا رو برای کسی تعریف نکنیا! وگرنه دیگه باهات دوست نیستم و دیگهام باهات بازی نمیکنم!
مریم قبول کرد که به کسی چیزی نگوید. اما وقتی از حیاط به خانه برگشت، دیگر آن دختر سرحال و خندان همیشگی نبود. با قیافهی ناراحت و نگران رفت توی اتاقش و در اتاقش را بست.
مادرش در زد و پرسید: مریم جان! دختر قشنگم، چرا ناراحتی؟
مریم گفت: چیزی نیست مامان. فقط میخوام تنها باشم.
مادرش فکر کرد که شاید مریم با سارا دعوایش شده است و به او اجازه داد که در اتاق بماند و هر وقت دلش خواست با مادرش حرف بزند.
مریم تا شب، به حرفهای سارا فکر میکرد. اصلا نمیتوانست چیزهایی را که شنیده بود فراموش کند و مدام صحنههای ترسناکی را در ذهنش تصور میکرد.
بچهها!
حالا به نظر شما مریم باید چه کار کنه تا دوباره حالش خوب بشه؟ خوب فکر کنید و جوابهای خودتون رو برام بنویسین.

نسخه اپ پیشرو یا PWA سایت نسیم قصه ها را به صفحه اصلی دستگاه خود اضافه کنید
1. برنامه را در مرورگر سافاری باز کنید.
2. بر روی دکمه Share کلیک کنید.
3. دکمه Add To Home Screen را کلیک کنید.
3 دیدگاه برای راز مریم قصه ای درباره ی رازداری
فریبا نبیزاده –
درود به نسیم جان
اگر جای مریم بودم به مامانم می گفتم. شاید سارا از دستم عصبانی شود و مدتی با من بازی نکند اما یاد می گیرد که به مادرش دروغ نگوید و یواشکی کاری که مناسب او نیست انجام ندهد.
ف.پ –
اسم این کار سارا رازداری نیست. چون نتیجه بدی که داره حالش رو بد میکنه و از طرفی مریم فکر میکنه کارش درسته. پس باید بره بگه تا هم حال خودش تغییر کنه و خوب بشه هم مریم دیگه اشتباه نکنه
مهدیسا –
حتما با مامانم درمیون میزاشتم تا آرامش بگیرم