در صورت بروز هر مشکلی به شماره تلفن پشتیبانی پیامک بزنید: ۰۹۳۵۲۶۰۷۵۹۱

خانه‌ی عجیب

روزی روزگاری، در شهری دور، خانه‌ای عجیب وجود داشت که هیچ‌کس در آن زندگی نمی‌کرد. خانه تنهای تنها بود. پنجره‌هایش شکسته بودند و باد وقتی در خانه می‌پیچید صدای زوزه‌ی ترسناکی مثل زوزه گرگ می‌پیچید. هرکس حال خوبی نداشت، به کنار آن خانه می‌آمد و سنگی به سمتش پرتاب می‌کرد و می‌گفت: «چه خانه‌ی زشتی…»

بچه‌ها با توپ، شیشه‌هایش را می‌شکستند. روی دیوارهای ترک‌خورده‌اش یادگاری می‌نوشتند. کنار در پوسیده آن آتش روشن می‌کردند.

خانه‌ی عجیب غصه می‌خورد و آه می‌کشید. روز به روز زشت‌تر و وحشتناک‌تر می‌شد. کم‌کم تمام دیوارهایش سرخ شدند، چشم‌هایش ترسناک‌تر.

تا اینکه یک شب، حباب‌هایی سرخ از دودکشش بالا رفتند. هنگامی که مردم آن حباب‌ها را دیدند، خواب از سرشان پرید و اسم آن را سُرخانه گذاشتند. شب‌های دیگر هم صداهایی ترسناک از دودکشش به شهر رسید.

صداها آنقدر زیاد بودند که وحشت و ترس به دل همه‌ی بچه‌ها افتاد. آن‌ها هر شب گریه می‌کردند و صدا می‌زدند:
«مامان! سُرخانه دارد صدا می‌دهد!»
«بابا! حباب‌های سرخ پشت پنجره‌مان هستند!»

سُرخانه روز به روز عصبانی‌تر و سرخ‌تر می‌شد. کم‌کم تمام شهر سرخ سرخ شد، خانه‌ها با نور سرخ حباب می‌لرزیدند. بسیاری از مردم شهر را رها کردند و رفتند. خبر سُرخانه در تلویزیون و رسانه‌ها پخش شد و همه‌ی مردم را به وحشت انداخت.

تا اینکه یک روز صبح، آوایی عجیب به گوش شهر رسید؛ آوایی پر از شادی و روشنی. مردمی که در شهر مانده بودند، پنجره‌ها را باز کردند و صدایی زیبا و آرام شنیدند.

مردی که لباس قرمزی بر تن داشت با دوچرخه‌ای قدیمی به آنجا می‌آمد. پرنده‌ها بالای سرش پرواز می‌کردند. بچه‌ها از خانه‌ها بیرون آمدند؛ و فریاد زدند:
«حاجی فیروز! حاجی فیروز!»

حاجی فیروز که همیشه در تلویزیون بود و همه او را با نمایش‌هایش می‌شناختند، به شهر آمده بود تا سُرخانه را از نزدیک ببیند. وقتی به نزدیکی آن رسید، حباب‌های سرخ از دودکش سُرخانه بیرون زدند و در هوا چرخیدند. صدای وزش باد با فریاد حباب‌ها همراه شد. مردم ترسیدند و عقب رفتند.

اما حاجی فیروز ایستاد و لبخند زد. یکی از حباب‌های سرخ نزدیکش شد و با صدای ترسناک غرش کرد. حاجی فیروز نفس عمیقی کشید و جلو رفت.

سُرخانه چشمانش را باز کرد. مردی را دید با لباس‌های قرمز و صورتی سیاه که به سوی او می‌آمد. جمعیت زیادی هم پشت سرش بودند. سُرخانه تعجب کرد چرا مردم از او نمی‌ترسند؟ مرد تنبک به دست گرفته بود و می‌خواند:

ارباب خودم سلام علیکم
ارباب خودم بزبز قندی
ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟

مردم می‌گفتند: «حاجی فیروز اومده! سالی یه روز اومده!»

سُرخانه چشمانش را بست و حوصله نداشت. با خودش گفت: حاجی فیروز دیگه کی هست؟ اما مرد تنبک به دست می‌خواند و به سمت سُرخانه می‌‌‌آمد. ناگهان سُرخانه احساس کرد کسی در آن را باز می‌کند.

حاجی فیروز گیاهی خودرو را جلوی در دید با گل‌هایی چند رنگ. گیاه آنقدر رشد کرده بود که جلوی در را گرفته بود. حاجی فیروز فریاد زد: «وای چقدر سُرخانه زیباست!» دوربینش را برداشت تا از آن گیاه خودرو عکس بگیرد.

به بچه‌ها گفت: «ترک‌های روی دیوار را نگاه کنید شبیه چی هستند؟»
پسر کوچولویی گفت: «شبیه رود.»
دختری دیگر گفت: «شبیه موهای من هستند.»
یکی هم ترک‌ها را تنه درخت دید.

شیشه‌های شکسته هم در آفتاب مثل رنگین‌کمان شده بودند. حاجی فیروز فریاد زد: «چه تصویر قشنگی، تا به حال ندیده بودم.»

مردم هم هنگامی زیبایی‌های سُرخانه را دیدند، موبایل‌هایشان را درآوردند و عکس گرفتند.

سُرخانه از تعجب نمی‌دانست چه کار کند! با خودش گفت: «من اینقدر زیبا هستم؟» ناگهان لبخندی زد و خنده‌ی ریز از دودکشش بالا رفت و به حبابی سبز تبدیل شد.

بچه‌ها خوشحال و خندان می‌خواندند:

با خنده و با شادی
می‌چرخیم و می‌گردیم
با طبل شادِ خنده
با غم‌ها در نبردیم

همه با حاجی فیروز
سبزیم و شادمانیم
حباب سبزِ خنده
به سمت آسمانیم

وقتی صدای آنها در سُرخانه پیچید، حباب‌های سبز از آن بیرون آمدند. رنگ سبز روشن سُرخانه را پر کرد و دیوارها، پنجره‌ها و سقف دوباره مثل قبل شدند.

صدای حاجی فیروز و ترانه‌ی بچه‌ها شهر را پر کرد:

وقتی که خنده باشد
رنگ آرامش داریم
از بچه‌های دنیا
همه یک خواهش داریم

این‌که با هم بخندند
همچون گل‌های شاداب
تا دنیا زیبا باشد
مثل شب‌های مهتاب

صدای در و سقف سُرخانه مثل آواز باران نرم شد؛ دودکش را پر کرد. پرنده‌ها بالای سرش پرواز کردند. مردم ناگهان دیدند سُرخانه سبز‌سبز شد و حباب‌های سبز شهر را در آغوش گرفتند.

از آن روز سبزخانه، خانه‌ای پر از شادی و امید بود و همه شهر آن را دوست داشتند.

نویسنده :ریحانه‌یزدانی
شاعر :زهرا میریان

از دوست شاعرم خواستم شعری با توجه به داستان من بسراید.

14 پاسخ

  1. شروع داستان خوب بود، مخصوصاً در میانه بسیار جذاب شد، اما نقش حاجی فیروز در این میان چه بود، مثلاً چه فرقی با ننه سرما یا بابانوئل داشت؟!
    منطق داستان هم چنگی به دل نمی‌زد. دلیل حباب‌های قرمز چه بود؟ در دنیای فانتزی میشود پذیرفت خانه حباب قرمز داشته باشد. اما دلیلش چیست؟ می‌خواهد مردم بیشتر از او بترسند و دوری کنند؟ و مهمتر اینکه چطور حباب‌ها سبز رنگ شدند؟
    با همه این موارد داستان در ابتدا بسیار پرکشش و جذاب بود.

  2. ترکیب زیبایی بود .قصه همراه باشعر و همچنین سنت ها هم در آن نقش داشتند ،به نظرم برای بچه ها خیلی جذابه و به خوبی با آن ارتباط می گیرند.
    موفق باشید ریحانه جان

    1. خانم یزدانی عزیز
      بسیار عالی.
      امیدوارم این خانه ی عجیب باز هم برای بچه ها داستان های زیبایی داشته باشد.

  3. به نام خدا
    داستان خانه عجیب تصویری از تصورات گوناگون انسان در مواجهه با پدیده های نوظهور است. رنگی از نگرش منفی بر صورت شهر نقش می بندد و وقتی عمونوروز که نماد بهار و امید و رویش است سر می رسد معنای واقعی رندگی نمودار می شود. البته در بخش اول داستان ماجراها خیلی سریع اتفاق می افتند که اگر روندی طبیعی تر داشته باشند باورپذیرتر می شود. چرایی ترس از خانه معلوم نیست و گویی همه چیز ناگهانی رخ می دهد. اما طرح و ایده و پایان زیباست.

  4. داستان زیبایی بود
    داستانی برای نسل امروز که بسیار نا امید و شکننده شده اند، می توان همیشه وسط سیاهی هم منتظر یه اتفاق خوب باشیم تا نور امید به زندگی بتاباتد

  5. چه داستان زیبا و دلنشینی .👏👏👏👏
    مرحبا به خانم ریحانه یزدانی نویسنده توانمند و دوستدار کودک و نوجوان🌺❤️🌹

  6. سلام و درود از خواندن این داستان واقعا لذت بردم ، خیلی عالی بود . با تشکر از خانم یزدانی عزیز برای این داستان زیبا و امیدبخش .

  7. تو کوچه مون یه پسر سرخ داریم پدرش معتاده و …بچه ها میزنش و مسخره اش می‌کنند کاش قبل اینکه خونه شون مثل لپای علی اکبر سرخ بشه حاجی فیروز بیاد ‌‌‌‌…درود بر ریحانه ی عزیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به سایت
نام کاربری / ایمیل / شماره موبایل خود را وارد کنید
بازیابی کلمه عبور
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد
ورود به سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ثبت نام در سایت
شماره موبایل / ایمیل را تایید و اطلاعات را تکمیل کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
ثبت نام در سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر

نسخه اپ پیشرو یا PWA سایت نسیم قصه ها را به صفحه اصلی دستگاه خود اضافه کنید

1. برنامه را در مرورگر سافاری باز کنید.

2. بر روی دکمه Share کلیک کنید.

3. دکمه Add To Home Screen را کلیک کنید.