در صورت بروز هر مشکلی به شماره تلفن پشتیبانی پیامک بزنید: ۰۹۳۵۲۶۰۷۵۹۱

غار مرموز

بسم الله الرحمن الرحیم
قرار بود از طرف مدرسه به یک اردو برویم. در واقع به یک غار . ‌ حتماً می‌گویید خوش به حالت مایکل! مدرسه‌ی ما که هیچ وقت از این کارها نمی‌کند یا بعضی‌هایتان می‌گویید چون سیزده سالت است و بزرگ شدی این کارها را برایتان می‌کنند ؛ خوش به حالت!
ولی در اصل هم خوش به حالم نیست بلکه بد به حالم هست و شما باید برای من متأسف باشید.

می‌خواهم یه چیزی بگویم که قرار نیست کل پایه با کل مدرسه به اردو بیاید . فقط کلاس ما ؛ میدانم کلی حرف دارید که به من بزنید مخصوصا کلی فحش و بد و بیراه ولی توی خودتان نگه دارید تا من بگویم چرا کلاس ما؟
چون مدرسه قول داده بود که که هر کلاسی که بهتر و بیشتر درس بخواند و کلاسشان مرتب‌تر باشد یک جایزه ویژه دارد. این را بگویم که کلاسی که من توی آن درس می‌خواندم و با هیچ کدام از همکلاسی‌هایم دوست نبودم و حتی از آنها بدم می‌آمد. درس‌نخوان‌ترین کلاسی بود که در مدرسه وجود داشت. ناگفته نماند که هیچ کدام از آنها هیچ علاقه‌ای به تمیز کردن نداشتند. حتی خود من!‌
و برعکس کلاس ما، یعنی کلاس بغلی بود که که درس‌خوان‌ترین و تمیزترین کلاس در کل مدرسه بود.

از آن موقعی که مدرسه قول جایزه ویژه را داد کلاس ما از همیشه بیشتر سعی می‌کرد تا درس نخواند و از زیر کار در برود تا به آن جایزه نرسد.
کلاس بغلی از همیشه بیشتر درس می‌خواند و از همیشه بیشتر کلاس را تمیز می‌کرد تا به آن جایزه برسد. آن روز فرا رسید. همان روزی که معلوم می‌شد چه کلاسی به جایزه می‌رسد.
ناظم مدرسه از پشت بلندگو گفت: کلاس هفتم ۱ به این جایزه می‌رسد و به یک اردو می‌رود.

سخنرانی تمام شد.

معلوم شد آن کسی که به این اردوی ویژه میرود کلاس ما بود که همه را شوکه کرد.

بله! مثل اینکه دنیا اینطور رقم خورده که هیچ کدام از کلاس ها به چیزی که می‌خواهند نرسند .

هنوز هم بعضی از شما می‌گویید که باز هم خوش به حالت مایکل!

ولی بعضی هایتان مرا درك کردید. ولی چیزی هست که شده.‌

خلاصه به آنجا رفتیم. من آخر صف بودم. و این بدترین چیز .ممکن بود همانطور که به جلو حرکت می‌کردیم صدایی آمد؛ برگشتم تا ببینم چه بوده است.
چیزی ندیدم برگشتم تا به مسیرم ادامه دهم ولی هیچ کسی آنجا نبود!

ترسیدم.

آمدم تا بروم و بقیه را پیدا کنم که یک دفعه افتادم پایین ولی خوشبختانه آسیبی ندیدم.

دورو اطراف خودم را گشتم تا شاید کسی را ببینم ؛ ولی جز من و تنهایی و بی کسی چیزی نبود.

ناچار بودم از همان جا به مسیرم ادامه بدهم .

همین طور که می رفتم صداهای عجیب و وحشتناکی به گوش می رسید که یکی از یکی ترسناك تر بود .

یک دفعه صدای جیغ گوش خراشی آمد .

هول شدم و افتادم در دریاچه ای که برای من خیلی عمیق بود .

دست وپا میزدم و سعی می کردم خودم را به آن طرف دریاچه برسانم .

بعد از حدودا ٥ دقیقه موفق شدم دستم را گرفته بودم به سنگی سفت و محکم و داشتم بالا می آمدم که همان لحظه کوله پشتی ام که تمام زندگی ام در آن به صورت مچاله و فشرده جا گرفته بود را تمساحی بر دهان گرفت و کشید .
فقط یک چراغ قوه برایم باقی مانده بود.

هر جور فکر میکردم باید به راهم ادامه می دادم و بی خیال کوله پشتی شوم .

و همین کار هم کردم.

همینطور که می رفتم ، چراغ قوه ام خاموش شد و دیگر هیچ چیزی معلوم نبود .

به اطرافم نگاه کردم و بعد به راحتی به راهم ادامه دادم. یک دقیقه بعد صدای هوهوی بلندی شنیده شد به پشتم نگاه کردم و دیدم چیزی به سمتم می‌آید زیاد واضح نبود . ولی بعد که نزدیکتر شد فهمیدم یک روح است که چند قطره خون روی بدن سفیدش است و دنبال من است .
پا به فرار گذاشتم .

۰۱ دقیقه بدون وقفه دویدم تا بالخره روی زمین افتادم .

روح به من نزدیک و نزدیک تر شد و درست بالای سرم توقف کرد. نگاهی به جلویش کرد ، فریاد کشید و محو شد. نفس راحتی کشیدم و ایستادم تا ببینم روح از چی ترسیده بود ؟
نوری را دیدم که کمی جلوتر بود . فهمیدم که روح از نور ترسیده چون وقتی چراغ قوه ام خاموش شد به سراغم آمد و اینگونه درصفحه ی۳٤ دفترچه ذهنم نوشتم :
روح ها از روشنایی می‌ترسند.

و به طرف نور حرکت کردم .

نزدیک که شدم دیدم نور از اتاقی کوچک می آید رفتم جلو تا در را باز کنم و دیدم که روی در نوشته شده:

خونسردی مرگ

با ترس بیشتری در را باز کردم و وارد اتاق شدم .

جلوی در یک نقشه بود آن را برداشتم ولی از آن سر در نیاوردم. نقشه را روی میز قهوه ای آنجا گذاشتم .
و شروع به گشت و گذار در اتاق کردم .

نقشه ای دیگر دیدم که ادامه ی همان نقشه است .

و آنها را کنارهم گذاشتم تا کامل شود . ولی ۲ قطعه کم داشت .

قطعات را پیدا کردم ،فقط مانده بود چسباندن که چسب هم داخل کمد سفید کنار میز بود . میخواستم بیرون بروم که ناگهان صفحه ۳٤ ی دفترچه ی ذهنم باز شد و گفت :
روح ها از روشنایی می ترسند..

رفتم دنبال چراغ قوه ولی هر چه گشتم دیدم چراغ قوه ای درکار نیست .

ناامید و لرزان به سمت در رفتم تا چراغش را خاموش کنم ولی به جای چراغ فانوس بود که فضا را روشن نگه داشتم بود .

فانوس را در دست راستم گرفتم و نقشه را در دست چپم .

این طرف در نوشته ای دیدم :

با مرگ و زندگی ات بازی مکن .

یعنی چی ؟

وحشت کردم و با بدن لرزان خارج شدم .

یک چشمم به نقشه بود چشم دیگر به مسیر. از روی نقشه خواندم :
۷ قدم به راست ۲ قدم به جلو .

۱… ۲… ۳ … ٤ … ٥ … ٦ … ۷

۱…۲

جلویم را نگاه کردم و پله هایی را دیدم که به بالا می‌رفت ؛

من هم با پله‌ها هم مسیر شدم و به سمت بالا حرکت کردم .

وقتی به بالا رسیدم به پشتم نگاه کردم و دیدم نوری دارد به سمتم حرکت می‌کند.

از تعجب خشکم زد و دهانم باز ماند .

نور که دیگر به من رسیده بود گوشه کناره های دهانم به سمت بالا حرکت کرد و تبدیل به لبخند شد .

آقای ویلیامز مرا در آغوش گرفت و پرسید: تا حالا کجا بودی مایکل؟ ما و بچه ها خیلی نگرانت شدیم.

گفتم :من گمشده بودم و کلی اتفاق برام افتاد حتی فانوس و یک نقشه هم پیدا کردم که میتونیم باهاش راه خروج رو پیدا کنیم .

_چقدر عالی پس این مشکل هم حل شد . حال برو پشت من .

_بهتر نیست که من نقشه دستم هست برم جلو ؟

_ اصلا فکرش هم نکن .

_ولی شما بد می‌خوانید و همه ی مان بدبخت میشویم .

_ببین داری اعصابم را خرد میکنی !

_ببینید آقای ویلیامز من کاری به کار شما ندارم خودم می روم جلو .

_باشه برو ولی رفتیم مدرسه باهات حسابی کار دارم . رفتم جلو و با آخرین درجه ی صدام نقشه را خواندم .
همه شاکی بودند که چرا انقد آرام می خوانی ؟

برای بار دوم جوری خواندم که کم مانده بود حنجره ام پاره شود.

داد بچه ها بلند شد .
گوشم را گرفتم که صدای هیچ احدی را نشنوم .

بار سوم با همان صدای گرفته و مریض رفتم وسط جمع و نقشه را خواندم بچه ها راضی شدند و باهم به راه افتادیم . بعد کلی این طرف و آن طرف رفتند بالاخره به خروجی ترسناك غار یا همان ضربدر روی نقشه رسیدیم.
با اینکه اصلا اولش از رفتن به اینجا متنفر بودم الان خدارو هزاربارشکر میکنم که با هیچ کاری نکردن برای رفتن به اینجا انتخاب شدیم .
حتما می‌گویید چرا مگر چه اتفاقی افتاد؟ الان برایتان مختصر و کوتاه میگویم :
چون هیچ کسی نیست که مغز و اعصابت را پر کند از محدودیت و قانون و مدار با سس عصبانیت دوبل اضافه .

برای خودت آزادی و میتوانی مثل یک آدم عاقل و بالغ فکر کنی و قانون های اضافه یا همان سس عصبانیت را حذف کنی . برایتان آرزو میکنم که همچین اردویی نصیب تان شود .
من هم به شما قول می‌دهم که خودم شخصا درس می‌خوانم و کلاس را تمیز میکنم.

راستی بگویم که اصل نگران من و آقای ویلیامز نباشید چون از نظر من او الان باید در تیمارستان باشد نه در مدرسه ! پس شما هم قول بدهید بچه ی خوبی باشید تا به اردو بروید .
من شماره می دهم حتما بهم میس بیندازید شماره :
۳۱۱۳۱۳۱۱۳۲۳

خدانگهدار منتظر میس های قشنگتون هستم .

نویسنده: ریحانه پورقاسمی (۹ ساله)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به سایت
نام کاربری / ایمیل / شماره موبایل خود را وارد کنید
بازیابی کلمه عبور
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد
ورود به سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ثبت نام در سایت
شماره موبایل / ایمیل را تایید و اطلاعات را تکمیل کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
ثبت نام در سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر

نسخه اپ پیشرو یا PWA سایت نسیم قصه ها را به صفحه اصلی دستگاه خود اضافه کنید

1. برنامه را در مرورگر سافاری باز کنید.

2. بر روی دکمه Share کلیک کنید.

3. دکمه Add To Home Screen را کلیک کنید.