در صورت بروز هر مشکلی به شماره تلفن پشتیبانی پیامک بزنید: ۰۹۳۵۲۶۰۷۵۹۱

مدرسه‌ی عجیب

خب سلام اول از همه می خواهم که خودم را معرفی کنم .بهتر از آن همه اتفاقات هست.
من سوفی هستم 12 سال دارم من به خاطر اینکه پدرم را در سن 10 سالگی از دست دادم با مادرم زندگی می کنم.
من دوستی به نام لایلا دارم که هم سن من است و او هم پدرش را از دست داده و با مادر و برادرش زندگی می کند.
قصه‌ی ما از اینجا شروع شد ،یه روزعادی من از خواب بیدار شدم مادرم را بغل کردم و کیفم را که داخلش کتاب‌هایم و چراغ قوه‌ام بود برداشتم و وقتی در را باز کردم لایلا را دیدم که داشت به ساعتش نگاه می کرد او گفت:((سوفی بازم که دیر کردی! ))
از او معذرت‌خواهی کردم و به سمت مدرسه راه افتادیم .
یواشکی به مدرسه رفتیم و داخل صف ایستادیم. زنگ اول گذشت و همه چیز عادی بود تا اینکه وقتی سر صف ایستادیم من مدیر را دیدم که داشت از زیرزمین می‌آمد بیرون و پشت سرش در انباری را قفل می کرد. تعجب کردم چون هیچ وقت ندیده بودم که از آنجا بیرون بیاید.
من به لایلا گفتم:(( زنگ دوم از معلم اجازه بگیر و ما به بهانه ی دست شویی به حیاط برویم چون موضوع مهمی هست که من باید به تو بگویم.))
لایلا سرش را به علامت باشد تکان داد.
زنگ دوم همان طور که می خواستیم پیش رفت و من تمام ماجرا را برای لایلا تعریف کردم اما وقتی به کلاس رفتیم هیچ کس آنجا نبود، جز مردی که لباس سفید پاره با شلواری دودی پوشیده بود و پشتش به ما بود. وقتی برگشت دندان های تیزش معلوم شد و او داشت زمین را می‌لیسید و خیلی وحشتناک بود.
لایلا جیغ زد و هیولا به سمت او رفت. لایلا صندلی معلم را برداشت و به سمت هیولا پرت کرد و هیولا روی زمین افتاد. من و لایلا به بیرون از کلاس رفتیم و من حتی نمیفهمیدم که دارم قدم برمی دارم چون خیلی تند می دویدم. به پله ها رسیدیم و تمام کلاس ها را گشتیم که بفهمیم کسی آنجا هست یا نه. کسی آنجا نبود به سمت حیاط رفتیم و باز هم هیچ کس آنجا نبود .
لایلا نفس نفس میزد با حالتی استرس دار گفت:((چ…..چی اونجا بود؟من خواب دیدم؟))
جواب دادم:((نه لایلا تو خواب ندیدی من هم آن…… موجود را دیدم!))
به سمت درمدرسه رفتیم ولی قفل بود. تنها راهی که داشتیم این بود که به انباری برویم. سعی کردم به مادرم زنگ بزنم که ببینم کجاست اما او برنمی‌داشت .
من و لایلا تا دم درانباری رفتیم. ای وای یادم نبود که در انباری قفله.
لایلا به اتاق سرایداری رفت و پیچ گوشتی آورد و من به زور توانستم قفل در را باز کنم و ما به داخل انباری رفتیم ولی در را باز نگه داشتیم که اگر کسی آنجا بود بتوانیم فرار کنیم. برق را روشن کردیم ولی چیزی یا کسی آنجا نبود در را محکم بستم که که نه کسی خارج شود و نه کسی به داخل بیاید. در انباری کمدهایی بزرگ وجود داشت که داخلشان وسایل بوفه بود .
نفس راحتی کشیدیم . و من یک عالمه سوال داشتم .
چند بار بود که به مادرم زنگ می زدم؟ آها متوجه شدم من چهل و هفت بار به مادرم زنگ زده بودم و لایلا هم به برادر و مادرش سی و نه بار زنگ زده بود و هیچ کس جواب نمی داد .
هم نگران بودیم و هم ترسیده بودیم. بعد از چند ساعت فکری به سرم زد . پشتم را نگاه کردم و دیدم لایلا خوابیده بنابرین روی او سویشرتم را انداختم .
من رفتم تا دنبال سرنخ بگردم مثل انیمیشن‌هایی که می‌بینم شاید اینجا معما یا در مخفی ای داشته باشه. چند قدم به جلو رفتم و به تابلویی قدیمی رسیدم که رویش میز غذایی کشیده شده بود داخل فکرم گفتم:((هیچ چیز ضرری ندارد .))
واقعا هم ضرر نداشت من تابلو را برداشتم و دیدم که زیرش با رنگ قرمز فلشی قرمز کشیده شده بود به زیر پایم نگاه کردم و دیدم که چیزی مثل چاه زیر پایم است که سوراخی کوچک روی آن است. چند قدم به عقب رفتم و انگشتم را می خواستم داخل آن سوراخ ببرم که دیدم آن سوراخ نیست و در واقع دکمه است آن را فشار دادم و در چاه باز شد.

لایلا را صدا کردم او چشم هایش را مالید و چشم هایش را باز کرد و تا دید در چاه باز شده از جایش پرید و سویشرت من به داخل چاه پرت شد .
آماده شدیم که به داخل چاه برویم مقداری آب و خوراکی از قفسه های کنار عکس پیداکردم و آماده ی رفتن به چاه شدیم.
اول من به داخل چاه رفتم و بعد هم لایلا آمد و چراغ‌ها را خاموش کرد و خیلی آرام در چاه را بست و من در این فاصله چراغ قوه ام را از داخل کیفم بیرون آوردم و چراغ قوه ام امروز به درد میخورد. با نردبانی که داخل چاه بود به طرف پایین حرکت کردیم و تقریبا پنج دقیقه بود که داخل چاه مانده بودیم و داشتیم پایین می رفتیم .
و بعد ازپنج دقیقه به پایین ترین نقطه ی چاه رسیدیم و به بن بست خوردیم ولی سویشرت من پیدا شده بود آن را برداشتم و تکان دادم و به کمرم بستم .
بند کفش لایلا باز شده بود و وقتی خم شد تا آن را ببندد دستش را به دیوار تکیه داد و به طرف چپش پرت شد. من که در شوک مانده بودم صدای جیغ لایلا را شنیدم و او پرسیدم :((لایلا !کجایی؟))
او جواب داد:((سوفی من از دیوار رد شدم و تو هم میتونی از دیوار رد بشی چون اون دیوار الکیه.))
دستم را به دیوار تکیه دادم و چیزی که من از دیوار می دانم این است که سفت است و کسی نمی تواند از آن رد شود ولی من در آن لحظه هیچ چیزی حس نکردم. من ازجایی تاریک به جایی روشن رفتم و چشم هایم درد می کرد و وقتی چشم هایم را باز کردم محیطی بزرگ با یک عالمه تخت های بیمارستانی دیدم که ته این سالن دری با پرده ای رویش دیده می‌شد که انگار از داخل نمی شد بیرون و از بیرون داخل را دید و یک کمد بزرگ که داخلش هزاران آمپول بود که دسته بندی شده بود و رویش نوشته بود «هیولا»و «زیرین».
صدایی آشنا داشت به طرف اتاق می آمد لایلا دستم را گرفت و ما پشت کمد قایم شدیم چون معلوم نبود که او چه موجودی است انسان؟ هیولا؟ یا یک چیز غیر منتظره؟
در باز شد و کسی به داخل آمد که من و لایلا خیلی وقت بود یا او آشنا بودیم و برای همین صدایش را می شناختیم او کسی نبود جز…..
مدیر مدرسه ی من و لایلا دقیقا جلوی چشم های ما ایستاده بود !
لایلا از ترس آنقدر دست من را فشار داد که من فکر کردم الان است که استخوان من بشکند با استرس خیلی زیاد گفت:((م…..مدیر مدرسه ی ما اینجا چیکار میکنه ؟و کسی که بغل مدیر ایستاده همون مردی نیست که توی کلاس بود؟ چطوری اومده اینجا ؟ما که اون و در را ندیدیم و ……..
وسط حرفش پریدم: ((لایلا!من نمی دانم این ها سوال های خودم هم هستند و اینکه آنقد سوال نکن آخر مارو هم پیدا می کنن.))
مدیر گفت:(( خب تام اون دو تا بچه ی شیطون رو پیدا کردی؟ که گفتی توی کلاس بودن؟))
تام با صدایی کلفت گفت:((خیر خانم. نتونستم اون هارو بگیرم ولی قول میدهم که بعد عملیات انجام بدم!))
-مطمئنی؟
-بله کاملا
-پس بگو همگی جمع بشن تا زود کارمون رو انجام بدیم و هیولاشون کنیم تا تو هم به کارت برسی!
-چشم خانم
بعد تام فریاد زد:((آهای مردم جمع بشید امروز قراره کاری کنیم که هیچ کس نکرده و نخواهد کرد به غیر از کی؟ به غیر از ما یعنی ما قراره انجام بدیم خب خب همگی جمع بشن که قراره کاری کنیم زود باشید و اگرنه دوباره میام و می‌زنمتان !))
جمعیت خیلی زیادی جمع شدند و آنها همه به هم زنجیر شده بودند و سیاه و کبود بودند . بین آن همه جمعیت کسی را دیدم که اصلا توقع نداشتم او مادرم بود .

لایلا هم مادر و برادرش را دید و زودی زد زیر گریه چون نفر اول مادرش بود دکتر به طرف کمدی که ما پشتش بودیم آمد ما از ترس هیچ حرفی نمیزدیم و حتی نفس هم نمی کشیدیم دکتر نفهمید که ما آن پشت هستیم و رفت سراغ مادر لایلا ،لایلا دوباره زد زیر گریه به تمام مردم آمپول زدند و نوبت مادر من شد و اشک داخل چشم من حلقه زد و تا حالا ندیده بودم که مادرم آنقدر نا امید باشد و زجر بکشد. به او هم آمپول زدند همه را یکی یکی روی تخت ها خواباندند و همه ی آنها جیغ می کشیدند و مادر من هم هوار می زد و اولین کسی که آمپول خورده بود به چیزی تبدیل شد که اصلا انتظار نداشتم . او تبدیل شد به ….. او تبدیل شد به هیولا.
وقتش بود که انتقام رو بگیریم باید دستیار مدیر را گیر می آوردیم . او در جایی دور از مکانی که همه آنجا بودند داشت چاقویش را تمیز می کرد که لایلا از پشت به او حمله کرد و چاقویش را گرفت و من دهان و دست و پا و در آخر چشم هایش را بستم و در را بستیم و قفل کردیم که کسی نتواند بیاید .
دهانش و باز کردیم و من از او پرسیدم:(( خیلی خب تام به ماباید جواب بدی خب ؟))
تام گفت :(( چرا باید به تو جواب بدم؟))
-چون مجبوری و اگه نگی مجبوریم شکنجه ات کنیم
و به لایلا علامت دادم و لایلا شروع کرد به قلقلک دادن و تام از خنده سرفه کرد.
-باشد جوابتان را میدهم
– اینجا کجاست؟
-شهر هیولا ها
-مدیر اینجا چیکار می کنه؟
– او رئیس ماست
-قضیه چیه؟
-نمیدونی؟
– تام اینجا فقط من سوال می کنم جواب بده همه چیز رو که چرا ای همه مردم رو دارید به هیولا تبدیل می کنید؟
– خیلی خب باید از اول برات تعریف کنم همه ی جهان و انسان ها فکر می کنند که فقط خودشون روی زمین وجود دارند ولی نه انسان ها تنها موجودات روی زمین نیستند خیلی سال پیش که جهان ها بزرگتر بود سنگی برای کل جهان درست شد که از سه قسمت تشکیل شده بود: یک انسان ها دو هیولاها و سه هم موجودات زیر زمینی. یه روز خیلی عادی انسانی با هیولایی دعوا کرد و اون رو کشت و رئیس هیولا ها با رئیس انسان ها دعوا کرد و رئیس هیولا ها به رئیس دنیای زیرین یک فرصت داد تا انتخاب کند که می خواهد با انسان ها باشد یا با هیولا ها و رئیس آنها گفت که او با هیچ کس نیست و می خواهد تنها باشد و ترجیح میدهد که دنیایش را تنهایی اداره کند . و بعد از اون دعوا رئیس ها سنگ های خودشون رو برداشتند و الان تمام آن ها مردند به غیر از یک دنیا ، دنیای انسان ها و رئیس کسی نیست جز……
-مدیر؟!
– بله. درسته خب کجا بودم؟ آها الان هم خانم مدیر هم سنگ هیولا هارو داره و هم انسان ها فقط یکی مونده که اونم اگر اشتباه نکنم داخل دفتر توی مدرسه اش گذاشته و فردا صبح زود راه میوفته تا بره و سنگ هارو یکی می کنه و وقتی این کار رو بکنه میتونه بر دنیا حکومت کنه………
و دیگرادامه نداد
به لایلا نگاه کردم و دیدم دفتر یادداشتش دستش است و در حال نوشتن است و همزمان هم دارد پفیلا می خورد به او خندیدم و دوباره سوالی کردم
-سنگ انسانی و هیولا ها کجاست ؟
– داخل اتاق مدیر توی همین ساختمون
-شب مدیر کجا می خوابه؟
-نگران نباش هرجا که بره دستت به سنگ نمیرسه و من به مدیر میگم
لایلا گه داشت مینوشت گفت :((ای بابا اشتباه نوشتم مثل اینکه دلت قلقلک میخواد نه؟))
-نه نمیخوام لطفا
به لایلا گفتم: ((خیلی خب لایلا مثل اینکه باید بریم ))
دهان تام را بستیم و به حال خودش آن را ول کردیم تا اینکه رفیم در را باز کردیم که تنها چیزی که دیدم این بود که مدیر جلوی در ایستاده بود و داشت تمام مدت به حرف های ما گوش میداد و داخل دستش چوب بود و با آن چوب به دل لایلا ضربه ای زد که او را پرت کرد آن طرف من به سمتش رفتم و گفتم:((درسته بزرگتر هستی و نیاز به احترام داری ولی اگه یه بار دیگه دستت رو روی دوستم بلند کنی…….))
و او با چوب داخل سرم زد……..

حس زیاد خوبی نداشتم انگار سوزنی داخل دست هایم رفته بود . چشم هایم را باز کردم و دیدم مدیر بالای سر من ایستاده و آمپولی خالی داخل دستش است و دارد به من و لایلا که بغلی دست من است نگاه می کند. ما روی همان تخت ها خوابیده شده بودیم و کنارمان هزار تا آدم هم خوابیده بودند که یکی از آنها مادر من بود و مادر لایلا هم آنجا بود. لایلا هم بیدار شده بود و تا من را دید ترسید و تا می خواست جیغ بزند دلش را گرفت و یادش نبود که با چوب به داخل دلش زدند و زمزمه کنان گفت:((سوفی …. سرت داره خون میاد.))
خیلی آروم به سرم دست زدم و دستم رو نگاه کردم و دیدم لایلا دارد راست می گوید خیلی بی جان بودم و دلم می خواست همین الان بخوابم دور و ورم را نگاه کردن و دیدم مدیر از اتاق رفته بیرون بنابرین از جایم بلند شدم و لایلا را هم بلند کردم که برویم سراغ سنگ تام گفته بود که سنگ های انسانی و هیولا ها پیش مدیر است و مدیر صبح زود میرود! و الان ساعت چهار صبح بود .
اتاق مدیر کجا بود؟ رفتیم و روی اتاقی بزرگ نوشته بود ((اتاق مدیر)) و مطمئن بودیم که مدیر دستیارش را آزاد کرده بنا برین مواظب بودیم که کسی ما را نبیند واگرنه ما را گیر می آوردند و دوباره می بندند و مطمئن هم بودیم که مدیر ممکن است الان راه بیوفتد که به مدرسه برود و سنگ ها را یکی کند و یک سوال الان برای من ایجاد شده که اگر مدیر سنگ هارا یکی کند پدر مادر های ما چه می شوند؟هیولا می شوند؟ یا آزاد می شوند؟

به دفتر مدیر رفتیم فهمیدیم که مدیر دارد چرت میزند که به مدرسه برود چرا ما را سفت نبسته بود به تخت؟ آیا می داند که ما قرار است ما سنگ ها را نجات دهیم؟
خیلی آرام به سمت کمدش رفتیم که شاید آنجا باشه صدایی داخل ذهنم شنیدم :((اوه راستی باید سنگ هارو جایی قایم می کردم که اون دو تا بچه نفهمند ولی حالا اشکال نداره نیاز به چرت دارم و الان سنگ ها توی کمدمه وقتی بلند شدم اون سنگ هارو بر می دارم و بر کل دنیا حکومت می کنم .))
صدای مدیر!ولی چطوری فهمیدم که داره داخل ذهنش صحبت می کند و مدیر داخل ذهنش صحبت کرده و هیچ صدایی از بیرون نیامده.
من ذهن هارو میخوانم!؟ مثل اینکه بله

به سمت کمد مدیر رفتم و در آن را باز کردم و چیز درخشانی داخل چشمم زد که فهمیدم آن نور درخشان برای سنگ ها بوده یکی از سنگ ها آبی و آن یکی هم سبز بود که فکر کنم سنگ سبز برای دنیای انسان ها و سنگ آبی هم برای دنیای هیولا ها بوده و فکر کنم سنگ دنیای زیرین قرمز باشد.وقتی میخواستم آنها را بردارم دیدم که کمد از جایش بلند شد و سنگ ها از داخل کمد داشتند می افتادند که وقتی خواستم سنگ ها را بگیرم صدایی داخل ذهن من آمد:((آی احساس سوزش در سرم دارم و دستم،انگار وقتی خواب بودم به من آمپول زده شده .)) و وقتی برگشتم تا لایلا را نگاه کنم دیدم که هم لایلا و هم وسایل های کل اتاق به حرکت در آمده و لایلا چشم هایش را بسته وقتی لایلا چشم هایش را باز کرد تمام وسایل به جای قبلی شان برگشتند ولایلا فرود آمد روی زمین و من فهمیدم که به من قدرت ذهن خوانی و به لایلا قدرت تکان دادن اشیاء داده شده .

مدیر چشم هایش را باز کرد و بلند شد و خندید و گفت:(( خب خب خب مثل اینکه متوجه قدرت جدیدتون شدید درسته؟ متاستفانه آمپول های هیولا شدن مان تمام شده بود برای همین باید به شما آمپول موجودات زیرین رو تزریق می کردم تازه شما رو سفت نبستم که بیاید اینجا و با قدرت هاتون آشنا بشید .)) به لایلا اشاره کردم که میز را به سمت مدیر پرت کند و هوا تقریبا داشت آفتابی می شد . لایلا با ذهنش میز را برداشت و حواس مدیر به میز رفت او برگشت و میز را نگاه کرد و لایلا میز را به طرفش برد و محکم به او زد و مدیر پرت شد و به دیوار خورد و بیهوش شد من در این فاصله سنگ ها را برداشتم و از اتاق مدیر با لایلا فرار کردیم و بدون اینکه حرفی بزنیم به محیط بیمارستانی رفتیم و از دیوار ساختگی رد شدیم و به چاه رسیدیم و دوباره باید آن مسیر را طی می کردیم تا به سنگی برسیم که تمام مدت جلوی چشم ما بوده ! وقتی داشتیم ازنرده بان بالا میرفتیم که به انباری مدرسه برسیم لایلا پرسید:(( قدرت؟ ما قدرت داریم؟))
جواب دادم :((بله لایلا من ذهن خوانی و تو هم تکان دادن اشیاء تو وقتی چشم هایت را میبندی و تمرکز می کنی روی قدرتت میتونی اشیاءرو تکان بدی من هم در سکوت میتونم ذهن بخونم .))
-واقعا؟ یعنی آرزو هامون برآورده شده؟
-بله لایلا همین طوره!
-خیلی باحاله نه؟
– بله خیلی لایلا رسیدیم!
لایلا در چاه را باز کرد و ما به انباری رسیدیم بدون اینکه چراغ را روشن کنیم در را باز کردیم و به حیاط مدرسه رسیدیم و باز بدون اینکه نفس بکشیم به طرف اتاق مدیر رفتیم و تا در را باز کردیم دستیار مدیر را دیدیم لایلا داد زد و گفت :((توی مزاحم!!!))و گلدانی را برداشت و داخل سر دستیار زد و در آن لحظه دستیار داشت به سمت ما می آمد که وقتی گلدان داخل سرش خورد بیهوش شد و روی لایلا افتاد لایلا هم جیغ زد و او را پرت کرد از اتاق بیرون .
به لایلا گفتم :((چقدر یهویی خشن شدی لایلا.))
-ما اینیم سوفی!
و چشمکی به من زد ما به طرف کمد رفتیم ولی سنگ آنجا نبود میز را زیر و رو کردیم ولی آنجا نبود و بگم که سنگ هیولاها و انسان ها تمام مدت در دست من بوده و وقتی چشم هایمان به گاوصندق خورد من به لایلا اشاره ای کردم و او هم گاوصندق را آنقدر به زمین زد که درش شکست و داخل آن سنگ قرمز رنگی پیدا شد من دوتا سنگ انسان ها و هیولا ها را به دستم گرفتم و لایلا سنگ جهان زیرین و آن ها را به هم چسباندیم . آیا قرار است اتفاقی بیوفتد؟ آیا همه سر عقل می آیند ؟ وقتی آن هارا به هم چسباندیم اتفاق خاصی نیوفتاد ولی سنگ به چیزی خوش رنگ و خیلی زیبا تبدیل شد و خورشید طلوع کرد و وقتی بیرون از پنجره ی مدیر را نگاه کردیم دیدیم مادرهایمان و مردمی که آنجا بودند در حیاط ایستاده اند و دیگر هیچ کدام هیولا نبودند به طرف حیاط دویدیم و مادر هایمان را بغل کردیم و بعد از چند ساعت پلیس ها آمدند و مدیر و دستیار مدیر را دست گیر کردند و از الان به بعد انسان ها،هیولا ها وموجودات زیرین همه با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنند و سه قسمت باهم یکی شدند و دنیایی زیبا تحویل ما دادند .’’

«پایان»

نویسنده: شیدا شکیبانیا (۱۲ ساله)

5 پاسخ

  1. خیلی زیبا و‌ شگفت آور دنیا رو توصیف کردی شیدا جان. جایی که اول همه از وحدت جدا شده و دوباره در پایان داستان با هم یگانه میشوند. عالی بود. عالی

  2. داستان تخیلی وبسیار زیبا وآموزنده بود آفرین دختر بااستعداد
    به نوشتن ادامه بده،مطمئنم در آینده نویسنده موفقی میشوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به سایت
نام کاربری / ایمیل / شماره موبایل خود را وارد کنید
بازیابی کلمه عبور
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد
ورود به سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ثبت نام در سایت
شماره موبایل / ایمیل را تایید و اطلاعات را تکمیل کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
ثبت نام در سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر

نسخه اپ پیشرو یا PWA سایت نسیم قصه ها را به صفحه اصلی دستگاه خود اضافه کنید

1. برنامه را در مرورگر سافاری باز کنید.

2. بر روی دکمه Share کلیک کنید.

3. دکمه Add To Home Screen را کلیک کنید.