در صورت بروز هر مشکلی به شماره تلفن پشتیبانی پیامک بزنید: ۰۹۳۵۲۶۰۷۵۹۱

برفکی، تلویزیون خجالتی

برفکی، تلویزیون خجالتی

امروز صبح هم مثل روزهای دیگه، با کنار رفتن پردهی ویترین مغازهی آقای قدیمیچیان، نور طلایی آفتاب توی چشمهام افتاد و دو سه بار که پلک زدم، چشمهام رو باز کردم.

صدای یه روز جدید میومد. صدای آقای کلهقندی، نونوای محل، که با همسایهها خوش و بش میکرد. صدای بچهها که موقع لیلی بازی، بلند بلند آهنگ میخوندن و میخندیدن. صدای سوت آقای راهنمایی، پلیس محله، که تا حالا هیچکس جز سوت زدن چیزی ازش نشنیده بود.

و بعد، صدای مورد علاقهی من! صدای یه پسر کوچولو که مثل هر روز که از مدرسه تعطیل میشد، جلوی ویترین میایستاد و با هیجان بالا و پایین میپرید و شخصیت کارتونی موردعلاقهاش رو صدا میزد. بعد دوتا دستهای کوچیکش رو به شیشهی مغازه میچسبوند و ذوقزده به صفحهی من خیره میشد.

نفس عمیقی کشیدم. امروز دیگه نباید خراب میکردم! اما یکدفعه توی بدنم گرمای عجیبی قلقل کرد و لپهام سرخ شدن. دلم میخواست یه گوشه قایم بشم. نکنه داشت به خراشهای بدنهی زردم نگاه میکرد؟ یا به نور پریدگی گوشهی صفحهام؟ نکنه فکر میکرد من چقدر زشت و قدیمیام؟ به همهی نکنههای دنیا فکر کردم.

ولی هرچقدر تلاش کردم، فایده نداشت. یکدفعه صفحهام پر از برفک شد و کارتون قطع شد. برق توی چشمهای پر از ذوق پسر کوچولو خاموش شد؛ مثل وقتی که یه ستاره از آسمون ناپدید بشه، و لبهاش آویزون شد. من باز هم ناراحتش کرده بودم…

اما پسر کوچولو دستش رو آروم روی شیشه گذاشت و زمزمه کرد:
«اشکالی نداره، میدونم که تمام تلاشت رو کردی. فردا دوباره میام برفکی خوشگلم!»

برفکی… این اسمی بود که پسر کوچولو برای من، این تلویزیون قدیمی گذاشته بود. و راستش ته دلم، از این که من هم یه اسم دارم ذوق میکردم.

وقتی اون رفت، من مثل روزهای دیگه به رفت و آمد آدمها نگاه کردم. یکی سر کار میرفت و امروز لباس متفاوتی پوشیده بود. یکی میدویید و مواظب بود تا قهوهاش رو نریزه. یکی سوار دوچرخه بود. یکی خیلی کوچولو بود و توی کالسکه نشسته بود و مامانش اون رو راه میبرد.

آدمها بامزه و دوستداشتنی بودن. البته تا وقتی که من رو تماشا نمیکردن!
نه این که دوست نداشته باشم بقیه رو با برنامههایی که پخش میکنم خوشحال کنما، ولی دست خودم نبود.
من مثل تلویزیونهای دیگه نو و سالم که نبودم که. برای همین خجالت میکشیدم که بقیه بهم نگاه کنن.

بالاخره، زودتر از چیزی که فکر میکردم، شب شد. وقت استراحت رسید.

فردا یه روز تازه بود. یه تلاش دوباره.

فردا دیگه نباید دوست کوچولوم رو ناراحت میکردم!

*****

فقط صدای برفکهام به گوش میرسید.
امروز هم نتونستم کارتون رو درست پخش کنم و برفکی شدم. پسر کوچولو مثل همیشه بهم حرفهای قشنگ زد و گفت که فردا دوباره میاد و بهم سر میزنه. من منتظرش میموندم. هر روز منتظرش میموندم و امیدوار بودم که بالاخره بتونم کارتون موردعلاقهش رو براش پخش کنم. کاش کمتر خجالت میکشیدم…

***

پسر کوچولو صبحها میاومد و هر دفعه همون اتفاق تکرار میشد. ولی اون هیچ وقت من رو سرزنش نمیکرد. همیشه دستش رو روی شیشه میگذاشت و با یه لحن ملایم و مهربونی میگفت که فردا دوباره میاد.

یه روز صبح که مثل همیشه آقای قدیمیچیان پرده ویترین رو کنار زد، منتظر شدم تا پسر کوچولو بیاد. دلم میخواست با لبخندش روزم رو خوشگل کنه و دوباره همه تلاشم رو برای خوشحال کردنش انجام بدم.

منتظر موندم و… منتظر موندم… ولی خبری نشد. خورشید اون بالا میتابید و همه مشغول کار خودشون بودن، ولی پسر کوچولو نیومده بود. نگرانی به سراغم اومد و تمام فکرهای ناراحتکنندهی دنیا، مثل چندتا ابر سیاه تو سرم جمع شدن و بلند بلند مشغول صحبت شدن: «نکنه مریض شده؟ نکنه امروز حوصله بیرون اومدن نداشت؟ یا… نکنه من رو فراموش کرده؟»

یه فکر توی سرم گفت: «نکنه دیگه من رو نمیخواد؟»
ولی یه فکر دیگه آروم جواب داد: «نه، اون همیشه بر میگشت. شاید این بار یه دلیلی داره.»

فکرها همینجوری توی سرم بالا و پایین میپریدن که یه دفعه دوست کوچولوم رو دیدم. این بار سرش پایین بود، راه میرفت، ولی آروم. لبخند نداشت. یه گوشه نشست، زانوهاش رو بغل کرد و سرش رو گذاشت روشون. صدای گریهاش که بلند شد، آنتنهام از ناراحتی خم شدن. چی شده بود؟ چی دوست کوچولوی پر انرژی و مهربون من رو ناراحت کرده بود؟ کاش میتونستم یه کاری کنم…

یهویی یکی از فکرها توی سرم پچپچ کرد: «کارتون موردعلاقهش رو پخش کن!»

«ولی آخه من که…»

صدای فکر گفت: « ولی آخه نداره! پسر بیچاره داره گریه میکنه! همیشه اون تو رو خوشحال کرده، حالا نوبت توئه که اون رو خوشحال کنی.»

یهو یه گرمایی توی تنم پیچید و یه حس توی بدنم قلقل کرد. مثل یه دیگ سوپ خوشمزه روی شعلهی گاز. ولی این بار خجالت نبود، یه حس جدید بود، یه حس کوچیک، این بار شجاعت بود! چشمهام رو بستم و همهی تلاشم رو کردم. من باید میتونستم! چشمهام رو محکم فشار دادم و ناگهان صفحهام روشن شد و کارتون پخش شد.

پسر کوچولو که صدای کارتون رو شنید، سرش رو از روی پاهاش برداشت. تعجب کرده بود. اومد نزدیکتر و دستهاش رو گذاشت روی شیشه. من خجالت کشیدم و چشمهام رو بستم، ولی کارتون قطع شد. سریع چشمهام رو باز کردم و صدای کارتون دوباره بلند شد. یکی از شخصیتها کار بامزهای انجام داد و پسر کوچولو خندید.

ته دلم گرمتر شد و شجاعت قلقل بیشتری کرد. یک بار دیگه صدای خندهی پسر کوچولو بلند شد. من به چشمهاش نگاه کردم، ولی خجالت کشیدم و صفحهام برفکی شد. توی دلم گفتم: «برفکی! بازم که خراب کردی!»

ولی صدای توی سرم گفت: «اشکالی نداره، دوباره تلاش کن.»

یه نفس عمیق کشیدم. توی ذهنم چندتا شمع روی یه کیک تولد تصور کردم و دونه دونه فوتشون کردم. وقتی آروم شدم، دوباره کارتون پخش شد. پسر کوچولو با هیجان بالا و پایین پرید. یه حس خوب توی دلم قلقل کرد.

چند دقیقه گذشت و من دیگه نگران نبودم که پسر کوچولو به خراشهای من یا رنگ پریدگی صفحه نمایشگرم نگاه میکنه. من فقط به چشمهای درخشانش نگاه میکردم. انگار که ستاره توشون چشمک میزد!
حتی نفهمیدم کی کارتون تموم شد. یهویی پسر کوچولو از پشت شیشه دو تا دستش رو باز کرد و شیشه رو بغل کرد: «تو بهترین هستی، برفکی! تو بالاخره تونستی!»

چشمهام از تعجب گرد شد. من بهترین بودم؟ من تونستم بدون اینکه برفکی بشم، یه کارتون کامل رو پخش کنم؟

کارتون که تموم شد دوباره برفکی شدم. خواستم لبخند بزنم که یهو آقای قدیمیچیان من رو بلند کرد و از پشت ویترین برداشت. داشتم از پسر کوچولو دور و دورتر میشدم، ولی هنوز میشنیدم که اسمم رو صدا میزنه.

آقای قدیمیچیان من رو توی یه جعبه گذاشت. از لای درِ نیمهباز جعبه دیدم که با یه مرد قدکوتاه و سیبیلفرفری حرف میزنه. توی حرف هاشون کلمهی «تلویزیون قدیمی» و «بازیافت» رو شنیدم و قلبم از ترس بالا و پایین پرید. اونا داشتن دربارهی من حرف میزدن؟

یهو سیبیلفرفری من رو برداشت و از مغازه بیرون برد. من رو پشت ماشینش گذاشت و در رو بست. ماشین که حرکت کرد، فقط به دوست کوچولوم و مغازهی آقای قدیمیچیان فکر میکردم. قرار بود چه اتفاقی برام بیفته؟

ماشین که ایستاد، کلهام محکم خورد به دیوارهی جعبه. سیبیلفرفری در رو باز کرد و من رو بیرون آورد. از لای جعبه بیرون رو نگاه کردم؛ اینجا پر از وسایل کهنه بود! تلویزیونها، یخچالها و ماشینهای خراب… همهی اونها یه گوشه افتاده بودن.

سیبیلفرفری دستی به سیبیلش کشید و گفت: «تلویزیون خوبی به نظر میرسی، ولی دیگه کهنه شدی! وقتشه بازیافت بشی!»

بعد من رو برداشت و برد سمت یه دستگاه بزرگ. یه غول آهنی با دهنی پر از دندونهای تیز! آنتنهام از ترس سیخ شدن. قلبم تندتند بالا و پایین میپرید. اون میخواست من رو خرد کنه؟
غول آهنی با چشمهای نگرانش بهم نگاه کرد. به نظر میرسید اون هم از کاری که میکنه خوشحال نیست.

من نمیخواستم بازیافت بشم. من هنوز میتونستم کارتون پخش کنم، هنوز میتونستم لبخند روی لب دوست کوچولوم بنشونم!

فقط دو قدم مونده بود که توی اون غول آهنی بیفتم. صدای قرچقرچ خرد شدن وسایل میاومد. آنتنهام لرزیدن.

سیبیل فرفری دستش رو برد سمت دکمهی دستگاه که یکدفعه یه صدای آشنا فریاد زد: «برفکی!»

چشم هام گرد شد. این که… این که دوست کوچولوی من بود!

«نه! ولش کن! اون دوست منه!»

سیبیلفرفری چشمهاش گردن شدن و دهنش باز موند: «بچه، تو اینجا چیکار میکنی؟ برگرد پیش پدر و مادرت!»

یه صدای محکم از پشت سرش اومد: «پدر و مادرش همینجا هستن!»

قلبم تالاپ و تولوپ بپر بپر میکرد. اون خانم و آقایی که پشت سیبیلفرفری بودن، مادر و پدر پسرکوچولو بودن.

سیبیلفرفری اخم کرد و غر زد: «آقای قدیمیچیان خودش گفت که دیگه این تلویزیون رو نمیخواد!»

همون لحظه، آقای قدیمیچیان از پشت سرشون بیرون اومد و با صدای پیر و لرزونش گفت: «ولی این پسر یه چیزی بهم گفت که نظرم رو عوض کرد.»

سیبیلفرفری چشمهاش گرد شد. من هم تعجب کرده بودم. یعنی همهی این آدمها، فقط به خاطر من اینجا بودن؟

دوست کوچولوم جلو اومد و با اخم گفت: «اون خراب نیست! هنوزم میتونه برنامه پخش کنه!»

سیبیلفرفری ابروهاش رو بالا داد و گفت: «پسرجون، این تلویزیون قدیمیه. دیگه کار نمیکنه.»

دوست کوچولوم محکم گفت: «ولی شما امتحانش نکردین! من قول میدم که کار کنه. فقط یه فرصت بهش بدین!»

بعد اومد کنارم، دستش رو گذاشت روی صفحهی نمایشگرم و گفت: «برفکی من، برفکی خوشگلم، بهشون نشون بده که میتونی! نشون بده که چقدر قوی هستی! تو یه بار تونستی. پس باز هم میتونی انجامش بدی.»

چند بار پلک زدم. دوباره گرمم شده بود. همه به من نگاه میکردن و من دلم میخواست یه گوشه قایم بشم.

پسر کوچولو لبهاش رو روی هم فشار داد و دکمهم رو زد. همه نفسهاشون رو توی سینه نگه داشتن. ولی… فقط صدای برفکهام پخش شد.

پدر پسر کوچولو دستش رو روی شونهش گذاشت و آروم گفت: «پسرم، این تلویزیون قدیمی شده. شاید واقعا خراب باشه. گاهی وقتا وسایل قدیمی دیگه کار نمیکنن. بهتره بازیافت بشن تا چیزای جدید ساخته بشه. اینطوری محیطزیست هم سالم میمونه.»

پسر کوچولو گفت: «درسته بابایی، ولی برفکی سالمه. اون فقط یکم خجالتیه.»

بعد، با دستهای کوچیکش صفحهی نمایشگرم رو لمس کرد و آروم گفت: «برفکی، خواهش میکنم. میدونم که تو میتونی. لطفا… لطفا بهشون نشون بده.»

و بعدش آروم من رو بوسید.

تالاپ تولوپ! تالاپ تولوپ! نمیتونستم قلبم رو آروم کنم. گرمتر و گرمتر شدم. یه دفعه یه حس آشنا دوباره توی بدنم قلقل کرد. ولی این بار خجالت نبود… شجاعت! شجاعت برگشته بود!

یه نفس گندهی گنده کشیدم. به چشمهای دوست کوچولوم که مثل ستاره میدرخشیدن نگاه کردم. دوباره دکمهم رو فشار داد… صفحهی نمایشگرم هنوز خاموش بود.

سیبیلفرفری دستی به سیبیلش کشید و غرغر کرد: «دیدین؟ گفتم که خرابه.»

ولی یهدفعه، یه نور کوچیک جرقه زد. بعد… تصویر اومد! کارتون موردعلاقهی دوست کوچولوم پخش شد! من تونستم! من از پسش بر اومدم!

پسر کوچولو بالا و پایین پرید و با هیجان فریاد زد: «آرههه! اون برفکی منه! گفتم که میتونه!»

از خوشحالی دلم میخواست بلند بخندم! بعد از کلی حرف زدن با آقای قدیمیچیان و معذرتخواهی سیبیلفرفری، پدر و مادر دوست کوچولوم من رو به خونهشون بردن.

اونها گرد و خاکم رو پاک کردن و من رو توی سالن پذیرایی گذاشتن. حالا دیگه من هم یه خونه داشتم!

بعضی وقتها دوست کوچولوم کنارم میشینه، به خراشهام نگاه میکنه و میگه: « حدس میزنم این خط و خشها هرکدوم یه قصهای دارن.»

راست هم می گه! مثلا یکی از خراشها مال اولین باری بود که جابهجا شدم. یکی دیگه مال وقتی بود که یه توپ بهم خورد، و یه خط جدید هم توی ماشین سیبیلفرفری روم افتاده بود.

حالا فهمیدم که نباید ازشون خجالت بکشم. اینها هرکدوم بخشی از خاطرات من هستن.

البته، هنوز هم گاهی خجالتی میشم. مثلا شب پیش، وقتی که خانوادهی دوست کوچولوم نشستن تا برنامهی موردعلاقهشون رو ببینن، اولش فقط برفکی بودم.

ولی این بار دیگه ناراحت و عصبانی نشدم. فقط یه نفس عمیق کشیدم. اونا هم برام صبر کردن، بدون اینکه من رو سرزنش کنن. من هم بعد از یه کوچولو مکث، برنامه رو براشون پخش کردم!

هنوز هم یه وقتایی یه گرمایی توی بدنم قلقل میکنه؛ مثل یه دیگ پر از سوپ سبزیجات، روی شعلهی گاز آشپزخونهی مامان.

یه حسی مثل وقتی که توی یه پتوی نرم میپیچی…
یا وقتی یکی دستت رو محکم میگیره…
یا اون موقع که میدونی هرچقدر هم سخت باشه، تو باز هم از پسش بر میای!
یه حس گرم مثل دوست داشتن و دوست داشته شدن…
یه حس گرم، مثل شجاعت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به سایت
نام کاربری / ایمیل / شماره موبایل خود را وارد کنید
بازیابی کلمه عبور
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد
ورود به سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ثبت نام در سایت
شماره موبایل / ایمیل را تایید و اطلاعات را تکمیل کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
ثبت نام در سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر

نسخه اپ پیشرو یا PWA سایت نسیم قصه ها را به صفحه اصلی دستگاه خود اضافه کنید

1. برنامه را در مرورگر سافاری باز کنید.

2. بر روی دکمه Share کلیک کنید.

3. دکمه Add To Home Screen را کلیک کنید.