ماریا چشمان عسلیاش را باز کرد. نور آفتاب از فاصلهی کوتاهی که از بین دو پردهاش افتاده بود، روی تخت بزرگش میتابید. ماریا به پردهی صورتی و سبزرنگش چشم دوخت. نور آفتاب خیلی گرم بود و به او آرامش خاصی منتقل میکرد. به ساعت دیواری روبهرویش نگاه کرد. ساعت ۱۰ صبح بود. ماریا به خود کش و قوسی داد و نفسهای عمیقی کشید. بوی رنگ روی بوم… بوی موردعلاقهی ماریا! تصور کنید. صبح با نور گرم آفتاب از خواب بیدار میشوید. بوی رنگ با بوی کروسان و شکلات ترکیب شده و در اتاق پیچیده و پرندهها آواز میخوانند.
ماریا هیچ چیز دیگری برای شروع صبحش نمیخواست. اواسط تابستان بود و هوا خیلی گرم بود.
ماریا از روی تختش بلند شد. و همان لحظه: «وای نه!» لباس خواب ماریا یک پیراهن بلند و لطیف صدفیرنگ که پایین دامن، آستینها و یقهاش چین داشت و یک پاپیون صورتی کوچک پایین یقهاش. حتما دارید به خودتون میگید: چقدر عالی!! بله، واقعا هم عالی است. ولی وقتی گوشهی دامن بلندت در سطل رنگ سبز فسفریای که دیشب پایین تخت گذاشته بودی فرو میرود، آنقدر هم عالی نیست!! ماریا آهی کشید و لباسش را عوض کرد و لباس همیشگیاش را پوشید، یعنی شلوار نارنجی و سبز، بلوز صورتی و کفشهای بنفش. تیپ عجیبی بود، ماریا میدانست. اما او این طرز لباس پوشیدن را دوست داشت. حالش با این لباسها خوب بود. اینکه بقیه فکر میکنند لباسهایش هیچ ربطی به هم ندارند چرا باید مهم باشد؟ ماریا با هیجان بسیاری به سمت در اتاقش رفت. از روی قلمهای شکسته، بومهای پاره و رنگهای نیمهخشک توی قوطی روی زمین رد شد. عبور از اتاق ماریا خیلی سخت بود، چون اتاق خیلی بههمریخته بود. ماریا خودش را بهخاطر شلختگی سرزنش کرد. ولی بوی کروسان آنقدر اشتهاآور بود که ماریا نتوانست بیشتر از این صبر کند.
ماریا کنار در اتاق ایستاد، یک بار دیگر بوی رنگ را استشمام کرد و بعد از اتاقش بیرون رفت. آهان راستی! امروز تولدش بود.
ماریا خیلی هیجان داشت. چون پدر و مادرش گفته بودند امروز را با ماریا خواهند بود. آنها هیچوقت خونه نیستن، اما امروز فرق میکرد. ماریا سریع خودش را به آشپزخانه رساند. ولی وقتی رسید، پدر و مادرش آنجا نبودند. فقط آشپز و چند تا خدمتکار آنجا بودند. چشم ماریا به کاغذ صورتیرنگی که با آهنربا به یخچال چسبیده بود افتاد. ماریا کاغذ را برداشت و با صدای بلند خواند:
«سلام عزیزم! یه جلسهی فوری با شورا پیش آمد و مجبور شدیم برویم، خیلی متاسفم. اما کلی هدیه در اتاق نشیمن منتظرت هستن. تولدت مبارک.
– مامان»
ماریا دیگر حتی دلش نمیخواست به اتاق نشیمن برود و کادوهایش را باز کند. او فقط یک روز با پدر و مادرش میخواست. پس تصمیم گرفت به اتاقش برگردد. ولی وقتی به اتاقش نزدیک شد، صدای میو میوی یک گربه از سمت دیگری از عمارت به گوشش رسید. ماریا که عاشق گربهها بود، سریع به سمت صدا دوید، تا بهتر بگم، به سمت صدا پرواز کرد!! وقتی به محلی که صدا را شنیده بود رسید، خبری از گربه نبود. پس ماریا فکر کرد خیالاتی شده و به اتاقش برگشت. ولی وقتی وارد اتاق شد یه چیزی فرق کرده بود. خودش! چند تا از رنگهایش آنجا نبودند. چقدر عجیب. ماریا به اطراف نگاهی انداخت و متوجه شد یکی از بومهایش (که حفرهی کوچکی وسطش ایجاد شده بود) و یکی از قلموهای شکستهاش هم آنجا نبودند. ماریا با خود فکر کرد: حتما سارق میخواسته نقاشی بکشه! از این فکر خودش خندهاش گرفت.
ماریا به زمین زل زده بود و فکر میکرد. عمارتی که ماریا در آن زندگی میکرد خیلی بزرگ بود، پر از ستونهای سنگی سفید و زیبا و کف زمین هم با سنگ مرمر کرمرنگ پوشیده شده بود. داشت با خود کنار میرفت و موهای فرفری نارنجیاش را دور انگشتش میپیچاند که همان لحظه دوباره صدای گربه را شنید. این دفعه ماریا خیلی آرام و بیصدا به محل صدا رفت، از فاصلهی بین دیوار و ستون نگاهی انداخت و گربه را دید. یک گربهی سفید و کوچک. گربه بعد از کمی میو میو کردن از در عمارت بزرگ بیرون رفت و ماریا هم مخفیانه او را دنبال کرد.
گربه دقیقا زیر پنجرهی اتاق ماریا که رو به باغ بود ایستاد. باغ عمارت محل موردعلاقهی ماریا بود. جای خیلی قشنگ و سرسبزی بود! پدر و مادر ماریا بهترین باغبانان را برای گلآرایی باغ استخدام کرده بودند، پس خودتان حدس بزنید چقدر زیبا بود!
همان لحظه یک دختر جوان با شال سیاه (تقریبا همسن ماریا حدود ۱۲ یا ۱۳ ساله) از پنجرهی اتاق ماریا بیرون آمد. ماریا داد زد: «هی!» تا چشم دختر به ماریا افتاد پا گذاشت به فرار و ماریا هم به دنبالش دوید. دختر وارد یک باریکه شد که در گوشهی باغ قرار داشت، ولی آنجا گیر افتاد چون باریکه بنبست بود و ماریا جلوی ورودی باریکه ایستاد.
ماریا با خشم پرسید: «تو کی هستی؟!»
دختر کلاه شال را پایین داد و گفت: خانم ماریا، من شما را میشناسم ولی فکر نکنم شما بدونین من کیم. من بکی هستم دختر ندیمهی مادرتان. من اینجا بزرگ شدم درست مثل شما! ولی سنم خیلی کمه پس فقط میتونم ظرف بشورم.
ماریا پرسید: «چرا ازم دزدی میکنی؟؟»
– ای وای کلا یادم رفت!! خیلی متاسفم بابت این کارم… من عاشق نقاشیام. اما پول خرید وسایلش را ندارم.
– چرا فقط ازم نخواستی وسایلم را بهت بدم؟
– چون اجازه ندارم به شما نزدیک بشم یا باعث مزاحمت بشم، پس فقط وسایلی را برداشتم که فکر میکردم شما بهشان نیازی ندارید.
ماریا به قلموی تیکهشده، رنگهایی که فقط تهشان باقی مانده بود و بوم پارهشده نگاه کرد.
– حق با توعه. اونا به دردم نمیخورن. به درد تو هم نمیخورن!
ولی بذار فکر کنم… چیکار میشه کرد… آهان!! من اجازتو میگیرم تا باهم نقاشی بکشیم!!
چشمان بکی از خوشحالی برق زد. اما برای ماریا سوال شد چرا پدر و مادرش اجازه نمیدادند بکی را ملاقات کند؟ بعدا باید راجع بهش با پدر و مادرش حرف میزد.
از آن به بعد ماریا و بکی بهترین دوستان هم شدن.
خلاصه اینطوری بگم که ماریا بهترین کادو را پیدا کرده بود. حال یک معما.
و یا بهتر از آن:
یک دوست خوب!!





5 پاسخ
وایییی دیبا عشقم خیلی قشنگ بود داستانت😭برای اولین داستانی که منتشر کردی خیلی خوب بود امیدوارم همیشه اینطوری پیش بری عشقم و هرچی جلوتر میری موفق تر بشی ناناز🦥🐼
دیبا جون خیلی یرات خوشحالم که موفق شدی و تونستی داستانو خودتو بنویسی و منتشرش کنی امیدوارم توی ادامه ی راحت به موفقیت های بیشتری برسی و کلی پیشرفت کنی💫داستانتم خیلی قشنگ بود عاشقش شدم✨🤏🏻
دوستدار شم: سوین🦥🐼
دیبای قشنگم داستان بسیار جذابی نوشتی، خیلی لذت بردم
امیدوارم در این راه قشنگی که انتخاب کردی بهترینها برات اتفاق بیفته و خیلی زود شاهد چاپ کتابت باشم
عاشقتم دختر نازم💜
عالی بود عزیزم ؛ چه قلم زیبایی داری. و همینطور تخیل عالی
🩷💫
واییییی خیلیی داستانت قشنگ بود🩶
آفریننن 👏👏
همینطور به کارت ادامه بده قشنگم 😉
موفق باشی 🥹
دوستتت دارممممم🫧🩵🐾