Generated by Rank Math SEO, this is an llms.txt file designed to help LLMs better understand and index this website. # نسیم قصه ها ## Sitemaps [XML Sitemap](https://nasimegheseha.com/sitemap_index.xml): Includes all crawlable and indexable pages. ## نوشته‌ها - [از بازی‌ با گوشی تا دلواپسی‌های والدین](https://nasimegheseha.com/cyberspace-addiction/): برای فرزندت قانون می‌گذاری که روزی نیم ساعت اجازه دارد با گوشی بازی کند، اما کو گوش شنوا؟ هر بار پنج دقیقه مانده به پایان، با لحنی به‌ظاهر آرام تذکر می‌دهی که وقتش رو به پایان است و او هم سرتکان می‌دهد و می‌گوید: «باشه مامان… می‌دونم.» - [با بچه‌ای که درس نمی‌خواند چه کنیم؟](https://nasimegheseha.com/studying-and-doing-homework/): شما هم با درس خواندن و تکلیف نوشتن فرزند خود چالش دارید؟ - [خانه‌ی عجیب](https://nasimegheseha.com/khaneye-ajib/): روزی روزگاری، در شهری دور، خانه‌ای عجیب وجود داشت که هیچ‌کس در آن زندگی نمی‌کرد. خانه تنهای تنها بود. پنجره‌هایش شکسته بودند و باد وقتی در خانه می‌پیچید صدای زوزه‌ی ترسناکی مثل زوزه گرگ می‌پیچید. هرکس حال خوبی نداشت، به کنار آن خانه می‌آمد و سنگی به سمتش پرتاب می‌کرد و می‌گفت: «چه خانه‌ی زشتی...» - [فرار خمیربازی‌ها](https://nasimegheseha.com/farare-khamirbaziha/): -گوشفیلی سلاااام! من این پایینم تو کوله پشتی! برای اینکه دوباره له و خراب نشی بیا پیش من! - [بوسه‌ی ستاره‌ها](https://nasimegheseha.com/booseye-setareha/): در باغی نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچیک، یه عالمه درخت ریز و درشت با برگ‌های رنگ و وارنگ، میوه‌های خوش ‌آب ‌و‌ رنگ ، شاخه‌های خنک و نمناک میشن رفیق و همراه. اما توی این باغ سبز، شاخه‌‌ای با صورتی پر راز و رمز، که تو دلش داره یه عالمه نیاز، زندگی می‌کنه. شب که دوباره میرسه ، ماه به باغ سر می‌زنه، رو برگای پیر و جوون می‌پاشه رنگ نقره‌گون ماه قشنگ مهربون قل میخوره از آسمون. ماه که با باد تاب میخوره چشماشو خوب وا می‌کنه، میبینه لای برگا، چیزی می‌لرزه تنها. ماه با دل بی‌قرار میپره لای برگا. می‌بینه چشمی گریون، می‌شنوه صدایی محزون: «زیر این آسمون کاشکی یه روز بشم سبز و جوون». ماه می‌پرسه: ای شاخه‌ی بی‌برگ و بار، چه غمگین نشستی اون گوشه کنار؟ صورتک پر رمز و راز چشماشو خوب وا می‌کنه، اشکاشو با دست پاک می‌کنه، دهانشو باز می‌کنه: دوست ندارم نقطه‌هامو که پر کردن صورتمو. ماه میپرسه: این کک مکا، بی سر و صدا، نشستن روی گونه‌ها، چه کار دارن به کار شما؟ شاخه کک مکی:کک‌مک‌ها منو زشت کردن، همه رو ازم دور کردن. ماه با اخم و گلایه می‌پرسه: کی گفته که تو زشتی ؟ شاخه کک مکی: باغ و درخت و میوه‌ها ! حتی مورچه‌ها! ماه:مورچه‌های پرتلاش که با زحمت می‌برن بار؟ کک مکی ناامید و دلشکسته میگه از روز گذشته دیروز که هوا گرم شده بود ، باد و بارون پنهون شده بود به کنارم اومدن مورچه ها با سُرور از دیدنشون شدم حسابی کیفور اما سردسته‌شون بهم نگاهی کرد پرغرور فریاد زد برگردین، این پل به نظرم میاد ناجور یکی از مورچه ها گفت: خال خالیه بیچاره، یه عالمه نقطه داره منم غلتی زدم سمت آب و گفتم: مورچه‌ی ریزه میزه، زشت و سیاه و خیسه، براش نمونده چیزی تا بریزه تو کیسه. اما یادم افتاد گوش های مورچه‌ها خیلی کوچیکن و صدای من توی گوششون جا نمیشه. ماه حرف های کک مکی رو میشنوه... و بعد صدای قدم‌های کسی در باغ به گوش میرسه. ماه گفت: سلام پیرزن ،خوش اومدی با ظرف پسته، امشب هم داری برامون قصه؟ پیرزن می خنده و میگه : ای ماه بلند من، ندیدی کک مکیه با وفای من؟ ماه: چرا،چرا! همین ورا ست لا به لای برگا، شایدم گلا. پیرزن مهربون آروم صدا میزنه: آی کک‌مکی، فسقولکی... تو اگه عصا نباشی، من مثل کدو قلقلی ، قل می‌خوردم میون گلا، مرغ و خروسا... قل و قل و قل... آی کک‌مکی، بگیر دستمو، لپ گل گلی... کک مکی با شنیدن صدای پیرزن ذوق میکنه، قدم‌هاشو با عجله تند میکنه. تا برسه به زیر دامن پهن و گشاد پیرزن. بزنی چرتی با خیال امن . پنهون بشه از همه کس . که ناگهان پاش گیر میکنه به یه درخت ،میخوره به زمین سخت. درخت شاکی میشه و میگه: مگه نداری دست و پا، میفتی رو پاهای ما؟ نارون قد کشیده با طعنه و کنایه می‌زنه حرف یاوه: این کک مکی، هول هولکی قایم میشه از هر وری، از بس که داره خال و جوش، نمی‌بینه راهش خوب. گلابی گندیده موذی و رنگ و پریده میزنه زیر خنده : نقطه های سر به سر ..ردیف شدن خط به خط. کک مکی بیچاره دستشو میذاره رو گونه، میپره زیر دامن پیرزن مهربون. پیرزن مهربون میگه: آی کک مکی ، فسقولکی ، خوش اومدی با گونه‌های گل گلی . کک مکی آهسته دستشو از روی صورتش برمیداره و زیر دامن پیرزن لم میده. یهو یه چیزی تالاپی میفته روی درخت. کک مکی یکی از چشم هاشو از زیر دامن پیرزن میاره بیرون و می‌پرسه: تو چه جور ماهی هستی که از آسمون میفتی؟ ماه: راستی تو کجایی؟ کک مکی: زیر دامن گل گلی پیرزن مهربون با یک ظرف آلبالو نشست زیر درخت لیمو. کک‌مکی همینجور که زیر دامن پیرزن لم داده بود با خودش تکرار می‌کرد‌: تکه چوبی خشک، پر از خال و جوش. اون وقت رو به ماه کرد و گفت: تو صورتی مثل ماه داری. ماه گفت: تو صورتی پر ستاره داری . پیرزن در حالی‌که به کک‌مکی تکیه داده بود شروع کرد به تعریف کردن قصه شبانه برای باغ و باد کک‌مکی: ستاره‌ها؟ ماه گفت: مثل نقطه‌هایی نورانی تو آسمونا کک‌مکی حس کرد یه چیزایی داره از آسمون میفته پایین. سرشو از زیر دامن پیرزن بیرون کشید، اینبار از تعجب نقطه های روی صورتش بزرگ‌تر و پر رنگ‌تر شدن. چندتا ستاره از آسمون افتادن روی صورت پیرزن مهربون... کک‌مکی گفت: ستاره‌های ریز و قشنگ چه می کنید این وقت شب؟ کک‌مکی یه عالمه نقطه روشن روی صورت پیرزن دید. ستاره‌های شیطون، شروع کردن به چرخیدن به رقصیدن. گاهی پر نور، گاهی کم نور. صورت پیرزن مهربونو کردن بوسه‌بارون. ماهِ گِردِ قشنگمون غلتید و غلتید تا رفت تو آسمون ستاره‌های شیطون، مثل پولک‌های پر نور رقصون رقصون، پر زدن تا جای قشنگ خودشون گونه های نرم و چروک پیرزن، شدن پر از نقطه‌های قشنگ که چشمک می زدند رنگ و وارنگ. حالا تو این باغ قشنگ نشسته یه پیرزن،روی صورتش نقطه های ناز و قشنگ شاخه کک مکی چشاشو میبنده، به یک وری می غلته، دست میزنه به گونه هاش،کنار خال و لکه‌‌هاش. راست میگه:ماه نیکو، من ستاره دارم پر از رنگ و نور هر ستاره یه رازه، یه خاطره‌‌ی نازه کک مکی با خودش میگه :یک شب که من خواب بودم، یه گوشه‌ی باغ بودم. رنگ پریده و تنها وقتی نداشتم همراه، ستاره‌ای یواشکی به گونه‌ام زد بوسه‌ای. کک مکی با قلبی خوشحال می‌پره بیرون از دامن گلدار. میاد کنار پیرزن، قامتشو راست میکنه، گردنشو خم میکنه. آی پیرزن، میشه بشم عصای تو تا نخوری تلو تلو؟ پیرزن مهربون میگه:آی کک مکی ، گل منگلی، تو اگه عصا نباشی، من مثل کدو قلقلی ، قل می‌خورم میون گلا، مرغ و خروسا... قل و قل و قل.. آی کک‌مکی، بگیر دستمو، لپ گل گلی. جای بوسه‌ی ستاره‌ها مثل جادویی تو قصه‌ها میشن نگین رو گونه‌ها. هر نگینی یه رازه، تو دلش هست حرف تازه.       - [دختری با تصورات بزرگ](https://nasimegheseha.com/dokhtari-ba-tasavorate-bozorg/): شخصیت اصلی - [مدرسه‌ی عجیب](https://nasimegheseha.com/madreseye-ajib/): به سمت کمد مدیر رفتم و در آن را باز کردم و چیز درخشانی داخل چشمم زد که فهمیدم آن نور درخشان برای سنگ ها بوده یکی از سنگ ها آبی و آن یکی هم سبز بود که فکر کنم سنگ سبز برای دنیای انسان ها و سنگ آبی هم برای دنیای هیولا ها بوده و فکر کنم سنگ دنیای زیرین قرمز باشد.وقتی میخواستم آنها را بردارم دیدم که کمد از جایش بلند شد و سنگ ها از داخل کمد داشتند می افتادند که وقتی خواستم سنگ ها را بگیرم صدایی داخل ذهن من آمد:((آی احساس سوزش در سرم دارم و دستم،انگار وقتی خواب بودم به من آمپول زده شده .)) و وقتی برگشتم تا لایلا را نگاه کنم دیدم که هم لایلا و هم وسایل های کل اتاق به حرکت در آمده و لایلا چشم هایش را بسته وقتی لایلا چشم هایش را باز کرد تمام وسایل به جای قبلی شان برگشتند ولایلا فرود آمد روی زمین و من فهمیدم که به من قدرت ذهن خوانی و به لایلا قدرت تکان دادن اشیاء داده شده . - [غار مرموز](https://nasimegheseha.com/ghare-marmooz/): سخنرانی تمام شد. - [چاقالو می‌دونه، دردونه می‌تونه](https://nasimegheseha.com/chaghaloo-and-doordoneh/): به نام خدای بخشنده و مهربان چاقالو می‌دونه، دردونه می‌تونه در دل خاک نرم، دانه‌ای زندگی می‌کرد که اسمش دردونه بود؛ یک دانه‌ی قهوه‌ای‌رنگ کوچولو. جایی که اون زندگی می‌کرد، تاریک و امن بود. دردونه وقتی صداهای بیرون از خاک را می‌شنید، توی خاک فرومی‌رفت و به خودش می‌لرزید. دردونه فقط و فقط یک دوست داشت به اسم چاقالو. چاقالو، یک کرم تپلو و خیلی پرحرف بود که یک خال طلایی روی بدنش داشت. او همه‌جای خاک را دیده بود، از ریشه‌های محکم درخت‌های بزرگ گرفته تا تونل‌های مخفی زیر زمین. هرموقع که چاقالو نبود، دردونه یا ساکت بود یا با خودش حرف می‌زد و شعر می‌خواند: «دردونه اینو میدونه/ که توی خاک میمونه/ نمیخواد از جاش بجنبه/ چون چاقالو تنها میمونه.» یک روز، بوی خوبی در دل خاک پیچید. دردونه نفس عمیقی کشید و بعد صدای شرشری را شنید. چاقالو همان‌طور که ملچ‌ومولوچ می‌کرد، روی خاک خزید. مثل دردونه نفس عمیقی کشید و گفت: «اگه گفتی این صدای چیه؟» دردونه بیشتر توی خاک فرورفت و همان‌طور که اطرافش را ‌می‌پایید، گفت: «اوم... نمیدونم، تو بگو.» چاقالو روی خاک غلتی زد و گفت: «صدای بارونه، وقتی بارون می‌باره همه‌چی بوی تازگی می‌ده. دوست داری بری بالا و ببینی دنیا چه شکلیه؟» دردونه لرزید، چشم‌های گرد و مشکی رنگش را بست و گفت: «نمیخوام برم اون بالا/ شاید یه نور ترسناک/ یا یه چیز خطرناک/ بخواد منو بخوره/ بگیره و ببره» چاقالو خندید و گفت: «هه هه هه، این‌طور که فکر می‌کنی نیست. بالا هم ترسناکه هم قشنگه. مثلاً وقتی بارون می‌آد، بعدش نور می‌تابه به قطره‌های بارون و اونا می‌درخشن. تازه کلی گل و گیاه وجود داره که یه روزی مثل تو یه دونه‌ی کوچولو بودن.» دردونه اولش از حرف‌های چاقالو خوشش نمی‌آمد. اما کم‌کم کنجکاو شد و دلش خواست که بیرون از خاک را ببیند. از آن روز به بعد، شب‌ها خواب دنیای بیرون را می‌دید، خواب درخشش قطره‌های باران که چاقالو برایش تعریف کرده بود. یک روز که باز باران بارید و بوی خوشش در دل خاک پیچید، دردونه احساس عجیبی داشت. انگار یک چیزی درونش را قلقلک میداد. تا اینکه از‌ بدنش یک رگه‌ی سبز بیرون زد. دردونه با وحشت فریاد زد و گفت: «وای وای این چیه؟/ چرا بدنم این‌جوریه؟/ چاقالو دوست خوبم/ بیا برس به دادم» و های‌های گریه کرد. کمی که گذشت، صدای تکان خوردن ریشه‌ها و دانه‌های دیگر را شنید. بعضی دانه‌ها به سطح خاک نزدیک‌تر شده بودند. چاقالو هن‌وهن‌کنان خودش را به دردونه رساند و گفت: «حالت خوبه؟ الآن وقتشه، آماده‌ای دردونه؟ فقط کافیه مثل بقیه دونه‌ها بری بالا» دردونه با چشم‌های پر از اشکش به اطراف نگاه کرد و گفت: «اون بالا من تنها میشم/ بی دوست و بی همدم میشم» و باز های‌های گریه کرد. چاقالو وقتی دید دردونه گریه می‌کند، شروع کرد به شعر خواندن: «بالا پر از نوره/ پر از گلای خوشبو/ نسیم می‌آد/ بارون می‌آد/ دنیا می‌شه گلستون» دردونه همان‌طور که به حرفهای چاقالو گوش می‌کرد، با خودش گفت: «دلم میخواد برم بالا/ اما چطور بگم حالا؟/ که هنوزم می‌ترسم/ کمی به خودم می‌لرزم» کمی که گذشت دردونه آرام‌تر شد و به دانه‌های دیگر نگاه کرد. یکی‌شان رگه‌های سبز بیشتری داشت. دیگری با سرعت به بالا حرکت می‌کرد و می‌خندید. دردونه وقتی دید همه دانه‌ها خوشحالند، با خودش گفت: «منم میخوام برم بیرون/ دوست بشم با این و اون/ مثل بقیه سبز بشم/ بخندم و شاد بشم» سپس آرام آرام خودش را بالا کشید. از خاک مرطوب گذشت. نور، صورت خیسش را نوازش کرد. دردونه چشمهایش را بست و لبخند زد. در بالای خاک، گیاه‌هایی را دید که برگهای تازه و کوچکی داشتند و کمی زودتر از خودش سبز شده بودند. آنها به هم لبخند می‌زدند و با نسیم می‌رقصیدند. یکیشان به دردونه گفت: «خوش اومدی، اسمت چیه؟» دردونه کمی خودش را جمع کرد و با صدای آرامی گفت: «من... من دردونه‌ام/ از این به بعد اینجا می‌مونم» گیاه زیبا در جوابش گفت: «چه اسم قشنگی. بیا با پروانه‌ها بازی کنیم و با نسیم برقصیم» همان موقع چاقالو از پایین صدا زد: «دردونه حالا می‌تونی با بقیه دوست بشی، قصه‌ت رو واسشون بگی و قصه‌ی اونا رو هم بشنوی.» دردونه کم‌کم رشد کرد و برگ‌های کوچکی درآورد. نور خورشید، صدای باران و دوستهای جدیدش، همه برایش عجیب اما شیرین بود. یک روز که مشغول حرف زدن با گل‌های بابونه و بنفشه بود، پروانه‌ی سفید و زیبایی نزدیکش آمد. دردونه با دهان باز به پروانه خیره شده بود. روی‌ یکی از بال‌های پروانه، یک خال طلایی بود. پروانه چرخی زد و گفت: «منو شناختی؟» چشم‌های دردونه از تعجب گرد شد، لبخندی زد و گفت: «چاقالو؟ تو چاقالویی؟» پروانه با بال‌های براق و سفیدش، دردونه را نوازش کرد و گفت: «آره منم چاقالو. خوشحالم از خاک اومدی بیرون. می‌دونستم که می‌تونی. از این به بعد کار تو کمک کردن به دونه‌هاییه که میترسن از خاک بیرون بیان.» پروانه این را گفت و رفت. بعد از رفتنش، دو کفشدوزک برگی را پر از آب کردند و به سمت دردونه بردند. دردونه تا تصویر خودش را در آب دید، از خوشحالی جیغی کشید و گفت: «چاقالو اینو می‌دونست/ که دردونه می‌تونه/ یه گل طلایی بشه/ زیبا و خوشبو بشه» همه‌ی دوست‌های دردونه از شادیش خوشحال شدند. نسیم بیشتر وزید. گلها شروع کردند به رقصیدن و آواز خواندن: «دردونه خیلی خوشحاله/ اون حالا یه گل قشنگه/ با ترس و تاریکی میجنگه» دردونه حالا به غیر از چاقالو، دوست‌های دیگه‌ای هم داشت. - [ماجرای ماهک و عروس هلندی](https://nasimegheseha.com/mahek-and-the-dutch-bride/): یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود دریکی از روستاهای سر سبزشمال، ماهک  با مامان باباش با همدیگه زندگی می‌کردند، تو یکی از روزها باد و طوفان شدیدی اومد ، ماهک رفت از پشت پنجره به آسمون نگاه کرد، دید که باد تمام شاخه‌های درختان رو تکون تکون میده، از صدای رعد و برق توی آسمون، ماهک یکم نگران شده بود. یکدفعه باد یکی از شاخه‌های درخت سبز قشنگ رو کند و اونو به زمین انداخت، از توی صدای باد یه صدایی شنیده می‌شد که گفت : هوهو هوهو ، دختر ابرو کمون  بدو بیا کمک کن، مامان کو ، لونه ام کو، بال‌های بلند من کو. - [شنل قمپزی](https://nasimegheseha.com/shenel-ghompozi/): چند ماه می‌شد که شنل قمپزی وسط ویترین یک فروشگاه ورزشی تقریبا بزرگ در مرکز شهر روی دوش مانکن افتاده‌ بود. با اینکه مغازه شلوغ و زیاد مشتری داشت اما تا آن زمان کسی حتی نگاهی به او نینداخته بود تا چه رسد که او را بخرد. شنل پیش خودش فکر می‌کرد: آخ بخشکی شانس که اگه می‌تونستم رو دوش خریدارم بشینم اون وقت‌ می‌تونستم قدرت پرواز کردنمو و نیرویی رو که به کسی که رو دوشش می‌شینمو نشونش بدم. چه کنم که دوش مانکن بی‌جون منو به پرواز در نمی‌یآره. از زل زدن به خیابان خلوت آن وقت روز خسته و در حال چرت زدن بود که آمدن پسر بچه‌ای با بزرگترش به مغازه چرتش را پراند. پسرک دستش را به گوشه‌ی پایین شنل کشید و آهسته به مادرش گفت: ایول جنسش هم مثل رنگش خفنه. همینو واسه مسابقه‌ی فوتبال فردا می‌خوام. ولی پسرم این که سفیده. مگه بازی فردا بین تیم سرخ و آبی‌ها نیست. من که نفهمیدم آخر تو طرفدار کدوم یک از اونایی؟ مادر نه طرفدار پرسپولیسمو نه استقلال، از طرفی هم طرفدار هر دو شونم! آخه طرفدار تیم ملیم. همون سفیدا که بازیکنانش از بازیکنای خوب تیم‌های دیگه انتخاب می‌شن! پسر سمت فروشنده رفت و با خوشحالی گفت:آقا اون شنل سفیده که روش نوشته شنل قُمپزی رو می‌بریم. فروشنده راضی از فروش شنل آن را از ویترین در آورد و پرونکرده در ساک دستی گذاشت. شنل با خودش فکر کرد: بهتر که منو پرو نکرد. آخه از ذوقی که برا خریده شدنم داشتم می‌ترسیدم عجله کنم و مثل همیشه با خراب‌کاری کار دست خودم و پسرک بدم. با هم از مغازه خارج شدند. بیرون هوا سرد بود. باد بوی خوش باقلی روی گاری آن سمت خیابان را با خود داشت.به خانه که رسیدند پسر که آرزوی رسیدن دوستانش را به تیم ملی داشت شنل را روی دوشش انداخت و خودش را در آینه تماشا کرد. شنل شروع به تکان خوردن کرد. پسر با دیدن شنل که از روی شانه‌اش در حال پرواز به سمت بالا بود به خیال اینکه دارد خواب می‌بیند چشمهایش را مالید و دوباره به آینه زل زد. محکم‌تر شنل را به شانه‌هایش چسباند. شنل احساس قلقلک کرد. بلند قهقهه زد و به پسرک گفت:می‌شه کمی از قیافه‌ی تیم ملی در بیای و اینقدر محکم منو نگیری؟ الانست که از خنده روده بر می‌شم. تو دیگه کی هستی. تو هم می‌شه آروم‌تر بخندی؟ الانه که همه میان تو اطاق تا ببینن چه خبره؟ من، من که می‌دونی شنل قُمپزیم. اگه دستاتو از زیر بغلم دربیاری قول می‌دم دیگه نخندم. آخه داشتی از رو دوشم پرواز می‌کردی. آره درسته فهمیدی. من می‌تونم پرواز کنم و هر کاری واست بکنم به شرطی که ولم کنی. ولتم می‌کنم! آخ جان. گفتی که می‌تونی بپری. اصن خوراک خودمی. من تو رو خریدم تا با تکون دادنت تو زمین، بازیکنان خوب و پرتلاش هر دو تیم فردا رو تشویق کنم. چون برام فرقی نداره بازیکن چه رنگی می‌پوشه مهم اینه که با مهارت و همکاری بازی کنه. پس تو هم با من هم‌عقیده‌ای. ایول دمت گرم. بزن قدش. پسر برای دست دادن، گوشه‌ شنل را کشید. شنل دوباره به قهقهه افتاد. با شنیدن صدای پای مادر که سمت اطاق می‌آمد شنل خودش را به سقف چسباند و پسر دکمه‌ی چراغ را زد. سریع روی تخت پرید و پتو را روی سرش کشید. مادر که دید پسرش خوابیده در را بست و رفت. پسر بار دیگر مأموریت فردا را برای شنل یادآوری کرد: فقط یادت باشه که قراره با کمک و حمایت کردن؛ دو بازیکن خوب و قوی از هر دو تیم رو به تیم ملی برسونیم. بله رئیس. اطاعت می‌شود. فردا برا درخشیدن تیم ملی می‌ترکونیم. البته یه کمی بلوف و قُمپز هم تو شاخشه. فردا استودیو شلوغ بود. دو تیم با سوت داور با نظم وارد زمین شدند. بعد از خواندن سرود ملی با هم دست دادند و با سوت داور، بازی شروع شد. هر دو تیم خوب بازی کردند. در دقیقه‌ی سی‌ام بازی پسر با دیدن بازیکن قرمزپوشی که از اوایل بازی بسیار پر تلاش بود و توپ را به دوستانش پاس می‌داد، شنل را از روی دوشش برداشت و در هوا چرخاند. و با گفتن برو که ببینم چه‌کار می‌کنی شنل را در هوا رها کرد. شنل خودش را به روی دوش بازیکن قرمز رساند. قدرت بازیکن زیاد شد. توپ را از بازیکن آبی گرفت و با دریب کردن او از چند بازیکن دیگر گذشت و درست در لحظه‌ای که می‌خواست توپ را به دروازه آبی شوت کند شنل فریاد زد: وقت قُمپزه! بازیکن با شنیدن صدا هول شد. توپ از زیر پایش لغزید و به جای توپ شنل را که قلمبه زیر دست و پایش افتاده بود را در دروازه شوت کرد. آبی‌ها هورا می‌کشیدند و قرمزها دمغ بودند. داور با تعجب در سوت دمید و با فریاد گفت: این حوله رو از وسط زمین جمع کنید! پسر از ناراحتی سرش را با دستانش گرفته فریاد زد: قمپزی داری بازی رو بر خلاف ماموریتی که داشتی خراب می‌کنی!قمپزی در جواب گفت:_ باشه یه بار دیگه فرصت می‌خوام. فقط یه قمپز کوچولو بود.شنل از دست توپ -جمع -کن پروازکنان فرار کرد و خودش را به روی دوش آبی‌پوشی که به دنبال گرفتن توپ از رقیبش بود رساند. قدرت بازیکن دو برابر شد. توپ را گرفت و با سرعت سمت دروازه‌ی قرمز رفت. همه‌ی نیرویش را برای شوت کردن توپ در دروازه‌ی حریف جمع کرده بود که با شنیدن صدای قمپز از سمت شنل دستپاچه شد و توپ را رو به بالا شوت کرد.توپ با همه‌ی قدرت ضربه‌ی بازیکن به تابلوی امتیازها خورد و لامپ آن خاموش شد و روی دستگاه امتیازی دیده نشد.حالا نوبت خندیدن قرمزها، ناراحتی آبی‌ها و عصبانیت داور و کمک داورها بود‌.پسر داد زد: قمپزی چرا چرا؟! تو همه‌ی نقشه‌هامونو خراب کردی!داور که مطمئن بود کلکی از جانب این شئ پرنده در ‌کار است سوت پایان را زد و بازی تا بررسی شدن ماجرا تعطیل شد.پسر که نقشه‌هایش نقش بر آب شده بود خودش را به زیر تابلوی امتیازها رساند. از تیرک آن بالا رفت و پایین شنل را کشید. مچاله‌اش کرد و در شلوغی تماشاچی‌ها پنهان شد.استودیوم که آرام‌تر شد تایم دوم بازی با سوت داور شروع شد. بازیکنان دو تیم با استقامت بیشتری به دنبال توپ می‌دویدند. قمپزی که قول داده بود دیگر《قمپز》نگوید از دوش پسرک برخاست و روی دوش بازیکن قرمزپوش نشست. قرمزپوش با قدرت تلاشش را بیشتر کرد و با چند پاس به موقع به دوستانش توپ را تا دم دروازه‌ی رقیب رساند و محکم آن را در دروازه‌ی آبی جا داد. قرمزها شروع به تشویق و شادی و بوق زدن کردند. شنل از دیدن شادی قرمزها شاد و با دیدن ناراحتی آبی‌ها ناراحت شد. باید به نفع تیم دیگر کاری می‌کرد. به بازیکن آبی کنارش که روی زمین نشسته بود گفت: هی پسر می‌تونی منو رو شونه ت بندازی؟ آبی پوش گفت: که دوباره خرابکاری کنی و گند بزنی به بازی؟ نه این‌دفعه گند نمی‌زنم پاشو وقت برا جبران کمه‌! بازیکن با جستی شنل را روی شانه‌اش انداخت. توپ را از دروازه‌بان تیمش گرفت و با همه‌ی توانش به سرعت خودش را به دروازه‌ی رقیب رساند و با یک شوت محکم گل مساوی را زد. استودیو غرق در شادی شد. داور سوت پایان را با اعلام نتیجه‌ی مساوی زد. پسرک با خوشحالی به شنل گفت: کار ما دیگه اینجا تمومه. شنل قمپزی گل کاشتی.شنل به او گفت: تو هم با آرزوی خوبی که داشتی و منو خریدی گل کاشتی. بیرون که می‌رفتند از بلندگو صدای داور را شنیدند که قمپزی را صدا می‌کرد. بعد استادیوم یک‌پارچه می‌گفتند: 《 قمپزی، قمپزی》 داور آنها را دعوت به برگشتن کرد. شنل پرواز کرد و روی دو بازیکن گل زن نشست و گفت: دوستان ستاره‌های واقعی این‌ها هستند که به قدرت خودشون باور داشتند و با‌ تلاش زیاد و همکاری همه‌ی بازیکنان باعث شدند که دو تیم برنده بشن وگرنه که قمپزهای من کار رو می‌تونست خراب‌تر هم بکنه.با گفتن این حرف رو به پسرک کرد و چشمکی زد.داور با خنده گفت:_ بله حرکت‌های آخری بچه‌های دو تیم بود که نتیجه به این‌جا رسید. ما داورها و مربیان تصمیم گرفتیم برای قدردانی از پسرک و شنل قرمزی و بازی دوستانه‌ی هر دو تیم دو بازیکن گل زننده رو برای تیم ملی کشورمون انتخاب کنیم. بعد رو به آن دو کرد و گفت:_به تیم خودتون یعنی سفید پوشان ملي خوش آمدید.با نواختن سرود ملی هر دو تیم با مربیان، داورها و کمک داورها دور استودیوم می‌چرخیدند. شنل قمپزی خوشحال روی دوش پسرک جلوتر و بالاتر از همه آنها را همراهی می‌کرد. - [برفکی، تلویزیون خجالتی](https://nasimegheseha.com/barfaki/): امروز صبح هم مثل روزهای دیگه، با کنار رفتن پردهی ویترین مغازهی آقای قدیمیچیان، نور طلایی آفتاب توی چشمهام افتاد و دو سه بار که پلک زدم، چشمهام رو باز کردم. - [کفش های من](https://nasimegheseha.com/my-shoes/): من یک کفش هستم ،کفشی همیشه همراه آدمها، هر بار کسی مرا می پوشد بخشی از خود رابا من شریک می شود.خاطرات، سنگینی ها،و حتی رویا هایش را، من همیشه تحمل می کنم چون می دانم این بخشی از سفر من است. صبح که آرش مرا پوشید سنگینی خاصی زیر قدمهایش حس می کردم . سنگینی فقط گل های چسبیده به ته کفش نبود ،خاطراتی بود که با هر قدم او را دنبال می کردندصدای خش خش گل ها صدای لحظه هایی بود که از نو در ذهنش زنده می شدند: دویدن هایش در کوچه ها،زمین خوردن هایش ، و حتی خستگی هایی که هرگز فراموش نمی شدند. خاطرات آرش سنگین و پر رنگ بودند. با هر گامی که بر می داشت من این بار را حس می کردم .وقتی به مدرسه رسید شلوغی حیاط مدرسه ،دیدن همکلاسی هایش او را به زمان حال کشاند قدم هایش آرام و سبک تر شدند. خاطرات مثل سایه ای درنور کم رنگ تر شدند. هنوز گل های خشکیده را با خود داشتم و ناله و زاری گل ها از سنگینی و همراهی با من ، به همراهان شلوغ خود گفتم این سنگینی هر چقدر هم سخت باشد گذرا است. ظهر سامان مرا پوشید . پاهای او بزرگ تر و سنگین تر بودند. من به آرامی خودم را تعقییر دادم .پهن تر و محکم تر شدم تا بتوانم قدمهای سنگین اش را همراهی کنم. او مسیر ناهمواری را آغاز کرد. راهی پر از خاک و گل . گل های تازه ای به کفم چسبیدندو سنگینی شان بیشتر شد . گل ها زیر لب می گفتند: چرا ما باید اینقدر سنگین باشیم؟ سامان بدونه توجه به من میان گل ها قدم بر می داشت .شاید اصلا به چیزی فکر نمی کرد . اما با هر گامی که برمی داشت حس می کردم وزنی بیش از خاک و گل روی من است .این وزن فقط جسمانی نبود سنگینی تلاش روزانه ایستادگی او در برابر مشکلات و بار سنگین تجربه زیستن همه و همه در قدم هایش جمع شده بود. این سنگینی همان راه است این وزن قوی شدن است. من با تمام خستگی هایم بخشی از این ساختن هستم. شب و قتی روژان مرا پوشید .سبک شدم چون پاهایش کوچک تر بود اما نه ضعیف تر خودم را به آرامی اندازه ی پاهایش کردم . این بار مسیر ما از خاک و گل نبود .او می خواست برقصد . صدای موسیقی ، نور، چهره های شاد، و چرخش های تند روژان گل ها ی خشکیده ای که از آرش و سامان به ته من چسبیده بودند را خرد می کرد و در هر چرخشی بخشی از آرش و سامان ناپدید می شدند و به شکلی دیگر ظاهر می شدند. آخرین تکه گل گفت: این پایان ما ست الان بخشی از جشن شده ایم صبح روز بعد دوباره آرش مرا پوشید باران شب قبل زمین ها را خیس و گل آلود کرده بود. گل های تازه ای به کفم چسبیدند. بار دیگر گل ها نالیدند .من سنگینی و سبکی را تجربه کرد بودم آرام گفتم : هر کس مرا بپوشد بخشی از راه اش را در من جا می گذارد.من همیشه همراه او هستم. - [گیسو و آلبوم خاطرات](https://nasimegheseha.com/gisoo-and-album-of-memories/): باران می‌بارید و باد درختان باغچه را تکان می‌داد. گیسو در حال کشیدن نقاشی صدای زنگ را شنید. او به سمت آیفون رفت اما مادر زودتر رسید و در را باز کرد. گیسو تند و تند پله‌ها را پایین رفت. سعید با دوچرخه وارد حیاط شد. گیسو تند تند گفت: « چی شده داداش، چرا ناراحتی، کجا بودی، خیلی دیر کردی.» سعید در حالیکه دوچرخه را کنار باغچه قفل می‌کرد گفت:« چه خبره یکم آروم‌تر. دوباره که سلام یادت رفت. همه‌ی لباسام خیس شده. بزار بیام داخل برات تعریف می‌کنم.>> گیسو تند تند دوید و داخل رفت تا برای سعید حوله بیاورد. او از کنار آینه حوله‌ی نرم و زرد رنگ سعید را برداشت و به او داد. سعید گفت:<< گیسو اگه یکمی بزرگتر بودی می‌تونستی با من بیای نانوایی. اون وقت مجبور نبودم این همه نون‌ها را تنهایی بگیرم.>> گیسو در حالیکه انگشتانش را در موهای فرفری‌اش می‌چرخاند گفت::<<خب داداش حالا هم می‌تونم باهات بیام.>> سعید گیسو را کنار آینه برد و گفت:<< ببین این حوله زرده را کجا می‌ذاری، باید قد تو اینجا برسه.>> سعید نون‌ها را به مادرش داد و به اتاقش رفت. گیسو در آینه ایستاد و به تصویرش خیره شد. او در آینه مادر را روی چهار پایه در حال تمیز کردن پنجره‌ها دید. باران هنوز تمام نشده بود. اما آرام تر می‌بارید. گیسو فکری به ذهنش رسید. به حیاط رفت و از گوشه‌ی باغچه چهار پایه‌ی کوچکی برداشت. بعد به آرامی بر روی آن ایستاد. با خود گفت:<<وای چقدر خوبه. اینجوری بزرگتر شدم. اگه بزرگتر بشم می‌تونم مثل سعید برم نانوایی. می‌تونم مثل مامان آشپزی کنم. یا مثل بابا از پله بالا برم و پنجره‌ها را رنگ کنم.>> اما وقتی از چهار پایه پایین آمد لب هایش آویزان شد. چون دوباره همان فرفری کوچک شده بود. مادر که از پجره گیسو را در حیاط می‌دید صدا زد:<< بیا داخل فرفری مامان. بیا سرما می‌خوری.>> گیسو تند تند دوید و در ایوان نشست. دست هایش را زیر چانه‌اش گذاشت و با خود فکر کرد. چکار کنم بزرگتر بشم؟ اینجوری نمیشه. در همین وقت چشمش به کفش‌های مادر افتاد. با خود گفت:« خودشه پیدا کردم. با این کفش‌ها مثل مامان بلند‌تر میشم.». ولی دستش به آنها نمی‌رسید. به سمت حیاط رفت تا چوب خشک کن را برای پایین انداختن کفش‌ها بیاورد. اما چند زنبور در آن نزدیکی ویز ویز صدا می‌دادند. گیسو ترسید. از زنبورها فاصله گرفت. منتظر شد. بادتندی می‌وزید. دقایقی گذشت و دیگر خبری از زنبورها نبود. گیسو چوب را برداشت و با آن کفش‌ها را پایین انداخت. گروپ یکی از لنگه‌ها پایین افتاد و اما لنگه‌‌ی دیگر هنوز بالا بود. گیسو دوباره چوب را تکان داد و لنگه‌ی دیگر هم پایین افتاد. او کفش‌های تق تقی مادر را پوشید و تند و تند از پله‌ها پایین آمد که ناگهان پایش روی پله‌های خیس لیز خورد. آ آ آخ پام! سعید با صدای جیغ و داد گیسو به حیاط آمد. چی شده؟ چرا این کفش‌ها را پوشیدی؟ چیکار کردی؟ . سعید من من می‌خواستم.. سعید یک کیسه یخ از مادر گرفت و به حیاط آمد. ان را روی پای گیسو گذاشت و گفت:<< اشکال نداره فرفری. چیزی نیست.>> من باید برای مدرسه یه کاردستی درست کنم. نمی‌دونم چیکار کنم. فقط تو میتونی کمکم کنی. گیسو ابروهایش را بالا داد و گفت:<< داداش من؟ تو خودت که بزرگتری بهتر از من می‌تونی؟>> نه کی گفته. بزرگترها که هر کاری را نمی‌تونن انجام بدن. خیلی از کارها هست که فقط بچه‌ها می‌تونن. تازه الان خود من اونقدر درس نوشتنی و خوندنی دارم که وقت برای بازی و درست کردن همین کاردستی ندارم. تو میدونی وقتی همسن تو بودم چقدر بیشتر بازی میکردم؟>> گیسو از خوشحالی بالا پرید و گفت: << چه خوب. چه طوری باید بهت کمک کنم؟>> سعید آبرنگ و مقداری مقوا به گیسو داد تا آن‌ها را رنگ‌آمیزی کند.او مشغول نوشتن تکالیف مدرسه شد. یک ساعتی گذشت و وقتی سراغ گیسو آمد، او را دید که با مقواهای رنگی چند درخت و یک رنگین کمان زیبا ساخته است. رو به گیسو گفت:<< وای آفرین گیسو چقدر خوب انجام دادی. حتما معلمم به من ستاره میده.منم اون ستاره را برای تو میارم. تو خیلی از من بهتر رنگ میکنی. نمی‌دونستم چجوری باید یه کاردستی خوب بسازم. خیلی شاد و خوشرنگه.>> آنها در حال جمع کردن خرده کاغذها و وسایل بودند که زنگ در به صدا در آمد. خانم همسایه، هستی دختر کوچکش را به خانه‌ی آنها آورده بود او باید چند ساعتی آنجا می‌ماند تا مادرش برگردد. مادر گیسو را صدا زد و از او خواست تا از اتاق انباری چند عروسک و اسباب بازی برای او بیاورد. باران تمام شده بود و خورشید به آرامی بر روی گل‌های باغچه می‌تابید. گیسو به انباری رفت. او در حال بیرون آودن عروسک‌ها یک آلبوم قدیمی را به همراه یک دفترخاطرات پیدا کرد. همان جا نشست و آلبوم را ورق زد. گیسو صدای مادر را شنید که زودتر اسباب بازی‌ها را بیار.عکس‌هایی که تا حالا ندیده بود توجه گیسو را جلب کرد. گیسو عروسک‌ها دفترو آلبوم را برداشت. عروسک‌ها را به مادر داد و به اتاق سعید رفت. سعید از گیسو پرسید:<< اینا را از کجا آوردی؟ اینا مال باباییه می‌دونستی؟>> او دفتر خاطرات را بازو شروع به خواندن کرد. پدرازخاطرات بازی‌ با برادر‌ها و خواهر‌ش نوشته بود. گیسو در آلبوم عکس اردوهای مدرسه و همکلاسی‌های پدرش را دید. گیسو با اشتیاق به عکس‌ها نگاه می‌کرد. او از سعید پرسید:<<بابایی هم مثل من قایم باشک و بازی‌های بدو بدویی دوست داشته. سعید بابا تو این عکس‌ها مثل من می‌خنده. ببین چقدر کوچیک بوده. بیا ببین. راستی چرا بابایی کمتر با ما بازی می‌کنه؟ >> سعید کنار گیسو نشست ودر حالیکه به عکس‌ها نگاه می‌کرد، گفت:<<خب می‌دونی بابا الان بیشتر وقت باید سر کار بره. اون دیگه مثل بچگی‌هاش فرصت بازی نداره.>> گیسو در فکر حرف‌های سعید، صدای گریه‌ی هستی را شنید. عطر کوکو‌های مادر از آشپزخانه می‌‌آمد. گیسو از سعید خواست آلبوم را در جای خودش بگذارد. او به سمت هستی رفت. هستی، همین که گیسو را دید زد زیر خنده. گیسو هم خندید. او یکی از عروسک‌ها را برداشت و جلوی صورتش گرفت. گیسو از اینکه هنوز کودک بود و می‌توانست تا هر وقت که می‌خواهد بازی کند خوشحال بود. - [جدول ضرب](https://nasimegheseha.com/multiplication-table/): آرش و عددهای قهرمان جدول ضرب - [رقص در باد](https://nasimegheseha.com/dancing-in-the-wind/): کاهی که از دشت دور مانده بود رقصان گفت : شاید من پرنده ای بشوم . و در آسمان محو شد!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - [زیبا](https://nasimegheseha.com/ziba/): زیبا زیبا دختری ده ساله ، در محله ای شلوغ و پر جنب و جوش زندگی می کرد. خانه ای که او در آن بزرگ شده بود. پر از کتاب های رنگارنگ ، قاب عکس های خانوادگی،و وسایل ظریف که مادرش ساخته بود .پدر و مادرش همیشه تلاش می کردند ،فضایی برای یادگیری و گفتگو فراهم کنند.اگر زیبا سوالی می پرسید پدر با شوق وشور پاسخ می داد.مادر همیشه او را تشویق می کرد که خودش فکر کند و جواب ها را پیدا کند.اما گاهی وقتها از این محیط آگاهانه و جدی خسته می شد فکر می کرد همه چیز کمی سخت و جدی است و انتظار از او برای منطقی فکر کردن او را مجبور می کرد رفتارش را تنظیم کند راست اش حس می کرد همیشه تحت کنترل منطق و سوال و جواب است. زندگی در مدرسه: در مدرسه زیبا دختری بود که همیشه حرفی برای گفتن داشت .اواغلب پیشنهاد هایی می داد که بقیه را به فکر فرو می برد.اما گاهی این پیشنهاد ها آن قدر متفاوت بود که بچه ها حس می کردند او زیادی پیچیده است و می خواهد دانایی و عقل کل بودن اش را به رخ دیگران بکشد. یا این که بگوید من مثلا با شما تفاوت دارم . بیاید قوانین جدیدی را که من می گم رو به بازی اضافه کنیم .یا یه فکر بهتر داستان بازی را تعقییر بدیم با مزه تر می شود .راست اش بچه ها می خواستند با همان روش قدیمی بازی کنند و نیازی به حرف های اضافه نداشتن و همیشه یه جورایی از همه کاره بودن زیبا دلخور بودند.تا این که یک روز پاییزی دوستان زیبا مثل همیشه در حیاط مدرسه بازی می کردند ،زیبا با شور وشوق به سمت آنها رفت و گفت بازی چیه امروز؟ درست با نزدیک شدن او یکدفعه همه ساکت شدند. یکی از بچه ها گفت راست اش بازی رو شروع کردیم دیگه برا ی تو جا نداریم تازه ما دیگه می خواهیم بازی خودمون رو بکنیم پس نمی تونیم با تو بازی کنیم .زیبا همان طور که ایستاده بود انگار پاهایش به زمین چسبیده بود و دستهایش سنگین در کنارش آویزان بود.نگاهش روی صورت دوستان اش می چرخید و کلمات در گوشش اش زنگ می زد ذهن اش نمی توانست چیزی بگوید انگار زمان در یک لحظه متوقف شده بود بعد ضربه سنگینی در سینه اش حس کرد،حس خالی شدن.لبخندش روی صورت اش خشکیده بود . نمی توانست باور کند خشم و ناراحتی هم زمان به سراغ اش آمد.وقتی دوباره هم کلاسی هایش شروع به بازی کردند.به آرامی عقب رفت. زنگ پایان مدرسه زده شد.زیبا وقتی به خانه برگشت در دلش حسی از خشم و غم، تاریکی ، سنگین ای می کرد. و مدام این فکر که هم کلاسی هایش او را کنار گذاشته اند نمی گذاشت درست فکر کند .با خودش تکرار می کرد چرا؟ و جواب می داد معلوم است دیگر خوب نیستم ،بلد نیستم ، به درد نمی خورم ، فقط حرف می زنم .آن هم حرف هایی که به درد هیچ کس نمی خورد .مادرش گفت : خسته نباشی ، چه خبرهای خوب ؟ روز خوبی داشتی؟زیبا سرش را به علامت تایید تکان داد. و در فکرش تکرار کرد روز خوب !!! بی دلیل از مادرش هم عصبانی بود . مادر گفت : تا لباس ات را عوض کنی و دستات روبشوری غذا هم آماده است .من منتظر تو بودم برای نهار زود بیا که دیر کنی میام تو رو درسته می خورم .و لبخندی مهربان روی صورتش نقش بست. زیبا در فکرش به مادر جواب داد بی خود منتظر من بودی ؟ اصلا دلم نمی خواهد صدای کسی را بشنوم من بی عرضه می خوام برم تنها باشم من امروز دوستا نم را از دست دادم آنها دیگر مرا نمی خواهند اما فقط با صدایی آرام گفت مامان من گرسنه نیستم کمی خسته ام می روم توی اتاقم استراحت کنم. به سمت اتاق راه افتاد . مادر دخترش را می شناخت و می دانست اتفاقی بزرگ برایش افتاده خیلی دلش می خواست کمک کند تا بداند چی شده؟ اما زیبا نمی خواست چیزی بگوید بنابر این سکوت کرد. و با همان لحن محبت آمیز گفت : هر وقت خواستی بیا با هم غذا بخوریم وکمی هم حرف بزنیم اینقدر از صبح تنها بودم که دلم برای صحبت با دخترم تنگ شده زیبا در اتاق تنها نشسته بود و برای هزارمین بار صبح و رفتار دوستان اش را مجسم می کرد و به آنها جواب می داد و سوال می پرسید چرا؟ چرا؟ غمگین تر می شد . در تنهایی اتاق گریه کرد . این بار فقط ناراحت و غمگین بود و آتش خشم رفته بود .داشت نقشه می کشید برای این که حال دوستان اش را بگیرد و به آنها بخندد با این فکر لبخندی زد .آهان همینه می روم و به آنها می گم کودن ، احمق ، بی سواد، این فکر ها فقط برای یک لحظه او را خوش حال کرد . دوباره فکر اینکه دوستانش او را کنار گذاشته اند به سراغ اش آمد . دفترش را برداشت و شروع کرد به نوشتن داستانی در باره دختری که دوستان اش او را کنار گذاشته اند و هنگام نوشتن سعی کرد خودش مشکل را حل کند راه حلی پیدا کند . دخترک داستان مسیر جدیدی راپیدا کرد. دوستان تازه ای در این مسیر جدید بودند . دختر داستان به خودش می گفت خودت را همان طور که هستی دوست داشته باش .بعد از نوشتن داستان آرامش خوبی پیدا کرد،هنوز غمگین بود ولی انگار چیزی درون اش روشن شده بود. تجربه جدیدی که به او یاد داده بود می شود مسیر های دیگر را هم امتحان کرد.تازه گرسنه هم بود !!!!!!!!!!! روز بعد زیبا هنوز هم می خواست به سمت دوستان سابق اش برود اما به کتابخانه مدرسه رفت. گروهی از بچه ها در ورودی کتابخانه سرو صدا می کردند. چشم اش به معلم ورزش افتاد که کنار میز کتابدار ایستاده بود .یکی از بچه ها کتابی از دست اش به زمین افتاد. معلم بی آنکه چیزی بگوید سریع و عصبانی به سمت شان رفت و با تندی بازوی یکی از بچه ها را گرفت. کودک راکمی عقب تر برد و با صدایی که به وضوح خشم در آن موج می زد گفت: کی می خواهی مثل آدم رفتار کنی؟ نه مثل .......یک مشت وحشی!! زیبا بی اختیار چند قدم عقب رفت ولی حس می کرد باید حرفی بزند، چیزی به معلم بگوید .اما معلم نگاهی به او انداخت و بدون هیچ حرفی از کتابخانه بیرون رفت. زیبا شنید که گروه کوچکی در باره درست کردن روزنامه دیواری حرف می زدند آرام به آنها نزدیک شد و به حرفهایشان گوش کرد. زیبا گفت: من می توانم داستانی برای روزنامه دیواری بنویسم.بچه ها با شور و اشتیاق از او و ایده اش استقبال کردند.در همان حال مدیر مدرسه وارد کتابخانه شد نگاهی کوتاه به جمع انداخت و با حرکتی آرام اما مصمم به سمت زیبا رفت. بعد چند جمله کوتاه در باره نظم و مشارکت گفت. دست اش را روی شانه زیبا گذاشت و با نگاهی که انگار زیبا راکودکی کوچک می بیند که نیاز به راهنمایی دارد. گفت: خوبه که کار می کنی ، اما باید یاد بگیری که داستان نوشتن یک مرحله است . وقتی بزرگتر شدی دیگه وقت این چیزا نیست. بعد هم بدون اینکه منتظر پاسخ بماند به سمت میزکتابدار رفت. زیبا مدتی به حرفهای مدیر فکر کرد . در نهایت تصمیم گرفت کاری را که دوست دارد را ادامه دهد. داستان اش را برای گروه خواند و تحسینشان را شنید. هر چند هنوز هم دلش برای دوستان قدیمی اش تنگ می شود اما فهمیده بودکه نمی تواند منتظر بماند تا دیگران دوباره او را بپذیرند. باید مسیری پیدا کند که خودش باشد. - [علی و آرزوهای گم شده](https://nasimegheseha.com/alis-lost-dreams/): علی پسری ده ساله با چشمانی سیاه و قدی متوسط و ظاهری نامرتب مثل همه ی پسر بچه ها همیشه گوشه کلاس دور از هیاهوی بچه ها می نشست آرام به نظر می آمد پدرش گارگری عبوس بود بیشتر وقت اش را سر کار می گذراند مادرش زنی پرکار اما کم حوصله خانه کوچک شان در حاشیه شهر جایی برای تحمل کردن بود تا زندگی از کودکی علی یک آرزو داشت ساختن خانه ای زیبا و آرام که هیچ کس در آن داد نزندخانه باشد نه میدان توپخانه هر کس برای خودش جایی داشته باشد اما این آرزو در میان نمره های ضعیف ریاضی و سرزنش های پدرش گم شده بود خانم کیانی معلم جدی و سخت گیری بود هنوز وارد نشده نگاه سنگینی به بچه ها می انداخت مثل این که با مجرمان خطرناکی روبرو است خوب امروز چی داریم ؟ علی تو بگو؟حتما می دونی؟ علی که سرش پایین بود و مدادش را سفت در دست گرفته بود گفت نه خانم نه خانم ؟ مثل همیشه کجا هستی علی ؟ بچه ها پچ پچ می کردند و زیر جلکی می خندیدند زنگ تفریح علی کنار دیوار نشسته بود و نقاشی می کشید خانه ای را نقاشی کرد دیوار ها پنجره ها سقف اما چیزی کم داشت سهراب به او نزدیک شد علی باز هم خونه می کشی علی خندید آره دارم خونه می کشم ---- پس چرا همیشه نصفه ن؟ نمی تونی تمومشون کنی؟ حرف سهراب مثل رعد در سر علی صدا می کرد چرا این خانه ها همیشه نیمه تمام هستند علی همچنان درگیر سوال سهراب بود که زنگ تفریح تمام شد و به کلاس هنر و نقاشی رفتند معلم هنر مردی سالخورده و خوش برخورد بود که شیطان ترین بچه های کلاس هم نمی توانستند صبرو حوصله او را به عصبانیت تبدیل کنند آقای شفق گفت بچه ها امروز می خواهم چیزی خاص بکشید و روی تخته نوشت آرزوهای خودتان رانقاشی کنید علی سرش را بالا آورد آرزو؟خانه زیبایی که همیشه درذهنش بود را به یاد آورد شروع به کشیدن کرد خانه ای با آسمان صاف و روشن یک درخت وپنجره ای رو به آسمان پنجره هایی کامل بزرگ که خانه را پر نور می کند. معلم با دقت به نقاشی نگاه کرد خیلی قشنگه .این خونه مال کیه؟ علی با صدایی آرام گفت نمی دانم شاید مال من باشد معلم لبخند زد چرا اینقدر نیمه تمامه؟ کی تموم اش می کنی ؟ علی شانه بالا انداخت نمی دانم معلم به آرامی گفت آرزو هایی را که داری اگر باور کنی خانه هم کامل و تموم می شه. اول خودت باید بهش ایمان داشته باشی . شب علی در خانه یادش می آمد که روزی مادرش در حالی که ظرف می شست داستان هایی از قهرمان ها می گفت هر کسی که بخواد می تونه یه چیزی رو بسازه که دنیا رو بهتر کنه. اما حیف آن خاطرات کجا رفته بودند؟چرا حالا پدرش فقط تنها چیزی که می گفت این بود نمره ریاضی چند شدی؟با این وضعیت تو هم باید بجای معمار شدن بیایی آجر بالا بیندازی . روزها همان طور می گذشت و علی به مدرسه می رفت و بر می گشت بدون هیچ تعقییری یکی از همین روزها خانم کیانی از بچه ها خواست انشایی بنویسند با موضوع آینده من علی مدتی به صفحه سفید دفتر خیره شد آرزو هایت را که باور کنی خانه هم ساخته می شود .و علی به یک باره شروع به نوشتن کرد من می خواهم معمار بشوم خونه هایی بسازم که توشون هیچ کس ناراحت نباشه خونه هایی که مثل یه قصه قشنگ باشن خانم کیانی انشای علی را خواند و گفت خیلی عالی است چرا اینقدر از آرزوهایت کم حرف می زنی ؟ علی لبخندی زد و در دلش گفت اخه مدت ها بود که گم شان کرده بودم - [کتاب جادویی](https://nasimegheseha.com/magic-book/): آرش پسری بود که همیشه در دنیای کتاب ها آرامش پیدا می کرد . اغلب زندگی واقعی برایش یکنواخت و کسل کننده بود ،اما کتاب ها پر از جادو و هیجان بودند تنها یادگار مادربزرگ اش یک دفترچه قدیمی پر ازداستان های نا تمام بود. که همیشه و همه جا با خودش می برد ،او هرگز انتظار نداشت کتابی بتواند او را به درون خود ببرد. تا وقتی که در کتابخانه ای قدیمی کتابی با جلد چرمی و خطوط طلایی پیدا کرد که روی آن نوشته بود. {برای هر داستان یک زندگی} را پیدا کردحس عجیبی داشت چیزی بین ترس و کنجکاوی با تردید کتاب را باز کرد در ابتدا چیزی جز صفحات خالی ندید. آخرین صفحه سفید سفید بود، بدونه یک خط یا کلمه سهند خواست کتاب را ببنددکه صدایی آرام را از جایی در نزدیکی خودش شنید. سلام می تونی کمک ام کنی؟ آرش وحشت زده کتاب را انداخت و به اطراف نگاه کرد. هیچ کس نبود. دوباره به کتاب نگاه کرد.و با شک کتاب را برداشت. کی بود حرف زد؟صدایش لرزان بود. ناگهان چهره ای کوچک و شفاف از میان صفحات کتاب نمایان شد. پسری با موهای طلایی ، و لبخندی دوستانه وصدایی مانند صبح زود خنک دلپذیر و آرامش بخش ،و چشمانی به روشنی آینه داشت گفت : منم آریا لطفا نترس ! نمی خواهم تو را بترسانم. آرش با دهانی باز به کتاب خیره شده بود. قلبش تند تند می زد .این .....این نمی تواند واقعی باشد! من فقط یک کتاب را باز کردم.چه اتفاقی افتاد؟ چطور......تو زنده ای؟ تو فقط یک تصویر هستی ؟آرش با صدایی که ترسیده پرسید؟ آریا به نرمی گفت: من در این کتاب زندگی می کنم. هر وقت کسی داستانی در صفحه سفید بنویسد، من وارد آن داستان می شوم و زندگی ام ادامه پیدا می کند. اما جادوی کتاب در حال از دست رفتن است . من دارم ناپدید می شوم. آرش نمی توانست هنوز باورکند . دستانش می لرزید و مدام به اطرافش نگاه می کرد . انگار منتظر باشد که کسی به اوبگوید این فقط یک شوخی است.اما وقتی به صورت آریا نگاه کرد، برق امید و التماسی را دید که نمی توانست آن را نادیده بگیرد. اگر تو ناپدید شویی ......چه اتفاقی می افتد؟ هیچ داستان جدیدی در کتاب نوشته نمی شود و همه ی دنیاهایی که می توانست خلق شود، از بین می روند. آرش با تردید پرسید : چطور می توانم کمک ات کنم ؟ آریا گفت: این کتابی جادویی است من در آن زندگی می کنم اما حالا ( سایه ای به نام سایه بی کلام ) داستان ها را از بین برده تنها راه نجات نوشتن داستان های جدید است. دست مرا بگیر و به درون کتاب بیا ! آرش با ترس و دلهره دست آریا را گرفت، و چشمان اش را محکم بست احساس کرد به درون کتاب کشیده می شود. وقتی چشمانش را باز کرد ، خود را در میان جنگلی سرسبز و عجیب یافت .جنگل آرام و ساکت بود . هیچ صدایی از پرنده گان یا حیوانات به گوش نمی رسید. آریا گفت : این جنگل حیوانات سخنگوست ، اما سایه ی بی کلام زبان آنها را خاموش کرده است. آرش با تعجب به اطراف نگاه کرد . حیوانات به آنها خیره شده بودند ، سنجاب ها با دستانی که انگار می خواستند چیزی بگویند ، پرندگان با نوک هایی که بی صدا تکان می خورد ، و شیری که به آرامی به آنها نزدیک شد. چطور می تونیم زبانشان را برگردانیم ؟ آریا گفت : باید راز درخت جادو را پیدا کنیم . درختی که در قلب جنگل است و قدرت سخن گفتن حیوانات را کنترل می کند. آن ها به سمت درخت رفتند و دیدند که ریشه های درخت در تاریکی پیچیده شده است . سایه ای سیاه اطراف درخت را پوشانده است . آرش متوجه شد که هر حیوانی باید کلمه ای خاص بگوید تا جادوی درخت به پایان برسد. او با دقت به حرکات حیوانات سعی کرد کلمات را حدس بزنداما کار ساده ای نبود مثلا پرندگان باید آواز قدیمی جنگل را بخوانند آرش از صدای باد برای یاد آوری آهنگ جنگل استفاده کرد.سنجاب ها باید نام میوه هایی در جنگل را می گفتند که تا به حال کسی نشنیده بود .آرش با جستجوی درختان نام این میوه ها را پیدا کرد. با هر کلمه ای که پیدا می شد .شاخه های درخت روشن تر می شد وقتی که شیر کلمه نهایی را غرش کرد .جنگل دوباره پر از صدا شد. در داستان بعدی آرش و آریا در کنار دریایی بی کران ظاهر شدند. باد تندی می وزید و ملوانی خسته روی قایقی کوچک نشسته بود.او نقشه ای در دست داشت و زیر لب غرمی زد بدونه نقشه نمی توانم راه را پیدا کنم آریا گفت : این نقشه با جادوی سفر ساخته شده است .هر بارکه قسمتی از داستان را باز سازی کنیم نقشه کامل تر می شود . آنها قایق را به سمت اولین جزیره هدایت کردند.جزیره ای پوشیده از صخره های سیاه که در میان مه قرار داشت. وقتی به آنجا رسیدند یک فانوس دریایی خاموش را یافتند آرش فانوس را روشن کرد، اولین مسیر روی نقشه ظاهر شد .خطی نقره ای که آنها را به جزیره دوم هدایت می کرد. جزیره دوم پر از درختانی عجیب بودکه میوه هایشان می درخشید. آریا و آرش میوه های درست را جمع آوری کردند تا رمز بعدی را پیدا کنند . میوه ها یی که درخشش کمتری داشت و زنده و گرم بود.خطی دیگر رو نقشه شکل گرفت . جزیره سوم جایی بود که آن ها باید یک معما را حل کنند.دزدان دریایی در یک آن ظاهر شدند و جعبه طلایی را در مکانی پنهان کردند .آرش با تجربه هایی که تا به حال پیدا کرده بود .گفت: بهترین مکان برای پنهان کردن چیزها جایی است جلو چشمان ما و یک راست به سمت صخره ای رفت که آب دریا در پهلوی آن سوراخی درست کرده بود دریا عقب رفته بود .اما گودال بجای مانده بود جعبه همان جا بود در آن را که باز کردند . نقشه ملوان به طور کامل زنده شد . صدای ملوان که با خوشحالی فریاد می زد : حالا می توانم راه خانه را پیدا کنم به گوش می رسید . داستان بعدی شهری بود که سکوت در آن بیداد می کرد. مردم بدون هیچ احساسی در خیابان ها راه می رفتند .کودکان بی صدا بازی می کردند و هیچ کس به دیگری نگاه نمی کرد. آریا گفت: سایه ی بی کلام از فراموشی مردم تغذیه می کند. اگر داستان جدید ی برایشان بنویسیم شاید زبان و احساسشان بازگردد. آرش داستانی نوشت که از امید و دوستی می گفت . وقتی یکی از کودکان داستان را خواند نور کوچکی در چشمانش درخشید.او گفت: این داستان خیلی قشنگ است. این جمله جرقه ای در دل مردم زد، کم کم شروع کردند به حرف زدن ،خندیدن،و به یکدیگر نگاه کردند.زنی گفت: حس می کنم چیزی درونم بیدار شده است .داستان ها به ما امید می دهند. سایه به کلام ظاهر شد ، و گفت : این دنیا دوباره فراموش خواهدکرد. تو نمی توانی مرا برای همیشه شکست دهی . اما آرش با نوشتن داستانی از شجاعت مردم سایه را از بین برد .صفحه سفید کتاب درخشید و کتاب دوباره جادوی خود را بدست آورد. آرش به دنیای واقعی خود برگشت وصفحه سفید کتاب را دید که روی آن نوشته بود : تو هم می توانی داستان خودت را بنویسی . آریا منتظر است تا در دنیای تو زندگی کند . او دفترچه مادر بزرگش را باز کرد و لبخندی زد. حالا نوبت من است. - [مداد جادویی شماره 4](https://nasimegheseha.com/magic-pencil-4/): کمال پسری ده ساله با موهای قهوه ای روشن وچشم هایی پر از کنجکاویی ،عاشق خیال پردازی و نقاشی کشیدن . نقاشی هایش پر از رنگ و جزئیات و البته نیمه تمام رها شده بود. نوبت به درس و مدرسه که می رسید بی حوصله می شد اغلب کارهایش را نصفه نیمه انجام می داد. دفترهای نقاشی با نقش های ناتمام ،خط شلخته ، اشتباهات فروان باعث شکایت معلم هایش از او شده بود.مادرش هم مدام می گفت : بچه های همسایه را ببین همیشه بیست می گیرند آخه تو چرا نمی خوای بهترین باشی ؟ کمال آرزو داشت بهترین باشد و همه به او افتخار کنند. با خودش می گفت مگه چه اشکالی داره که من رو همین جوری دوست داشته باشند . روزی در را ه بازگشت از مدرسه در میان بوته ها چیزی برق می زد توجهش جلب شد در میان علف ها مدادی طلایی و عجیبی افتاده بود مداد شگفت انگیز بود انگار همین الان تراشیده شده بود وسطح اش انگار زنده و تازه بود مثل نان گرم کمال شیفته مداد شد آن را برداشت و با خود به خانه برد. آن شب وقتی پشت میز نشست تا تکالیف اش را انجام دهد .یاد مداد افتاد.فوری مداد را برداشت تا امتحانی بکند مداد را روی کاغذ گذاشت اتفاق عجیبی افتاد به محض این که نوک مداد کاغذ را لمس کرد صدایی مثل خش خش برگهای پاییزی در گوش اش پیچید و مداد شروع به نوشتن کرد مسائل ریاضی که همیشه او را گیج می کرد یکی یکی حل شدند. خطی صاف و زیبا روی کاغذ نقش بست.کمال با دهانی باز به مداد نگاه کرد.مداد نوشت نگران نباش من کمک ات می کنم تا بهترین باشی. صبح روز بعد وقتی دفترش را به معلم ریاضی داد معلم که به خط شلخته و اشتباهات مکرر کمال عادت داشت .با دیدن دفتر حیرت کرد.با دقت یکی ازمسئله ها را نگاه کرد و گفت : این واقعا کار خودت است کمال؟ کمال سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت: معلم مکث کوتاهی کرد و گفت : اگر این کار خودت باشد باید بگم خیلی پیشرفت کرده ای و اگر از کسی هم کمک گرفته ای باز هم پیشرفت کردی چون دلت می خواهد بهتر بشویی،به هر حال همه ی مسئله ها را درست حل کردی . کمال اما در دلش خیلی خوشحال نبود نه این که نباشد برای فقط چند لحظه انگار ابری سیاه آمد و جلوی آفتاب را گرفت و بعد خورشید دوباره درخشید. در کلاس هنر نوبت به نشان دادن کار هفته قبل بود که قرار بود تمام شده و رنگ آمیزی شده باشد. کمال نقاشی جدیدش را به معلم نشان داد معلم هنر که همیشه از نقاشی های نیمه تمام او نا امید بود . با دیدن نقاشی کمال شگفت زده شد نقاشی پر از جزئیات بود و رنگ آمیزی اش بی نقص معلم با تعجب گفت : کمال این کار خودت است کمال بعد از مکثی کوتاه با صدایی آرام گفت : خودم کشیدمش اما صدایش لرزان بودخیلی خوب است اما قبلا هیچ وقت این طور کار نمی کردی؟ چطور اینقدر پیشرفت کردی؟کمال باز هم سکوت کرد . مداد، از این تحسین ها مغرور تر می شد هر بار که کمال از مداد استفاده می کرد صدایی نرم و جادویی آن مثل جریان آب در گوش اش می پیچید. این صدا آرام آرام تعقییر کرد . مداد با غروری عجیب به کمال می گفت می بینی ؟ این منم که تو را بهترین کرده ام .بدون من تو هیچی نیستی . ابتدا کمال این حرف ها را نا دیده می گرفت ،خوب هرچی باشد به آرزویش رسیده بود و حالا هم مادر به او افتخار می کرد و هم خودش از این که بهترین است خوشحال بود.روز ها می گذشت و آرام آرام شادی همیشه بیست گرفتن با غرور بیش از حد مداد که مدام از خودش تعریف میکرد و حس این که این موفقیت ها به او تعلق ندارد.بین او و مداد فاصله می انداخت . هر بار که مداد چیزی می نوشت کمال بیشتر از خودش فاصله می گرفت .یک شب وقتی مداد با لحنی مغرورانه گفت : من تو را بهتر از چیزی که هستی نشان می دهم. همه به خاطر من به تو افتخار می کنند . کمال تصمیم گرفت از مداد خلاص شود او ابتدا با مداد تراش مداد را بارها تراشید .آن قدر که فقط تکه ی کوچک از آن باقی ماند اما مداد به طور جادویی دوباره کامل شد .کمال با عصبانیت سعی کرد مداد را بشکند .آن را به دو نیم کرد .اما صبح فردا مداد سالم روی میز بود.کمال که درمانده شده بود .مداد را به زیرزمین برد و در یک جعبه پنهان کرد اما وقتی برگشت مداد دوباره در کیف مدرسه اش بود . مداد که انگار از نا امیدی کمال لذت می برد گفت : تو نمی توانی از من خلاص شویی من بخشی از تو هستم. کمال تسلیم نشد. او مداد را برداشت و این بار تصمیم گرفت از آن استفاده نکند .حتی اگر کنار او بماند روز بعد تکالیف اش را با مداد معمولی نوشت .خط اش شلخته بود .و مسائل زیادی را اشتباه حل کرده بود وقتی معلم ریاضی دفترش را دیدگفت: چرا نمره ات کم شده است ؟چرا خط ات دوباره خراب شده است ؟ اما کمال لبخندی زد و گفت : چون این بار همه اش کار خودم است . در کلاس هنر وقتی نقاشی ساده تری را به معلم نشان داد . معلم گفت: این واقعی تر است . (کمال این انگار از خودت آمده )کمال دیگر از این حرفها شرمنده نبود با خودش فکر کرد .اشتباهاتم مال خودم است. تلاش من صدایی دارد حتی اگر مثل صدای مداد جادویی نرم و زیبا نباشد. مداد جادویی دیگر صدایش را در زندگی کمال بلند نکرد اما صدای دیگری جایش را گرفته بود . صدا مدادی ساده که روی کاعذ حرکت می کرد.صدایی که گاهی خطا می کرد و گاهی درست می نوشت . این صدای جدید صدای تلاش واقعی کمال بود. کمال یاد گرفت که بهتر بودن یعنی خودت باشی حتی اگر اشتباه کنی. - [موش نوشی](https://nasimegheseha.com/moush-nooshi/): در گوشه ای از جنگل موش کوچک و کم حرفی زندگی می کرد او هر روز تلاش می کرد از خانه اش بیرون بیاید و با دیگر حیوانات دوست شود اما همیشه با خجالت پا پس می کشید. موش با خودش فکر می کرد:اگر چیزی بگم و دیگران به من بخندند چه؟ اگر اشتباه کنم چی می شود ؟ یک روز وقتی موش با قدم های آرام از خانه اش بیرون آمد کلاغ سیاه که روی شاخه بلندی نشسته بود خندید و گفت :باز هم موش ساکت ترسو! تو حتی یک کلمه هم حرف نمی زنی برای چی چی اومدی بیرون؟! ترسو. موش سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . در همان لحظه عقاب که بالای سرشان پرواز می کردگفت: کلاغ بی ادب راست می گه ! اگر هیچ وقت نتوانی از خودت دفاع کنی همیشه کوچک و ضعیف باقی می مانی. موش قلب اش تند می زد . او دلش می خواست چیزی بگوید اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند.خرگوش سفید که همه چیز را می دیدجلو آمد و با مهربانی به موش گفت :( موش کوچولوچرا حرف نمی زنی ؟ چرا در جواب حرف های آنها چیزی نمی گویی؟ تو هم می توانی حرف بزنی کافی است امتحان کنی)موش با صدای آرامی گفت: من نمی دونم چه بگم ......اگر بگویم و همه به من بخندندچی؟ خرگوش گوش هایش را تکان داد و کمی نزدیک تر شد و با لحنی دوستانه گفت: یادت هست یک روزهمه به من خندیدند چون گفتم هویج سبز را بیشتر از نارنجی دوست دارم آن روزخیلی خجالت کشیدم اما بعد فهمیدم که هیچ اشکالی ندارد. من حرف دلم را زدم و حالا هیچ کس مرا برای این نظر مسخره نمی کند فقط باید به خودت اعتماد کنی. موش با تردید سری تکان داد اما باز هم چیزی نگفت و سکوت کرد. چند روز بعد حیوانات جنگل تصمیم گرفتن چیزی روی زمین بکشند که به یادشان بیاورد چرا باید همیشه با هم دوست باشند . عقاب گفت : باید مربعی بکشیم . مربع نشان می دهد که ما قانونمند و جدی هستیم . خرگوش مخالفت کرد و گفت:نه! بهتر است دایره بکشیم . دایره نشان می دهد که ما با هم متحد هستیم. کلاغ روی شاخه نشست و با تمسخر گفت : چه مربع و چه دایره ! این موش کوچک که اصلا جرات ندارد نظرش را بگوید !اوفقط نگاه می کند و هیچ کاری نمی کند ! موش دوباره سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.خرگوش جلو رفت دست موش را گرفت و گفت :موش کوچولو این بهترین فرصت است چرا حرف نمی زنی ؟شاید ایده تو از همه بهتر باشد. موش با صدایی لرزان گفت : اگر چیزی بگم و خوب نباشد چی ؟اگر کسی به من بخندد چی؟خرگوش با لبخند گفت: اگر نگویی هیچ کس نمی فهمد که تو به چی فکر می کنی من اینجا هستم هر چه بگویی از تو حمایت می کنم.در همان لحظه صدای سوتی بلند از دور دست به گوش رسید حیوانات برگشتند و دیدند قطار کوچکی که از دل جنگل عبورمی کرد نزدیک شد و کنار آن ها ایستاد. قطار با صدای مهربان اش گفت : این جا چه خبر است ؟ چرا همه این قدر جدی هستید ؟ کلاغ جواب داد : می خواهیم چیزی بکشیم که دوستی ما را نشان دهداما این موش کوچولو هیچ حرفی نمی زند ! قطار به موش نگاهی کرد و با لحنی آرام گفت : چرا ساکتی موش کوچولو؟اگر نظری داری باید بگویی صدایت هر چقدر هم که آرام باشد باز هم ارزش شنیدن دارد. موش با تردید گفت: اگر اشتباه کنم یا دیگران به من بخندند چی؟ قطار با مهر بانی گفت : اشتباه کردن هیچ اشکالی ندارد . اگر چیزی بگویی که حرف دلت باشد همه آن را می فهمند مهم این است که امتحان کنی. موش کمی فکر کرد بعد نفس عمیقی کشید و با صدایی لرزان گفت:شاید.......شاید بتوانیم یک خورشید بکشیم خورشید گرم و روشن است و همه ی ما را کنار هم نگه می دارد. حیوانات سکوت کردند .خرگوش با لبخندی گفت: چه ایده قشنگی! خورشید واقعا به ما انرژی و امید می دهد عقاب سری تکان داد و گفت :این فکر از همه بهتر است خورشید هم قدرت دارد و هم گرما. حتی کلاغ هم چیزی نگفت و فقط به خورشیدی که می خواستند بکشند فکر کرد. حیوانات همه دور هم جمع شدند و با همکاری هم یک خورشید بزرگ و زیبا روی زمین کشیدند. عقاب بال ها یش را برای کشیدن پرتو های خورشید باز کرد .خرگوش چاله های گردی برای اشعه های خورشید کند.کلاغ دانه های زرد آورد و حتی موش هم کمک کرد که وسط خورشید پررنگ تر شود. وقتی کارشان تمام شد خورشید بزرگ و درخشانی وسط جنگل بود موش برای اولین بار در زندگی اش احساس غرور و شادی کرد خرگوش به او نگاه کرد و گفت: دیدی؟ایده تو بود که همه را کنار هم آورد تو جرات کردی و حالا این نتیجه اش است. موش لبخند زد دل گرم شده بود .درست مثل خورشیدی که کشیده بودند.او فهمید که اگر صدایش هم کوچک باشد باز می تواند حرفش را بزند و تاثیر گذار باشد . قطار وقتی رفت به موش گفت:اولین قدم همیشه سخت است اما وقتی برداشتی می بینی چقدر دنیا روشن تر می شود. - [وقتی اشک‌ها خندیدند](https://nasimegheseha.com/tears-and-laugh/): وقتی اشک‌ها خندیدند سام همیشه می خندید و دیگران را هم می خنداند. خنده هایش مثل نور خورشید گرم و پر انرژی بود . دوستانش به او می گفتند: آقای خنده اما کسی نمی دانست که سام از گریه کردن می ترسد. سام فکر می کرد: اگه گریه کنم، اشک‌هام مثل لکه های گل روی صورتم می نشینن ،زشت ، ضعیف ،و بی فایده می شم. سام تصمیم گرفت هیچ وقت گریه نکند. وقتی ناراحت بود لبخند می زد . وقتی دلش گرفته بود سعی می کرد با شوخی و خنده دل خودش و دیگران را شاد کند . او این راز را به کسی نمی گفت که چقدر از گریه کردن می ترسد، چقدر از تنهایی وحشت دارد و چقدر از این که دیگران بگوییند : چه بچه ضعیف و زشتی هستی ناراحت می شود. در مدرسه حرف های سام همه را می خنداند. او همیشه حرفی برای شاد کردن دیگران داشت. از شوخی های ساده گرفته تا داستان های خنده دار. اما گاهی سام آن قدر سعی می کرد بقیه را شاد کند که زیاده روی می کرد. یک روز زنگ تفریح، سام شروع کرد به گفتن جوکی که فکر می کرد عالی ترین جوک دنیاست با هیجان گفت: صبر کنید،صبرکنید، اینو بشنوید از خنده روده بر می شید،!! اما وقتی جوک تمام شد . چند نفر لبخند زدند. و باقی بچه ها نگاهی خسته به او انداختن. باشه سام ، بسه دیگه، هر روز که نمی شه فقط بخندیم. این حرف مثل تیری به قلب سام نشست. او لبخندی زورکی زد و گفت : اوه باشه، نمی دونستم شما ها دیگه تحمل خنده رو ندارید،!! اما حس می کرد در دلش چیزی شکسته شد. بعد از آن روز سام کمتر با دیگران شوخی می کرد.اما وقتی در جمع بود نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. فکر می کرد اگر نتواند بقیه را بخنداند شاید دیگر او را دوست نداشته باشند. در مدرسه مسابقه دو با شورو حرارت در جریان بود و سام جلوتر از دیگران می دوید. صدای تشویق بچه ها در گوش اش می پیچید سام، سام، تو می تونی! اما درست چند قدم مانده به خط پایان پایش روی سنگی لغزید و با صورت به زمین خورد .زانویش زخمی و صورت اش خاکی شده بود. بچه ها دورش جمع شدند. یکی گفت: سام خوبی؟ سام لبخند زد و گفت : من خوبم! زمین می خواست من رو بغل کنه ، ولی من اجازه ندادم!!!! بچه ها خندیدندو مسابقه ادامه پیدا کرد.سام گوشه ای نشست.بغضی سنگین در گلویش گیر کرده بود. با خودش فکر کرد هیچ کس متوجه درد اش نیست. اما چرا؟چون او خندیده بود.چیزی بی صدا آرام در وجودش در حال تعقییر بود .. وقتی همه می خندیدند او خالی و بی صدا بودن درونش را حس می کرد. مثل اتاقی که دیوارهایش هیچ صدایی را بر نمی گردانند. روزها با مسابقه ای تمام نشدنی می گذشت . شب به دنبال روز می آمد و روز به دنبال شب این مسابقه ای بود که هیچ برنده ای نداشت. روزی در حیاط مدرسه سام و دوستان اش فوتبال بازی می کردند.توپ ناگهان به شدت به صورت سام برخورد .عینک اش شکست. چشم هایش می سوخت .اشگ روی گونه هایش جاری شد.یکی از بچه ها گفت: چرا اونجا وایسادی!!برو کنار بابا ، توپ رو خراب کردی!!! سام عینک شکسته اش را برداشت و گوشه ای نشست.احساس زشتی و ضعیف بودن می کرد این همان چیزی بود که همیشه از آن می ترسید. شب سام به جنگلی که نزدیک خانه شان بود رفت.چند هفته پیش روباهی را از تله نجات داده بود. حالا هر وقت دلش می گرفت به جنگل می رفت و روباه را می دید. روباه با دیدن سام گفت: چرا اینقدر ساکتی؟ سام لبخند زد .اما روباه سری تکان داد و گفت: این لبخند واقعی نیست. تو مثل ابری هستی که می خواد بباره ولی جلوی خودشو نگه داشته. سام نشست و آهی کشید امروز گریه کردم. اما هیچ کس اهمیتی نداد. حتی مسخره ام کردند. زشت شدم ، ضعیف شدم. روباه با چشمانی باهوش به او نگاه کرد و گفت : یعنی فکر می کنی گریه فقط تو را ضعیف تر می کنه؟ سام سرش را تکان داد و گفت: آره وقتی خنده باشه همه خوشحال می شن، همه بهت توجه می کنند .تو رو می بینن.اما اشگ ؟ اشگ فقط بقیه رو اذیت می کنه. امروز وفتی گریه کردم و هیچ کس توجه نکرد .حس کردم تنها شدم. روباه گفت: می دونی چرا احساس تنهایی می کنی؟چون خودت رو پشت خنده هات پنهان کردی .اگه به بقیه نشون بدی چی حس می کنی شاید بفهمند. یادت بماند قوی بودن پنهان کردن احساساتت نیست. اگه بفهمند و باز مسخره کنند چی؟ روباه با لبخندی گفت: بعضی ها مسخره می کنن، چون خودشون نمی دونن با احساسات شون چکار کنن. روباه با صدای آرامی گفت: تو وقتی من توی تله بودم ، صدای گریه ها م روشنیدی؟ یادت می یاد؟ آره خیلی بلند گریه می کردی. روباه لبخند زد. اما اگه گریه نمی کردم ، تو هیچ وقت نمی فهمیدی که من گیر افتادم.اشگ هام منو نجات نداد ولی باعث شد تو صدام رو بشنوی و کمک ام کنی گریه یعنی تو اجاز میدی احساساتت خودشون رو نشون بدن چون حس های تو با ارزش ترین دارایی های توهست .من وقتی توی تله گرفتار شده بودم هم می ترسیدم و هم درد داشتم و نیاز به کمک داشتم برای همین هم گریه می کردم سام سری تکان داد و گفت:ولی من که توی تله نیستم.من فقط نمی خوام کسی فکر کنه من ضعیف هستم یا این که زشتم من دلم می خواد منو ببین. تنها نباشم.تازه من گریه کردم و کسی به کمک ام نیامد روباه گفت :کمک گرفتن از بقیه فقط بخشی از گریه است گریه کردن مثل بارون به تو کمک می کنه خودت رو بشناسی . روباه نزدیک تر آمدو گفت: می دونی چرا زمین بعد از بارون اینقد زیبا می شود؟ سام شانه ای بالا انداخت .نه ، چرا؟ چون بارون غبار و آلودگی ها رو پاک می کنه .شاید اولش زمین خیس بشه و گلی، اما بعدش همه چیز تمیز می شه ،اشگ ها مثل بارونن شاید اولش گلی بشی ، امابعد هوای دلت تمیز تر و زیبا تر می شه سام به فکر فرو رفت با خودش گفت : شاید روباه راست می گه.شاید اشگ ها زشتی نیستند تا آنها را پنهان کنیم. سام به خانه برگشت وجلوی آیینه ایستاد چشم های قرمزاش و عینک شکسته اش را دید. برای اولین بار از خودش خجالت نکشید. زشت و زیبا هردو منم ،گریه مثل بارون می مونه.اولش دل رو سنگین می کنه .اما بعدش آروم می شه .خنده ها و اشگ ها هر دو منو کامل می کنن.و به یک اندازه ارزشمند هستند از آن به بعد سام یاد گرفت که احساسات اش را پنهان نکند. او دیگر آقای خنده نبود گاهی اشگ می ریخت.گاهی خشمگین می شدو گاهی با صدای بلند می خندید - [مجموعه داستان‌های احساسات مارال](https://nasimegheseha.com/marals-emotions/): آن شب با وجود آنکه همه چیز مثل شبهای دیگر بود، مارال اصلا خوابش نمیبرد. درتختِ گرم و نرمش درازکش بود و باچشمان باز خیره به سقف. سقفِ تاریکِ اتاقش پر بود از ستاره های ریز و‌درشتِ شب‌نما، مارال برای چندمین بار شروع به شمردن ستاره ها کرد، این کارِ هرشبِ او بود. اما امشب چیزی لابلای ستاره‌ها فرق کرده بود، ریزستاره‌ای درست بالای سرش اضافه شده بود! مارال با خود فکر کرد: - مگه میشه؟ امکان نداره! اینا ستاره های مصنوعی‌ان، واقعی نیستن که کم و زیاد بشن. او آنقدر ستاره‌هایش را قبل از خواب شمرده بود که مطمئن بود هرگز آن را قبلا ندیده. با دقتِ بیشتر نگاه کرد و یکهو از جا پرید😧 ستاره کوچولو دست‌و‌پاهای ریزه میزه‌اش را تکان داد و به سختی خودش را از سقف جدا کرد و روی پتوی مارال انداخت. مارال که حسابی ترسیده بود، پتویش را روی سرش کشید. ستاره گفت: نترس، من نقره‌طلام، امروز از وسطِ هفت آسمون اومدم پیشِ‌تو. نقره طلا آرااااام گوشه‌ی پتو را تکان داد و گفت: -خوشحال نشدی؟ مارال با احتیاط پتو را از روی سرش پایین آورد و گفت: -نقره طلا؟ چه اسم قشنگی، من دارم خواب میبینم. نقره طلا گفت: نه! تو بیداری، باورکن، من اومدم با تو زندگی کنم. مارال دستش را جلو بر و نقره‌طلا پرید روی آن و از خوشحالی برق زد. مارال گفت: من عاشقِ آسمون و ماه و خورشید و ستاره‌هام و هرشب از همین پنجره باهاتون حرف میزدم. نقره طلا جواب داد: بله من هم صدات رو میشنیدم وهمیشه آرزو داشتم بیام پیشِ تو. آخه من عاشق دریام، دلم میخواد شیرجه بزنم وسط موج‌هاش؛ تو منو میبری دریا؟ مارال با نگرانی پرسید همین دریایی که پشتِ خونه‌ی ماست و صدای موجهاش میاد؟ نقره‌طلا گفت: دقیقااااا گونه‌های مارال سرخ شد و نگرانی در چشمهایش موج زد و گفت: -اما من از دریا خیلی میترسم، از چسبیدنِ شن‌های خیس به پاهام چندشم میشه، وحشت دارم از وسطِ شن‌ها خرچنگ بیرون بیاد. صدایش از شدت ترس میلرزید. نور از چهره‌‌ی نقره‌طلا پرید و گفت: -تو واقعا ترسیدی؟ مارال سّرّش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت: خیلی... نقره‌طلا گفت: حالا میفهمم چرا از بین این‌همه ستاره من برای دوست شدن با تو انتخاب شدم! تو نیاز به کمک داری! با این ترس چطوری اینجا زندگی میکنی؟ مارال گفت: - مجبوریم، چون کار پدرم اینجاست. نقره‌طلا مارال را بغل کرد و گفت: من کمکت میکنم با ترست روبرو بشی و باهم بریم ساحل. مارال با وحشت گفت: من پام رو اون بیرون نمیذارم. نقره طلا همینطور که کفِ دستهای مارال نشسته بود و به چشمهایش نگاه میکرد گفت:حسدونه هم کمکت میکنه. مارال پرسید: حسدونه کیه؟ نقره‌طلا گفت: -فرشته‌ی احساساتِ که توی قلبت زندگی میکنه. -میتونی احساسش میکنی، اونم تو رو حس میکنه و از دریچه‌ی چشمای تو دنیا رو میبینه. اون تک‌تکِ احساساتت رو به یه شکلی توی صندوقچه‌اش نگه میداره تا هر وقت بهشون نیاز داشتی، بهتر احساست رو انتخاب کنی. میدونستی شادی توی قلبت ستاره‌های ریز ریزِ رنگیه؟ هروقت خوشحال میشی،حسدونه صندوقچه رو باز میکنه و ستاره‌های شادی رو پرتاب میکنه توو هوا و همه‌ی تنت پراز شوق میشه. -مارال انگار که کشف بزرگی کرده باشه گفت: راست میگی، هروقت خوشحالم، پرانرژی میشم، بالا پایین میپرم و قهقهه میزنم، یعنی اینا بخاطر پخش شدن ستاره‌های رنگی شادیِ🤩 -وقتی ناراحتم چی؟ حسدونه‌ی دلم هم ناراحت میشه😢 -نقره طلا گفت: معلومه، وقتی گریه میکنی صندوقچه‌ی احساساتت لبریز از اشک میشه واشکها همه جای قلبت جاری میشن. اونوقت حسدونه با توپکهای پنبه‌ای و صورتیِ همدلی اشکهات رو پاک میکنه، برا همینه که وقتی گریه میکنی حالت بهتر میشه و سبک میشی، یادت باشه همه‌ی احساساتت کنارهم تو رو کامل میکنن، و گریه کردن اصلا کار بدی نیست. اما قول بده وقتی ناراحتی اینقدر اشک نریزی که حسدونه‌ات رو اشک ببره و از دستش بدی، و هردو باهم خندیدن. اونشب نقره‌طلا و مارال اینقدرررر باهم حرف زدن تا توو بغلِ هم خوابشون برد. صبح وقتی مارال بیدار شد، اولش فکر کرد خواب دیده، اما به محض اینکه چشماش رو باز کرد دید نقره طلا ایستاده جلوشو داره با لبخند بهش صبح بخیر میگه. خیلی خوشحال شد، همون موقع یادِ حسدونه افتاد و گفت: مطمئنم الان اونم خیلی خوشحاله، نقره طلا چشمکی بهش زد و گفت قطعا همینطوره. مارال نقره‌طلا رو گذاشت توو جیبش و رفت آشپزخونه تا صبحانه بخوره، مامانش با خوشحالی بوسیدش و گفت: صبحت بخیر قشنگم، خوشحالم که اینقدر سرحال بیدار شدی. مامان برای مارال چایی ریخت و نشست کنارش، همینطور که داشتن صبحانه میخوردن مارال پرسید مامان خرچنگها کجا زندگی میکنن؟ مامان با مهربونی گفت، بازم رفتی توو فکر خرچنگها؟ چندبار که برات گفتم، درسته خرچنگها توو ساحلِ دریاها زندگی میکنن اما هروقت آدم‌ها بخوان نزدیکِ ساحل زندگی کنن اول تمام ماسه های اون قسمت رو از موجودات دریایی پاکسازی میکنن و اونها رو میبرن به قسمتهای دور از ادم‌ها تا نه حیوانات دریایی به ادمها آسیب بزنن نه آدم‌ها به اونها. به این قسمتهای ساحل میگن مناطقِ حفاظت شده، برای همینه که ما اینجا زندگی میکنیم و هیچوقت هیچ مار و خرچنگی ندیدیم، اینجا امنِ امنِ دخترِ شجاعم. بالاخره تصمیم گرفتی بری ساحل؟ مارال درحالی که قلپِ آخرِ چاییش رو میخورد گفت، نمیدونم🤦‍♀️ مامان ادامه داد: اگه حس کردی امادگیش رو داری، امروز برای این تجربه‌ی هیجان انگیز روز آفتابی و عالی‌ایِ،دریا هم کاملا آرومه. بعد هم کلاه آفتابی و ضد آفتاب رو گذاشت رو میز و گفت: مطمئنم از پسش برمیای، و بیرون رفت. نقره طلا از توو جیبِ مارال پرید بیرون و گفت: بریم؟ ترس همه‌ی وجودِ مارال رو گرفت و رنگش پرید، حس کرد چیزی در دلش پیچ و تاب میخورد، نقره‌طلا گفت: این اضطرابِ، یا همون نگرانی که مثل گردباد توو دلت میپیچه، دستت رو بذار روو قلبت وچندتا نفسِ عمیق بکش تا طوفان نگرانی‌ات آروم بشه، حسدونه با هر نفسِ عمیقِ تو این گردباد رو ذره ذره جمع میکنه و میذاره توو جعبه‌ی نگرانی صندوقچه‌اش. بعد پارچِ آب رو هُل داد سمت مارال و گفت: آب بخوری حسدونه راحتتر طوفان درونت رو جمع میکنه. مارال کمی آب خورد و حس کرد دیگه قلبش تند تند نمیزنه. مارال به صورت هردوشون ضدآفتاب زد، طفلکی نقره طلا اینقدر قلقلکش گرفت که دلش ضعف رفت و پهن شد روی میز، مارال هم حسابی بهش خندید و همین حالش رو خیلی بهتر کرد. چکمه هاش رو پوشید و بطرفِ ساحل که دقیقا پشتِ خونشون و روبروی پنجره اتاقش بود راه افتاد، چند دقیقه قدم زد تااینکه زیر پایش نرم شد، ردِ چکمه‌هاش روی ماسه‌ها باقی مانده بود. قلبِ مارال ب شدت میتپید ایستاد جرئتِ قدم برداشتن نداشت. با صدای لرزان گفت: من میترسم. دست کرد توی جیبش و نقره‌طلا رو بیرون آورد. عرق سرد پیشانی و‌کفِ دستهایش را پوشانده بود. نقره‌طلا گفت: نفس عمیق بکش، ببین هیچ ماسه ای به پاهات نچسبیده، جاشون توی این چکمه‌ها امنه. صدای مادرش در گوشش پیچید. آرااااام قدم برمیداشت و عمیق نفس میکشید. گفت: ماسه‌ها واقعا نرم و لطیفن، دیگه صدای دریا نگرانم نمیکنه. نقره طلا با خوشحالی گفت: تبریک میگم، تو خیلی شجاعی که با بزرگترین ترسِ‌ت روبرو شدی.آفرین دختر مارال قوتِ قلب گرفت و خیلی آرام چکمه‌ها را درآورد، و موفق شد پاهایش را روی ماسه های گرم و لطیفِ ساحل بگذارد موج، آب دریا را روی پاهاش میریخت و عقب میرفت. نقره‌طلا شیرجه‌ زد و روی آب شناور ماند و زیر نور آفتاب درخشید. مارال بالبخند چشم‌هایش را بست و گفت: تمامِ تنم پراز قلبهای ریز ریز و رنگی شادیِ. من وافعا خوشحالم نقره‌طلا پرید توو بغل مارال و گفت بهت افتخار میکنم. مارال پاهای ماسه‌ایش رو شست و با دامنش خشک کرد و چکمه هاش رو پوشید. به اتاقش رفت. نقره طلا رو بوسید و بابت کمک بزرگی که بهش کرده تشکر کرد. نقره‌طلا هم از مارال تشکر کرد که اونو به دریا برد و بزرگترین آرزوش رو برآورده کرد و بهش گفت: همه‌ی ما ستاره ها وقتی موفق میشیم ماموریتون رو درست انجام بدیم تبدیل به مدال افتخار میشیم و تو که قهرمانِ این موفقیتی میتونی این مدال رو برای همیشه به لباست سنجاق کنی. مارال با نگرانی پرسید، یعنی دیگه نمیتونی باهام حرف بزنی؟ نقره طلا گفت: بله، ولی حسدونه همیشه در قلبت و همراهته. همون لحظه نقره‌طلا با دستای ریزه میزه‌اش مارال رو بغل کرد، بوسید و تبدیل به مدالِ افتخار شد، و مارال برای همیشه اون رو به لباسش سنجاق کرد. - [خمپلستون](https://nasimegheseha.com/khempelestoon/): همزمان با طلوع خورشید صدای قار و قور شکم قلنبه‌ خمپل بیدارش کرد. این کار هرروزش بود، او که نزدیک صبح خوابش برده بود، اصلا حالِ بیدار شدن نداشت، چشم بسته کیک و آبمیوه‌ای که از شب قبل کنارش گذاشته بود را خورد و خوابید. خوابید و‌ خوابید و خوابید تااینکه نزدیک ظهر، کسل و رنگ پریده بیدار شد،آنقدر گرسنه بود که دست و صورت نشسته، به آشپزخانه رفت. با خودش گفت: حالا چی بخورم؟دارم میمیرم از گرسنگی وقتِ چایی درست کردن هم ندارم، ناهار هم که نپختم،دوباره ظهر شده و هنوز مغازم رو باز نکردم! آخه این چه وضعیه که من دارم دلش حسابی ضعف میرفت و بغض گلوش رو‌گرفته بود. در یخچال رو باز کرد و با بی‌میلی نگاهی به خوراکی‌ها انداخت، چیزی که دوست داشته باشه نبود. صدای قار و قور شکمش کلافه‌اش کرده بود. ناچار لباس پوشید و بیرون رفت. به مغازه‌اش که رسید با ولع بین قفسه‌های پراز هله هوله میچرخید و شور و شیرین و ترش را قاطی میکرد و میخورد.سیر که شد تا جارویی زد و چندتا وسیله رو جابجا کرد ساعت 2 ظهر شده بود و وقت ناهار، مثل همیشه ساندویچ غول پیکری خرید و با یک عالمه سس و نوشابه خورد و خوابید، تا غروب آفتاب! قهوه‌ای خورد، دوش گرفت و به مغازه‌اش رفت. زندگی همه‌ی مردم خمپلستون همینطوری بود.تمام کارهاشون رو شب انجام میدادن. پنجره ها رو هم با پرده های ضخیم میپوشوندن تا توو روز نور اذیتشون نکنه و راحت بخوابن. تااینکه خورشید افسرده شد، قهرکرد و دیگه طلوع نکرد. شهر خمپلستون حسابی تاریک و سرد شده بود. گیاه ها پژمرده شدن گل‌ها دیگه جوونه نزدن پرنده ها فراری شدن و لونه‌های خالی‌شون از روی درختهای بی‌حال و زردشده به زمین افتاد. بدتر از همه این که هیچکس متوجه این تغییرات نشده بود، مگر خمپل! اون دید چند وقته دیگه نور خورشید نمیزنه توو چشمش و هرچی از گرسنگی یا تشنگی بیدار میشه هوا هنوز تاریکه! براش خیلی عجیب بود که چی شده! از دوست و آشنا و همسایه‌هاش پرسید کسی میدونه چرا هوا همش تاریکه؟ ولی به جوابی نرسید چرا که برای کسی مهم نبود وقتی خوابه بیرون روشنه یا تاریک! درعوض خمپل با این پرس‌و‌جو‌‌ها متوجه یه چیز عجیبب شد، اونم این بود که چقدر همه‌ چاق شدن، زنگ هر خونه‌ رو میزد صاحب‌خونه از پشت آیفون میگفت: خمپل جان شرمنده نمیتونم بیام پایین، شما بیا بالا! یکی پاش درد میکرد، یکی قلبش یکی گردنش گرفته بود، یکی کمرش رگ به رگ شده بود. خمپل هم ناچار درِ واحدهاشون میرفت تا بتونه باهاشون صحبت کنه، او اینقدر بالا رفت و پایین اومد تااینکه خسته شد و دیگه جونِ راه رفتن نداشت و تصمیم گرفت قل بُخوره روی زمین، اینجوری سرعتش هم بیشتر میشد. خمپل مثل توپ قل میخورد و از این خونه به اون خونه میرفت و‌ از همه‌ سراغ خورشید رو میگرفت، ولی به هیچ جوابی نمیرسید. نصفه شبها خسته و داغون میرسید خونه و غش میکرد و فقط صدای قار‌و قور شکمش میتونست اونو از جا بلند کنه. مدام سرگیجه داشت و وقتی از خواب بیدار میشد تا چند دقیقه نمیتونست از جاش بلند بشه. تا اینکه یه روز وقتی بیدار شد و بدو بدو خواست دستشویی بره سرش گیج رفت و با سر رفت توو دیوار و خودش رو خیس کرد. خمپل بیچاره اونقدر دردش اومد که همونجا نشست و زار زار گریه کرد. -آخه این وضعیه! خدایا من دیگه خسته شدم، آخه چرا ماها رو اینقدر چاق آفریدی؟ همه جام درد میکنه، دیگه نمیتونم روی پاهام بایستم. ازبس قل خوردم همه بدنم زخمی شده، دیگه لباسام تنم نمیره میترسم یه روز بیدار شم و ببینم اینقدر چاق شدم که از درِ خونه‌ام هم رد نمیشم و مجبور شم تا آخر عمرم توو خونه بمونم. با این فکر پهن شد کف اتاقش و همینطور که از ته دل گریه میکرد، چشمش به عکس‌های روی دیوار افتاد. اون عادت داشت بهترین عکس‌هاش رو به دیوار بزنه. باخودش گفت: عه چقدر قبلا لاغر بودم، میتونستم راه برم، لباسام رو وقتی خریدم اندازم بودن. این یعنی چاق آفریده نشدم، فقط روز به روز دارم چاق‌تر میشم. اینقدر از کشف بزرگش ذوق زده شد که گرسنگی یادش رفت. یه دوش گرفت و توی کیفش مقداری کیک و آبمیوه گذاشت و راه افتاد. با خودش فکر کرد... از کجا باید شروع کنم؟ اصلا دنبال چی باید برم؟ مگه دلیل چاق شدن رو با جایی رفتن میشه پیدا کرد؟ خمپل قل خورد و قل خورد، راه رفت و‌فکر کرد تا اینکه یادِ خورشید افتاد! -«آهااااا قبل از هرچیز باید خورشید رو پیدا کنم، اگه آسمون روشن بشه و بفهمم روز کیِ شب کی، میتونم مثل قبلا یا حتی بیشتر از قبل توو روز برم مغازه و کارکنم. صدای گنجشکهای روی درخت یادم میارن که دیگه باید بیدار بشم. اصلا شاید بیرون از خمپلستون یکی پیدا بشه بهم بگه چیکار کنم که لاغر بشم و بتونم دوباره راه برم. یاد روزهایی افتاد که نور خورشید از لای پنجره اتاقش میزد توو چشمش و بیدارش میکرد، آهی کشید و گفت وای که چقدر دلم برای طلوع خورشید از پشت کوه‌ها تنگ شده! کوه آره خودشه! باید به سمت کوه برم، حتما خورشید همونجاس اون کوه ها رو میدید. ولی فاصله‌شون تا خمپلستون واقعا زیاد بود بخصوص برای پسر گرد قلنبه‌ای مثل خمپل. خمپل مصمم به طرف کوه‌ها رفت، گاهی قل میخورد گاهی راه میرفت، هرجا خسته و گرسنه میشد کیک و نوشابه ای میخورد کیفش رو زیر سرش میگذاشت و میخوابید، تااینکه بالاخره به دامنه کوه‌ رسید، خمپل که توی این چند روز قل خوردن و پیاده روی کردن خیلی وزن کم‌کرده بود و احساس سبکی میکرد تونست از کوه بالا بره. بالارفت و بالا رفت و بالا رفت کوه‌ها واقعااااا بلند بودن و چند روز طول کشید تا به قله‌ رسید🤩 بالاخره بعداز ماه‌ها انتظار نور خورشید به چشمهاش خورد. خورشید واقعا شگفت انگیر و زیبا بود. نفس عمیقی کشید... حس کرد دوباره زنده شده چه گرمای مطبوعی داشت، چقدر اونجا سرسبز و قشنگ بود، آسمونش آبی بود و پراز پرنده‌های درحال پرواز... با هر نفسش طراوت و شادابی توی رگهاش جاری میشد. اون خیلی زودتر از زمانی که داشت بالا می‌اومد به دامنه سرسبز اینطرف کوه رسید. از همه طرف صدای بچه‌هایی که توی کوچه‌ها بازی میکردن می‌اومد، هرطرف نگاه میکرد عده‌ای مشغول کاری بودن کشاورزها سر زمین... ماهی‌گیرها کنار رود.... بازارها پر از همهمه فروشنده‌ و خریدار... خمپل متعجب و هیجان زده ماتِ دور و برش بود که دسته‌ای از بچه‌ها با لباسهای شکلِ‌هم و کیف و‌کتاب بدست، بطرف خانه‌های دهکده سرازیر شدند. خمپل با چشمهایی پر از شوق با خودش گفت، - «اینجا مدرسه داره😃» همینطور که سرجایش خشکش زده بود، پیرمردی خنده‌رو دستهای پینه بسته اش را روی شانه‌ی خمپل گذاشت و بامهربانی پرسید: - مسافری جوون؟ خمپل از جا پرید و با خوشرویی گفت: -«سلام بله، من خمپل هستم، از خمپلستون اومدم‌ دنبال خورشید. پیرمرد که حسابی تعجب کرده بود با دقت به حرفهای خمپل گوش داد بعدهم اون رو به خونه‌اش دعوت کرد تا بیشتر با هم حرف بزنن و راه حلی برای مشکلش پیدا کنن. اونها از پل چوبی روی رود گذشتن، کشتزارها رو پشت سر گذاشتن، از چند کوچه رد شدن و بالاخره ب خونه‌ی زیبای پیرمرد رسیدن. سقفِ شیروانیِ قرمز رنگی داشت با دیوارهای بلندِ نارنجی، قاب پنجره‌های پراز شمعدانی‌اش هم آبی بود. از چهارچوبِ قهوه‌ای ایوان، رشته های سیر تازه و کدوتنبل های گرد و‌تپلِ نارنجی اویزان بود و فرش دست بافتِ قرمز و نرم و لطیفی هم پهن. پیرمرد اشاره ای به پشتی های دور ایوان کرد و گفت: بفرما بنشن، اینجا رو خونه خودت بدون. همسر پیرمرد، به استقبال مهمانش اومد، او هم مثل شوهرش بسیار پیر و سفیدرو و خندان، و البته بسیار شاداب بود، پیراهن محلی رنگارنگی به تن و چارقد طلایی‌ بلندی به سر داشت. خمپل از این همه شادابی در اوج پیری بسیار هیجان زده شده بود. پیرزن برای شام آش چهل دانه‌ی محلی پخته بود، عطر و طعم سبزی های تازه‌اش، نعناداغ و کشک لطیفش هوش از سر خمپل برد. پرسید آخه چطور ممکنه شماها اینقدر زندگی قشنگی داشته باشید و ما تصورش رو هم نداشته باشیم؟ پیرمرد گفت: خدا آدم‌ها رو آزاد آفریده و هرکس سبکِ زندگیش رو خودش انتخاب میکنه، هیچکس نمیتونه کسی رو مجبور به تغییر کنه همینطور که تو هم نتونستی هم‌محله‌ای هات رو مجبور به همراهی کنی. خمپل با اشتیاق گفت:میخوام زندگیم رو تغییر بدم و مثل شماها سالم و شاد زندگی کنم خواهش میکنم یادم بدید. پیرمرد و پیرزن با خوشرویی لبخند زدند و به نشانه تایید سرشون رو تکون دادن. اونشب همه خیلی زود خوابیدن، خمپل از شدت خستگی ب محض اینکه سرش به بالشت رسید خوابش برد و شیرین‌ترین خواب عمرش رو رفت و وقتی مثل همیشه با قار و قور شکمش بیدارشد کاملا سرحال بود، اون اولین بار بود که تا طلوع خورشید اینقدر طولانی و عمیق خوابیده بود. خیلی سریع از جا بلند شد و از ایوون به دهکده نگاه کرد. همه بیدار بودن. صدای مرغ و خروس ها، گاو گوسفندها همه‌ی دهکده رو پرکرده بود. خمپل با صبح بخیر پیرمرد که قابلمه‌ای کوچک و نان سنگک داغ دستش بود، از جا پرید و گفت: صبح بخیر، چقدر اینجا همه سرحالن. همسر پیرمرد سفره آورد. خمپل باورش نمیشد، اینقدرررر حلیم خوشمزه باشد و این وقت صبح اینقدر بچسبه. تا به حال چنین حال خوشی رو تجربه نکرده بود. خمپل چند ماه اونجا موند و روز به روز شاداب‌تر و سرحال‌تر شد. اونجا اصلا خبری از کیک و بسکوییت آماده یا غذاهای سرخ کردنی و یخ زده نبود، همه چیز تازه بود و دستپخت خودشون. اونها یک عالمه وقت برای زندگی کردن و از این همه زیبایی لذت بردن داشتن. خمپل اونجا دوستای زیادی پیدا کرد از پیرمرد کشاورزی و دامداری یاد گرفت از جوانترها ورزش کردن و ماهی گیری و از پیرزن یک عالمه غذاها و شیرینی های خوشمزه و سالم. حالا اون حسابی لاغر و سبک شده بود، و به براحتی میدوید. تااینکه احساس کرد،به اندازه کافی یادگرفته چطوری باید زندگی کنه تا سالم باشه و امیدوار بود با همراه کردن هم‌محله‌‌ای‌هاش بتونه خورشید و پرنده‌ها و سلامتی رو به خمپلستون برگردونه. کیفش رو جمع کرد و از مردم دهکده خداحافظی کرد، دست پیرمرد رو بوسید و از پیرزن یک عالمه تشکر کرد و سرخوش و آواز خوان به سمت خمپلستون ب راه افتاد. اینقدر سبک و سرحال شده بود که بدون اینکه مثل رفتنش،چندین بار میون راه بخوابه خودش رو به خمپلستون رسوند. با ذوق از توو کوچه دوستاش رو صدا میزد، آهای بیدار شید، من برگشتم. اما همه هفت کله خواب بودن و با عصبانیت اومدن در پنجره هاشون و فریاد زدن: چه خبرته؟ مگه نمیبینی مردم خوابن صدات رو‌انداختی توو سرت و داد و هوار میکنی» خمپل اونقدر عوض شده بود که هیچکس نشناختش. گفت: منم، منم خمپل، بیاید پایین براتون یه عالمه خبرهای خوش دارم. اما مردم که اصلا باورشون نمیشد این پسر شاداب و خوش هیکل، خمپلِ گرد و قلنبه خودشون باشه، پنجره ها رو بستن و خوابیدن. خمپل مستقیم به مغازه اش رفت،همه هله هوله‌ها رو جمع کرد، و طی چند هفته اونجا رو تبدیل کرد به رستوران شادابستون🤩 و به شیشه هاش آگهی استخدام چسبوند. اون هرروز یکی از غذاهایی که از پیرزن یاد گرفته بود رو میپخت، هرشب به میدون تره بار خمپلستون میرفت و مواد اولیه میخرید و بعد میخوابید و به محض اینکه با قار و قور شکمش که دیگه قلنبه نبود بیدار میشد، یه صبحانه مقوی میخورد و وسط میدون خمپلستون ورزش میکرد و میرفت به رستورانش و شروع به آشپزی میکرد. کم کم مردم جذب غذاهای خوشمزه‌ی خمپل شدن، دوست و آشناهاش شناختنش و باورشون شد اون خوده خمپلِ که برگشته، و از تغییرات و شادابیش حسابی شگفت زده شدن، و یکی یکی همراهش شدن و به کمکش رفتن، چند نفر برای خرید، چند نفر برای پاک کردنِ گوشت‌ها و سبزیجات، چند نفر برای شستن اونها و حتی چند نفر هم برای خرد کردنشون استخدام شدن، ولی مرحله اصلی یعنی پختن غذا با خودِ خمپل بود. صاحبِ چند ساندویچی‌ و پیتزافروشی هم فست فودی‌هاشون رو جمع کردن و همراه غذاهای سالم و خوش عطر و طعمِ خمپل شدن. و رستوران شادابستون روز به روز بزرگتر و ورزش همگانی وسط میدون شلوغتر میشد. تااینکه یکبار وقتی همه با صدای بلند موزیک مشغولِ ورزش کردن بودن، اشعه های طلایی خورشبد از پشت همون کوه ها پیدا شد و آسمان دهکده خمپلستون دوباره روشن شد. دسته دسته پرنده ها توی آسمون پیدا شدن و صدای آواز قشنگشون همه جا رو پر کرد. بله بچه‌ها، خورشیدِ زیبا بالاخره آشتی کرد و با طلوعِ دوبارش گرمای مطبوعش همه جا رو پر کرد. گلها جوونه زدن و درختها سبز شدن و پرنده‌ها روی شاخه‌هاشون لونه ساختن و اسم شهر خمپلستون برای همیشه به شادابستون تغییر کرد. - [شپشی بود شپش‌خان](https://nasimegheseha.com/shepeshi-boodan-shepeshkhan/): روزی روزگاری در شهر سرها یک شپش بود به نام شپش‌خان که خیلی بداخلاق بود و زود عصبانی می‌شد‌ و هی داد می‌زد. او در یک کلبه بزرگ از گره‌ی مو زندگی می‌کرد. تمامی دوستانش او را تنها گذاشته بودند؛ چون شپش‌خان هر کس را که می‌دید با او دوست می‌شد، اما وقتی دوستانش با اخلاق بدش آشنا می‌شد سریع از او فاصله می‌گرفتند. در خانه‌ی شپش‌خان، تنها صدای تیک‌تاک ساعت به گوش می‌رسید که مثل چکش روی مخ شپش‌خان ضربه می‌زد و تنها بویی که به مشام می‌رسید، بوی آشغال هایی بود که تا ماه‌ها از جایشان تکان نخورده بودند. خلاصه خانه‌ی شپش‌‌خان به معنای واقعی یک آشغال‌دانی بزرگ شده بود. یک‌هو شیطانی به نام بداخلاق،خان ، نیمه‌ی بد ذهن شپش‌خان، آمد و با حرف‌های بد شپش‌خان را عصبانی کرد. شپش‌خان به اتاقش رفت و جلوی آینه‌اش که ترک‌هایش مثل تار عنکبوت بود، ایستاد و مشتی دیگر به آن زد. فردا صبح مادر شپش‌خان به خانه‌ی او آمد تا بهش سر بزند، اما وقتی که وارد خانه شد، با تأسف فراوان به شپش‌خان گفت: «چرا این‌قدر خانه‌ات کثیف و بد بو است؟» شپش‌خان گفت: « من حال و حوصله‌ی این کارها را ندارم.» در حالی که مادر شپش‌خان داشت خراب کاری‌های او را جمع می‌کرد، بهش گفت: «تو الان شش‌روزه هستی، شپش‌ها دو هفته عمر می‌کنند؛ به‌عبارتی چهارده روز. نباید این‌قدر بی‌حوصله و کثیف باشی.» ولم کن! خب تو چی ... حرف مادر تمام نشده بود که شپش‌خان گفت: «برو بیرون!» و مادرش را از خانه بیرون کرد. شپش‌خان از رفتن مادرش کمی ناراحت بود. ترسید که دیگر مادرش را نبیند، اما تلاش کرد این فکر را از ذهن خود بیرون کند. شپش‌خان از خانه بیرون رفت. در کنار خانه‌ی شپش‌خان یک پارک بود به نام پارک فسقلی‌ها. دید در پارک، بچه‌شپش‌ها دارند موقایم‌شوتک‌بازی می‌کنند. در این بازی بچه‌شپش‌ها سر انسان‌ها را گاز می‌گیرند و بعد فرار می‌کنند تا انسان‌ها آن‌ها را نگیرند. شپش‌خان رفت تا بازی بچه‌ها را تماشا کند، اما بچه‌شپش‌ها وقتی او را دیدند، با خود گفتند: «بیایید برویم. اگر تیمی که شپش‌خان طرفدار‌ش است ببازد، شپش‌خان زود عصبانی می‌شود و هی داد میزند و بازی را خراب می‌کند.» و بچه‌شپش‌ها به پارکی دیگر رفتند. شپش‌خان تنهای تنها شده بود. او با ناراحتی‌ به خانه رفت. در فکر بود که پری زیبایی را دید. این پری زیبا فرشته‌ی ذهن شپش‌خان بود. شپش‌خان گفت: «تو کی هستی؟ از من چه می‌خواهی؟» پری گفت: «من می‌خواهم به تو کمک کنم.» بعد ادامه داد: «تو برای چی ناراحتی ؟» من اخلاق بدی دارم، تازه مادرم را هم از خانه‌ام بیرون کردم! تو از کار‌هایی که کرده‌ای، پشیمانی؟ بله! بد اخلاق‌خان آمد و با صدای خیلی بلند داد زد: «به این گوش نده.» نگاه‌ شپش‌خان به بد‌اخلاق‌خان افتاد که پری آمد جلوی شپش‌خان و گفت: «بد‌اخلاق‌خان بد تو را می‌خواهد. به وقتی که مادرت را از خانه بیرون کردی، فکر کن؛ آن لحظه کنترل ذهنت دست بداخلاق‌خان بود.» شپش‌خان دست پری را گرفت و به او قول داد که خشمش را کنترل کند و نگذارد کنترل ذهنش به دست بداخلاق‌خان بیفتد، و یک‌هو از خواب پرید. شپش‌خان به مادرش زنگ و از او عذرخواهی کرد و به شام دعوتش کرد. خانه را تمیز کرد. سپس به رستوران باغ‌ مویی ، بهترین رستوران شهر سر‌ها، زنگ زد و غذای مورد علاقه‌ی مادرش یعنی سوپ خون با شوره‌ی اضافه را سفارش داد. وقتی مادرش از راه رسید شپش‌خان دوباره از مادرش معذرت‌خواهی کرد. مادر شپش‌خان از اینکه خانه‌ی بچه‌اش این‌قدر تمیز شده بود، تعجب کرد و به شپش‌خان گفت: «چقدر خانه‌ات تمیز شده‌است!» در همین لحظه سفارش شپش‌خان هم از راه رسید، ولی پیک سفارشش را اشتباه آورده بود. پیک به‌جای شوره‌ی اضافه، ویتامین مو آورده بود. شپش خان از این که پیک غذای اشتباهی را آورده بود، آن قدر عصبانی شد که مثل یک شیر وحشی‌ که از خواب بیدارش کرده بودند می‌خواست سر پیک داد بزند، اما یاد قولی که به پری داده بود افتاد و تلاش کرد خشمش را کنترل کرد. بعد با آرامی با پیک صحبت کرد و شماره‌ی تماس او را گرفت تا با او دوست شود. سپس با مادرش غذا خوردند و این اولین قدم شپش‌خان برای دوست پیدا کردن و مهربان شدن بود. - [قصه‌ی درختی که از زندگی‌اش خسته شده‌بود](https://nasimegheseha.com/story-of-tree-tired-its-life/): روزی بود روزگاری بود . درختی در کنار  خانه ای کوچک برای خودش زندگی می کرد.  اسم این درخت ، خب درخت بود. درخت از زندگی اش خسته شده بود. دلش می خواست آدم می  بود و راه می رفت. یا مثل مورچه هایی که از سر و کولش بالا می رفتند کوچک و تند بود. - [قصه‌ی همبازی](https://nasimegheseha.com/co-star-story/): من آنجا توی قفسه بودم. توی قفسه ی فروشگاه بودم. آقایی مرتب ما را جابجا می کرد. من با خواهر و برادرهایم توی بسته ی تخم مرغ بودم. حوصله ام سرفته بود تا این که یک دختر با شال قرمز روی انگشتان پاهایش ایستاد و بسته ی ما را برداشت. او ما را به خانه یشان برد و در یخچال گذاشت. - [قصه‌ی بازگشت به خانه](https://nasimegheseha.com/story-of-returning-home/): روزی روزگاری گربه کوچولویی به نام والنتینا در شهر شلوغی پر از حیوانات دیگر،با پدر و مادر خود زندگی می کردند. - [قصه‌ی کارلس در مدرسه‌ی جدید](https://nasimegheseha.com/story-of-carles-in-new-school/): کارلس هر روز همان کارهای همیشگی را می کرد، بیدار می شد، صبحانه میخورد، مسواک می زد ، کیف مدرسه اش را برمی داشت و به مدرسه می رفت. - [قصه‌ی مسابقه‌ی بزرگ هادلی و ایلا برای مادربزرگ](https://nasimegheseha.com/story-of-hadley-ilas-great-race/): روزی روزگاری دو دختر به اسم هادلی و آیلا زندگی می کردند. هادلی و آیلا دوقلو بودند. آیلا موهای بلندی مثل راپونزل داشت و هادلی موهایش کوتاه بود. - [قصه‌ی کلاغ قصه‌ها](https://nasimegheseha.com/crow-of-stories/): شما هم آن کلاغ معروف را میشناسید؟ آه! البته که می شناسید. همان که توی داستان ها هیچ وقت به خانه اش نمی رسد. - [قصه‌ی خرگوش خجالتی](https://nasimegheseha.com/story-of-the-shy-rabbit/): بانجی خرگوشه با مادرش به مهمانی رفتند. بانجی یک کتاب برداشت و شروع به خواندن کرد بعد از خواندن، یادش رفت کتاب را سر جایش بگذارد. سنجاب از او پرسید کتابم چرا نیست؟ بانجی خجالت کشید و نتوانست بگوید من خواندمش. - [قصه‌ی کامیر کرم نامرتب](https://nasimegheseha.com/story-of-kamir-the-messy-worm/): یک صبح زیبای بارانی کامیر با صدای چک چک باران بیدار شد و رفت پیش مادرش تا با هم صبحانه بخورند و نشست سر میز دایره‌ای که سه صندلی بیزی مانند پشتش بود میز رومیزی نیلی مانندی داشت و وسط میز گلدان سرخی با رزهای سرخی بود و چای گرمی دم بود خیارها تازه بودند و کامیر بعد از خوردن غذا با مادر و پدر خوشحال بود و رفت با عروسک هایش بازی کند و آنها را از کمد بیرون بیاورد. - [قصه‌ی معجزه‌ی خداوند](https://nasimegheseha.com/story-of-gods-miracle/): خانه پر از صدای خنده و شادی بود. - [قصه‌ی دنیای شگفت‌انگیز سارا](https://nasimegheseha.com/story-of-sarahs-wonderful-world/): سارا ویلسون داشت تو اتاقش تمرینات نینجا می کرد که مادرش در اتاق خواب را باز کرد وگفت: سروصدا بس است. برای فردا آماده شو. - [قصه‌ی سفر پرخطر](https://nasimegheseha.com/story-of-risky-journey/): یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. یک بچه اردکی به اسم نارنجی با برادر و مادر و پدرش کنار برکه ای زندگی می کرد. چون کل بدن بچه اردک ، نارنجی  بود پدر و مادر هم اسمش را نارنجی گذاشتند. - [قصه‌ی دوست‌های جدید](https://nasimegheseha.com/story-of-new-friends/): روباهی به نام دم نارنجی با مادرش در جنگل زندگی می کرد. دم نارنجی عاشق دنبال کردن پروانه ها بود. او دوستی نداشت و دوست داشت دوست پیدا کند. یک روز که با مادرش در جنگل قدم می زدند. دم نارنجی پروانه ی زیبایی دید و دنبالش کرد. ناگهان متوجه شد که مادرش را گم کرده است. او اطرافش را نگاه کرد و حسابی ترسید. خرگوش سفیدی آمد و گفت: چی شده؟ - [قصه‌ی نگهبان جدید شهر کابوی‌ها](https://nasimegheseha.com/new-guard-of-city-of-cowboys/): یک روز گرم و آفتابی بود در شهر کابوی ها و دو کابوی در حال دعوا بودند ... - [قصه‌ی شب برای کودکان؛ قصه‌های شبانه چه تأثیری بر جسم و روان کودک می‌گذارد؟](https://nasimegheseha.com/nightstrories/): شنیدن قصه‌های جذاب علاوه‌بر این‌که کودک‌تان را به کتاب و دنیای قصه‌ها علاقه‌مند می‌کند، قوه تخیل او را نیز به کار می‌اندازد؛ خصوصاً اگر پیش از خواب این قصه‌ها را بشنوند. شنیدن قصه‌های شبانه‌ جالب و سرگرم‌کننده، چه از زبان والدین و چه در قالب قصه‌های صوتی، لحظات شیرینی را برای کودک رقم می‌زند و باعث آرامش ذهنی، دور شدن از اضطراب و در نتیجه، خوابی آرام و دلپذیر می‌شود. اگر دوست دارید درباره‌ی فواید قصه‌ی شب برای کودکان بیشتر بدانید و با خصوصیات داستان‌های شبانه مناسب بچه‌ها و دیگر مسائل مربوط به این موضوع آشنا شوید، تا پایان این مقاله با ما همراه باشید. - [آموزش در خانه (هوم‌اسکولینگ) یا مدرسه؟ ](https://nasimegheseha.com/homeschooling/): در حال حاضر، بسیاری از والدین، به‌خصوص در طبقات تحصیل‌کرده و مرفه جامعه، ایده‌ی مدرسه‌در‌خانه (هوم‌اسکولینگ) را برای فرزندان خود به اجرا درآورده‌اند. آن‌ها تمام همّ و غم خود را بر این معطوف داشته‌اند که خدماتی بسیار بالاتر از سطح مدرسه را به فرزندان خود عرضه کنند و تمام جوانب علمی، فرهنگی و اجتماعی مدرسه را خودشان پوشش دهند. - [فرزندپروری با قصه | آیا والدین می‌توانند نویسنده شوند؟](https://nasimegheseha.com/parenting-with-stories/): فرزندپروری با قصه | آیا والدین می‌توانند نویسنده شوند؟ - [قصه‌گویی برای کودکان | ۱۲ دلیلی که باید قصه‌‌های کودکانه را جدی بگیریم](https://nasimegheseha.com/12reasons-for-storytelling/): قصه‌گویی برای کودکان یکی از مهمترین و کارآمدترین روش‌های برقراری ارتباط موثر با بچه‌ها است. قصه‌های کودکانه به سادگی می‌توانند مفاهیم پیچیده را در ذهن بچه‌ها جا بیندازند؛ مفاهیمی که توضیح آن‌ها نیازمند ساعت‌ها توضیح و بحث و کشمکش است. کافی است دست فرزندانمان را بگیریم و آن‌ها را وارد دنیای قصه‌ها کنیم؛ حضور در این دنیا آن‌قدر برای کودک لذت‌بخش است که ذهن او ناخودآگاه آماده‌ی پذیرش و یادگیری می‌گردد.  - [قصه‌‌گویی، راهبردی بی‌نظیر برای پرورش تخیل کودکان](https://nasimegheseha.com/storytelling-for-imagination/): چندی پیش در مقاله‌ای با عنوان «آیا سقف خیال‌پردازی در کودکان امروز کوتاه شده است؟» به اهمیت تخیل کودکان پرداختم. به این نکته اشاره کردم که خیال‌پردازی در کودکان نسل امروز کم‌رنگ‌تر شده و این موضوع می‌تواند در آینده‌ی آن‌ها و طبیعتاً در آینده‌ی جهان تاثیرگذار باشد. در ادامه، راهکارهایی برای پرورش تخیل کودکان معرفی کردم که یکی از آن‌ها «قصه‌گویی» بود.  - [تخیل کودکان | آیا سقف خیال‌پردازی در کودکان امروز کوتاه شده است؟](https://nasimegheseha.com/children-imagination/): یکی از مشاهدات اخیر من در طی تدریس در دوره‌ی آموزش داستان‌نویسی به کودکان ۸ الی ۱۲ ساله این بود که متاسفانه سقف تخیل کودکان بسیار کوتاه‌تر از آن‌چیزی شده که انتظار داشتم. من بیش از آنکه برای آموزش تکنیک‌های داستان‌نویسی به کودکان انرژی بگذارم،‌ بیشتر انرژی خودم را در کلاس به پرورش قوه‌ی تخیل آن‌ها معطوف داشتم. برای اینکه تخیل کودکان را به پرواز درآورم از روش‌های متنوعی استفاده کردم تا بالاخره توانستم از برخی روش‌ها به نتیجه‌ی نسبتاً مطلوبی دست پیدا کنم.  - [آیا مادر یک قدیسه است؟](https://nasimegheseha.com/mother/): مدتیست که این سوال به شدت ذهنم را به خودش مشغول کرده است. اینکه واقعا چه کسی به نقش مادری تقدس بخشیده و این موضوع اساساً چقدر می‌تواند واقعی باشد؟ - [مادری به سبک اینستاگرام](https://nasimegheseha.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a8%da%a9-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%85/): نسیم‌قصه‌ها - [اندکی صبر سحر نزدیک است](https://nasimegheseha.com/%d8%a7%d9%86%d8%af%da%a9%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d8%b1-%d8%b3%d8%ad%d8%b1-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/): … - [شب شده است](https://nasimegheseha.com/%d8%b4%d8%a8-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/): سایر لینک‌های مرتبط با نسیم قصه‌ها 👈 اینجاست. - [زمانی برای نو شدن](https://nasimegheseha.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88-%d8%b4%d8%af%d9%86/): سایر لینک‌های مرتبط با نسیم قصه‌ها 👈 اینجاست. - [یک پادکست سی دقیقه‌ای](https://nasimegheseha.com/%db%8c%da%a9-%d9%be%d8%a7%d8%af%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d8%b3%db%8c-%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87%d8%a7%db%8c/): در این دوران کرونا که نه مهد کودکی به دادت می‌رسد و نه مدرسه‌ای، سر و کله زدن مداوم با بچه‌هایت، کلافه‌ات کرده است. دلت می‌خواهد یک ساعت هم که شده از آنها دور باشی. یک دوری بزنی و برگردی. طوری که هیچ کس کاری به کارت نداشته باشد و کلمه‌ی «مامان» را نشنوی. ## برگه‌ها - [نظرسنجی محصول](https://nasimegheseha.com/feedback/) - [ثبت کد تحویل](https://nasimegheseha.com/delivery-code/) - [پیگیری سفارش](https://nasimegheseha.com/order-tracking/) - [آموزش نحوه‌ی شرکت در وبینار](https://nasimegheseha.com/webinar-train/): https://nasimegheseha.com/wp-content/uploads/2025/02/IMG_6855.mp4 - [آموزش نحوه‌ی خرید محصول](https://nasimegheseha.com/train/): خرید محصولات و دسترسی به محصولات خریداری‌شده، از این پس فقط از طریق اپلیکیشن نسیم‌قصه‌ها انجام می‌شود. - [علاقه‌مندی](https://nasimegheseha.com/favourite/): هیچ داده ای یافت نشد - [محصولات خریداری شده](https://nasimegheseha.com/purchases/): نحوه دسترسی به محصولات خریداری شده از تاریخ مردادماه ۱۴۰۵ دسترسی به محصولات خریداری شده و همچنین خرید جدید به اپلیکیشن اختصاصی نسیم قصه ها منتقل شده و صرفا از آن طریق در دسترس خواهند بود. - [اپلیکیشن ها](https://nasimegheseha.com/application/): برای دانلود رایگان اپلیکیشن نسیم قصه‌ها از درگاه‌های زیر اقدام کنید. - [سیاست نامه حریم خصوصی](https://nasimegheseha.com/privacy-policy/): «نسیم قصه ها» به حریم خصوصی کاربران خود احترام می‌گذارد و متعهد به حفاظت از اطلاعات شخصی است که شما در اختیار آن می‌گذارید. از آنجا که جمع‌آوری و پردازش اطلاعات شخصی بخش غیرقابل اجتنابی در فرایندهای مبتنی بر گوشی همراه و اینترنت است لذا به منظور آگاهی کامل از سیاست و عملکرد نسیم قصه ها در این زمینه، مطالعه این سند تحت عنوان «سیاست نامه حریم خصوصی» و هر گونه پیام دیگری که در خصوص جمع‌آوری و پردازش اطلاعات توسط نسیم قصه ها به حساب کاربری شما ارسال می‌شود، ضروری است. - [مجله](https://nasimegheseha.com/mag/) - [تماس با ما](https://nasimegheseha.com/contact-us/): برای سفارش قصه یا تماس با نسیم قصه‌ها، از راه‌های ارتباطی زیر استفاده کنید. ما در کوتاه‌ترین زمان ممکن به پیام شما پاسخ خواهیم داد. - [نسیم قصه ها](https://nasimegheseha.com/): مجموعه وبینارهای جادوی قصه و بازی به این منظور طراحی شده‌اند که به والدین، مربیان، معلمان و تسهیلگران کمک کنند تا بتوانند تأثیر شگفت‌انگیز قصه‌ها و بازی‌ها را در مدیریت چالش‌های فرزندپروری مشاهده کنند. در این وبینارهای تعاملی، با تلفیق دانش داستان‌نویسی و روانشناسی، تأثیرگذاری قصه‌ها و بازی‌های کودکانه به شیوه‌ای نو و از دریچه‌ای تازه مورد بررسی قرار می‌گیرد. - [حساب کاربری من](https://nasimegheseha.com/my-account/): ورود نام کاربری یا آدرس ایمیل *الزامی گذرواژه *الزامی مرا به خاطر بسپار ورود گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟ - [فروشگاه](https://nasimegheseha.com/shop/) - [درباره‌ی ما](https://nasimegheseha.com/about-us/): مدرس همه‌ی دوره‌های فوق و بنیان‌گذار و مسئول مؤسسه‌ی فرهنگی نسیم‌قصه‌ها، نسیم فرخنده است که می‌توانید با مراجعه به صفحه‌ی معرفی ایشان، با تحصیلات و سوابق کاری وی آشنا شوید. ## محصولات - [همه‌ی محصولات زبان اشاره](https://nasimegheseha.com/p/all-sign-language-products/) - [داروهامو می‌خورم تا خوب بشم!](https://nasimegheseha.com/p/taking-pills-and-medicine-deaf/): بسیاری از کودکان از خوردن قرص و دارو فرار می‌کنند. طعم تلخ دارو یا ترس از آن باعث می‌شود والدین در این زمینه دچار مشکل شوند. اما آموزش درست می‌تواند این روند را ساده‌تر کند و کودک را با مفهوم اهمیت دارو آشنا کند. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ویژه طراحی شده که نشان می‌دهد چرا گاهی باید دارو مصرف کنیم و چگونه این کار به سلامتی و بازی کردن دوباره کمک می‌کند. این ویدیو همراه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تهیه شده است تا همه‌ی کودکان، به‌ویژه ناشنوا و کم‌شنوا، بتوانند از آن بهره‌مند شوند. این قصه به کودک می‌آموزد که دارو یک دوست است، نه دشمن. - [می‌گن‌ «نه» اما ناراحت نیستم!](https://nasimegheseha.com/p/hearing-no-and-negative-response-deaf/): کودکان دوست دارند همه‌ی خواسته‌هایشان برآورده شود. اما واقعیت زندگی این است که گاهی پاسخ بزرگ‌ترها یا دوستان به آن‌ها «نه» است. یاد گرفتن اینکه چطور پاسخ منفی را بپذیرند، باعث رشد هیجانی و افزایش تاب‌آوری کودک می‌شود. در قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ساخته شده که نشان می‌دهد وقتی شخصیت کودک با یک «نه» روبه‌رو می‌شود، چگونه با پذیرش و آرامش واکنش نشان می‌دهد و یاد می‌گیرد به‌جای لجاجت، راه‌حل دیگری پیدا کند. - [اگه راهم ندن، می‌دونم چی‌کار کنم!](https://nasimegheseha.com/p/feeling-of-rejection-deaf/): احساس طردشدگی یکی از تجربه‌های سخت دوران کودکی است. کودک ممکن است در بازی گروهی، کلاس یا جمع خانوادگی احساس کند او را نمی‌پذیرند. اگر این احساس درست مدیریت نشود، می‌تواند منجر به تنهایی، خجالت یا حتی پرخاشگری شود. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده تا به کودک نشان دهد طردشدگی همیشه به معنای بی‌ارزشی او نیست و می‌توان راهی برای بازگشت به جمع پیدا کرد. - [راحت می‌گم «نه»!](https://nasimegheseha.com/p/the-skill-of-saying-no-deaf/): یادگیری مهارت نه گفتن برای کودکان یکی از ضروری‌ترین مهارت‌های زندگی است. بسیاری از بچه‌ها در برابر درخواست‌های دوستان یا فشار همسالان، نمی‌دانند چگونه مخالفت خود را ابراز کنند. همین موضوع می‌تواند آن‌ها را به سمت رفتارهای خطرناک یا انتخاب‌های اشتباه بکشاند. قصه‌های ما در نسیم قصه‌ها با استفاده از زبان اشاره برای ناشنوایان، زیرنویس فارسی و صوت قصه، به کودکان نشان می‌دهد که گفتن «نه» همیشه نشانه‌ی بی‌ادبی نیست، بلکه نوعی احترام به خود است. - [بادقت گوش می‌کنم!](https://nasimegheseha.com/p/good-listening-skill-deaf/): امروزه مهارت‌های شنیداری کودکان تا حد زیادی کم شده و کودکان بیشتر درگیر محرک‌های دیداری هستند؛ به همین دلیل، دقت و حوصله‌ی آن‌ها در گوش دادن، کاهش یافته‌است. اما مهارت گوش دادن، کلید روابط سالم، یادگیری بهتر و درک عمیق‌تر از دیگران است. وقتی کودک گوش دادن را تمرین می‌کند، می‌تواند دوستی‌های قوی‌تری بسازد و در مدرسه موفق‌تر باشد. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی روایت شده که به کودک نشان می‌دهد گوش دادن به دیگران چگونه می‌تواند مانع از سوءتفاهم شود و دوستی‌ها را عمیق‌تر کند. این قصه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده تا برای کودکان ناشنوا و کم‌شنوا نیز قابل درک و جذاب باشد. - [نمی‌ذارم کسی بهم زور بگه!](https://nasimegheseha.com/p/dealing-with-bullying-deaf/): یکی از چالش‌های رایج در دوران کودکی، مواجهه با قلدری و زورگویی است. کودکی که نمی‌داند چگونه واکنش نشان دهد، ممکن است احساس ترس، اضطراب یا حتی انزوا پیدا کند. آموزش مهارت‌های درست برای مقابله با زورگویی، به کودک قدرت می‌دهد تا از خودش محافظت کند و در عین حال بدون خشونت، مرزهایش را مشخص کند. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ساخته شده که به کودکان نشان می‌دهد چگونه با آرامش و اعتمادبه‌نفس می‌توانند در برابر زورگویی بایستند. قصه همراه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه ارائه شده و به‌ویژه برای کودکان ناشنوا و کم‌شنوا که بیشتر در معرض سوءاستفاده همسالان قرار می‌گیرند، بسیار کاربردی است. - [راحت می‌گم ببخشید!](https://nasimegheseha.com/p/apologizing-deaf/): یاد گرفتن جرئت معذرت‌خواهی کردن یکی از مهم‌ترین گام‌های رشد اجتماعی کودکان است. وقتی کودک اشتباهی می‌کند یا باعث ناراحتی دیگران می‌شود، گفتن «ببخشید» نه تنها احساس همدلی را در او تقویت می‌کند بلکه اعتماد دیگران به او را نیز افزایش می‌دهد. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که نشان می‌دهد شخصیت داستان ابتدا از پذیرش اشتباه خود فرار می‌کند، اما در نهایت با گفتن یک معذرت‌خواهی ساده، رابطه‌اش را  بهتر می‌سازد. این قصه همراه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تهیه شده تا همه‌ی کودکان، به‌ویژه ناشنوا و کم‌شنوا، بتوانند پیام آن را به‌خوبی درک کنند. - [مواظب دندونام هستم!](https://nasimegheseha.com/p/childrens-toothbrushing-deaf/): مسواک زدن یکی از مهم‌ترین عادت‌های روزانه است، اما برای بسیاری از کودکان کاری خسته‌کننده یا بی‌اهمیت به نظر می‌رسد. یاد گرفتن اهمیت رعایت بهداشت دهان و دندان به کودک کمک می‌کند تا از پوسیدگی دندان‌ها، درد و درمان‌های پرهزینه جلوگیری کند. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که به کودک نشان می‌دهد اگر دندان‌هایش را مسواک نزند، چه مشکلاتی پیش می‌آید. قصه با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم آن را درک کنند. - [تکالیفمو خودم انجام می‌دم!](https://nasimegheseha.com/p/studying-and-writing-assignments-independent-deaf/): بسیاری از کودکان هنگام انجام تکالیف یا مطالعه، به کمک مداوم والدین وابسته‌اند. اما مستقل درس خواندن یک مهارت ضروری است که اعتمادبه‌نفس، تمرکز و احساس موفقیت را در کودک تقویت می‌کند. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ساخته شده که نشان می‌دهد شخصیت اصلی ابتدا همیشه منتظر کمک دیگران است، اما کم‌کم یاد می‌گیرد که خودش هم می‌تواند تکالیفش را انجام دهد. این قصه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تهیه شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم به‌خوبی پیام آن را درک کنند. - [مواظب وسایلم هستم!](https://nasimegheseha.com/p/care-of-personal-belongings-deaf/): کودکان به‌طور طبیعی به اسباب‌بازی‌ها و وسایل شخصی خود علاقه‌مند هستند، اما همیشه نمی‌دانند چطور باید از آن‌ها مراقبت کنند. یاد گرفتن مراقبت از وسایل شخصی به کودک کمک می‌کند مسئولیت‌پذیر شود، ارزش وسایلش را بداند و از بی‌نظمی و گم شدن وسایل جلوگیری کند. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که نشان می‌دهد اگر کودک از وسایلش درست مراقبت نکند، ممکن است آن‌ها آسیب ببینند یا گم شوند. قصه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه اجرا شده تا همه کودکان، حتی ناشنوا و کم‌شنوا، پیام آن را دریافت کنند. - [قدر خواهر و برادرمو می‌دونم!](https://nasimegheseha.com/p/managing-sibling-disputes-deaf/): دعواهای خواهر و برادری بخش طبیعی زندگی کودکان است، اما اگر شدید و مداوم باشد، آرامش خانه را بر هم می‌زند. یاد گرفتن مهارت‌های حل تعارض، باعث می‌شود کودکان یاد بگیرند با وجود اختلاف نظر، باز هم یکدیگر را دوست داشته باشند. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ساخته شده که نشان می‌دهد خواهر و برادر می‌توانند قدر همدیگر را بیشتر بدانند و بدون دعوا مشکلاتشان را حل کنند. این قصه با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه تولید شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم از آن بهره‌مند شوند. - [عصبانی می‌شم اما آسیب نمی‌زنم!](https://nasimegheseha.com/p/anger-management-deaf/): خشم و عصبانیت در کودکان طبیعی است، اما اگر مدیریت نشود، می‌تواند به پرخاشگری یا آسیب به روابط منجر شود. یاد گرفتن اینکه چگونه احساس خشم را بشناسیم و راه سالمی برای تخلیه آن پیدا کنیم، یک مهارت کلیدی در زندگی است. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که به کودک نشان می‌دهد خشم هم یک احساس طبیعی است، اما می‌توان آن را با آرام‌سازی، گفت‌وگو، همدلی یا انجام فعالیت‌های دیگر کنترل کرد. این قصه با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده و برای کودکان ناشنوا و کم‌شنوا فرصتی بی‌نظیر فراهم می‌کند تا این مهارت را بیاموزند. - [همین حالا خوشحالم!](https://nasimegheseha.com/p/enjoying-the-present-moment-deaf/): بسیاری از کودکان همیشه منتظر آینده‌اند؛ منتظر تعطیلات، عیدی یا خرید اسباب‌بازی. اما یاد گرفتن لذت بردن از زمان حال یکی از مهم‌ترین مهارت‌های زندگی است. کودک باید بیاموزد که شادی و آرامش در همین لحظه جاری است. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که به کودک نشان می‌دهد زیبایی‌های امروز ارزشمندند و اگر همیشه چشم به فردا داشته باشیم، لحظه‌های حال را از دست می‌دهیم. این قصه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تهیه شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم بتوانند پیام آن را دریافت کنند. - [لج نمی‌کنم، حرف می‌زنم!](https://nasimegheseha.com/p/stubbornness-in-children-deaf/): لجبازی در کودکان یکی از رفتارهایی است که بسیاری از والدین با آن مواجه‌اند. کودک ممکن است برای جلب توجه یا اعلام استقلال، در برابر خواسته‌ها مقاومت کند. اگر این رفتار ادامه یابد، می‌تواند به تنش‌های خانوادگی منجر شود. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ساخته شده که به کودک نشان می‌دهد راه گفت‌وگو و همکاری بهتر از لجبازی است. قصه با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه طراحی شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم به‌خوبی پیام را دریافت کنند. - [با کلمه‌های قشنگ حرف می‌زنم!](https://nasimegheseha.com/p/swearing-in-children-deaf/): شنیدن فحش و بددهنی از زبان کودک، برای والدین تجربه‌ای ناراحت‌کننده است. این رفتار ممکن است از تقلید، عصبانیت یا جلب توجه ناشی شود. اگر اصلاح نشود، می‌تواند به عادت تبدیل شود. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی آماده شده که به کودک نشان می‌دهد استفاده از کلمات محترمانه باعث دوستی و آرامش می‌شود، اما فحش دادن فقط دلخوری و فاصله ایجاد می‌کند. این قصه با مجری زبان اشاره و همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه، ویژه‌ی کودکان ناشنوا و کم‌شنوا ساخته شده است. - [مغرور نیستم چون همه ارزشمندن!](https://nasimegheseha.com/p/pride-and-arrogance-in-children-deaf/): گاهی کودکان پس از موفقیت یا به‌دست آوردن چیزی، دچار غرور و خودپسندی می‌شوند. این احساس اگر ادامه پیدا کند، ممکن است باعث فاصله گرفتن دوستان، کاهش همدلی و ناتوانی در پذیرش اشتباهات شود. یاد دادن فروتنی و قدردانی، یکی از مهارت‌های مهم تربیتی است. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که به کودک نشان می‌دهد ارزش واقعی در مهربانی و همکاری است، نه در فخرفروشی یا برتر دانستن خود. قصه با مجری زبان اشاره همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه ارائه شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم پیام آن را دریافت کنند. - [غر زدن رو دوست ندارم!](https://nasimegheseha.com/p/grumbling-in-children-deaf/): غر زدن در کودکان رفتاری است که معمولاً برای جلب توجه یا رسیدن به خواسته‌ها اتفاق می‌افتد. تکرار این رفتار می‌تواند آرامش خانواده را بر هم بزند و خود کودک را هم کلافه کند. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که به کودک نشان می‌دهد غر زدن نتیجه‌ای ندارد و بهتر است احساس و خواسته‌ی خود را به شیوه‌ای آرام و محترمانه بیان کند. قصه با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده و برای کودکان ناشنوا و کم‌شنوا قابل درک است. - [بهترین خودمم!](https://nasimegheseha.com/p/being-your-best-self-deaf/): بسیاری از کودکان خودشان را با دیگران مقایسه می‌کنند. اگر بهترین نمره یا سریع‌ترین عملکرد را نداشته باشند، احساس شکست می‌کنند. اما یاد گرفتن اینکه لازم نیست عالی بود، بلکه کافی است بهترینِ خود بود، کلید اعتمادبه‌نفس و آرامش درونی است. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ساخته شده که کودک با دیدن آن درمی‌یابد ارزش واقعی در تلاش و رشد فردی است، نه در مقایسه با دیگران. این قصه با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه طراحی شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم به راحتی پیام آن را درک کنند. - [با چیزای ساده هم شادم!](https://nasimegheseha.com/p/childrens-happiness-with-small-excuses-deaf/): کودکان گاهی شادی را در اتفاق‌های بزرگ می‌بینند: یک اسباب‌بازی تازه، سفر یا مهمانی. اما یاد گرفتن اینکه می‌توان با بهانه‌های کوچک هم شاد بود، یکی از ارزشمندترین مهارت‌های زندگی است. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ساخته شده که به کودک نشان می‌دهد حتی چیزهای ساده‌ای مثل یک لبخند، دیدن یک گل یا بازی با دوست می‌تواند منبع شادی باشد. این قصه با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه ارائه شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم از پیام زیبای آن بهره‌مند شوند. - [هر چیزی رو به‌اندازه می‌خوام!](https://nasimegheseha.com/p/extravagance-in-children-deaf/): زیاده‌خواهی در کودکان معمولاً به شکل درخواست‌های پی‌درپی برای اسباب‌بازی، خوراکی یا توجه دیده می‌شود. کودک می‌خواهد همه‌چیز را در لحظه داشته باشد و همین موضوع گاهی باعث خستگی والدین و نارضایتی خودش می‌شود. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که نشان می‌دهد شادی واقعی در داشتن همه‌چیز نیست، بلکه در رضایت و لذت بردن از داشته‌هاست. این قصه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم پیام ارزشمند آن را تجربه کنند. قصه به کودک کمک می‌کند درک کند که خواسته‌های بی‌پایان همیشه به خوشحالی منجر نمی‌شود و گاهی ساده‌ترین چیزها بیشترین شادی را به همراه دارند. - [شب زود می‌خوابم، صبح سرحالم!‌](https://nasimegheseha.com/p/going-to-bed-early-at-night-deaf/): یکی از دغدغه‌های همیشگی خانواده‌ها، زود خوابیدن کودکان است. بسیاری از بچه‌ها به‌خصوص در سنین دبستان تمایل دارند شب‌ها بیدار بمانند و همین باعث خستگی، بی‌حوصلگی و کاهش تمرکز در روز بعد می‌شود. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی شیرین ساخته شده که به کودک نشان می‌دهد زود خوابیدن یعنی داشتن انرژی بیشتر برای بازی، یادگیری و ماجراجویی‌های فردا. این ویدیو با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تولید شده و کمک می‌کند کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم به سادگی پیام داستان را درک کنند. این قصه، خواب شبانه را از یک اجبار خسته‌کننده به یک انتخاب شیرین و پر از فایده برای کودک تبدیل می‌کند. - [تفریح تموم، وقت خونه‌س!](https://nasimegheseha.com/p/easy-return-from-fun-deaf/): یکی از چالش‌های رایج والدین، بازگشت کودکان از تفریح است. بسیاری از بچه‌ها هنگام بازی در پارک یا مهمانی، مقاومت می‌کنند و دلشان نمی‌خواهد لحظات شیرینشان تمام شود. این موضوع اگر مدیریت نشود، به دعوا، قهر یا گریه ختم می‌شود. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی درباره‌ی همین موضوع ساخته شده است. کودک در این قصه می‌بیند که قهرمان داستان یاد می‌گیرد چگونه با آرامش و بدون بهانه‌گیری از تفریح برگردد، چون می‌داند همیشه فرصت‌های دیگری برای بازی و شادی وجود دارد. این ویدیو با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه تولید شده و فرصتی منحصربه‌فرد برای آموزش غیرمستقیم این مهارت به کودکان، به‌ویژه کودکان ناشنوا و کم‌شنوا، فراهم می‌کند. - [خودمو خیلی دوست دارم!](https://nasimegheseha.com/p/loving-yourself-deaf/): یکی از مهم‌ترین پایه‌های سلامت روان در کودکان، دوست داشتن خود است. کودکی که خودش را ارزشمند بداند، اعتمادبه‌نفس بیشتری دارد، بهتر می‌تواند روابط اجتماعی برقرار کند و در برابر چالش‌های زندگی مقاوم‌تر است. در مقابل، کودکی که خود را بی‌ارزش ببیند، بیشتر دچار اضطراب، غم یا وابستگی ناسالم می‌شود. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که به کودک نشان می‌دهد هرکس منحصر‌به‌فرد و دوست‌داشتنی است. این قصه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تهیه شده و کمک می‌کند همه‌ی کودکان، به‌ویژه ناشنوا و کم‌شنوا، مفهوم پذیرش و دوست داشتن خود را به شکل ساده و دلنشین درک کنند. این قصه، راهی شیرین و غیرمستقیم برای تقویت عزت‌نفس در کودکان است. - [از حق خودم دفاع می‌کنم!](https://nasimegheseha.com/p/defending-your-rights-deaf/): یاد گرفتن دفاع از حق خود یکی از مهارت‌های مهم زندگی است. بسیاری از کودکان نمی‌دانند چگونه در برابر زورگویی یا بی‌عدالتی رفتار کنند. بعضی‌ها سکوت می‌کنند و بعضی دیگر پرخاشگر می‌شوند. بهترین راه، آموزش جرئت‌مندی و روش‌های سالم دفاع از حق است. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی طراحی شده که نشان می‌دهد کودک می‌تواند بدون خشونت، اما با قاطعیت از حق خودش دفاع کند. این قصه با زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تولید شده تا همه‌ی کودکان، از جمله ناشنوا و کم‌شنوا، بتوانند از پیام آن استفاده کنند. قصه به کودک یاد می‌دهد که می‌تواند با آرامش و اعتمادبه‌نفس، خواسته‌هایش را بیان کند و در برابر بی‌عدالتی سکوت نکند. - [همیشه راستشو می‌گم!](https://nasimegheseha.com/p/lying-in-children-deaf/): ناراستی در کودکان که به‌شکل دروغگویی نمود پیدا می‌کند، یکی از چالش‌های مهم فرزندپروری است. بسیاری از بچه‌ها برای فرار از تنبیه، جلب توجه یا حتی خیال‌پردازی دست به دروغ می‌زنند. اگر این رفتار بدون آموزش درست ادامه پیدا کند، می‌تواند به عادت تبدیل شود و بر اعتماد خانواده و دوستان تأثیر بگذارد. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ویژه به موضوع دروغگویی اختصاص یافته است. در این قصه، کودک می‌بیند که قهرمان داستان با گفتن حقیقت توانست اعتماد اطرافیانش را دوباره به‌دست بیاورد و احساس آرامش بیشتری کند. ویدیو همراه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده است تا همه‌ی کودکان، به‌ویژه ناشنوا و کم‌شنوا، بتوانند به‌راحتی پیام داستان را درک کنند. این قصه به والدین کمک می‌کند راهی غیرمستقیم و لذت‌بخش برای آموزش ارزش صداقت به کودک پیدا کنند. - [وسایلمو به دوستامم می‌دم!](https://nasimegheseha.com/p/sharing-things-deaf/): احساس مالکیت شدید در کودکان که شبیه خسیس بودن خود را نشان می‌دهد، رفتاری طبیعی در سنین پایین است، اما اگر به عادت تبدیل شود می‌تواند مانع دوستی‌ها و روابط اجتماعی سالم کودک شود. یاد گرفتن به‌اشتراک گذاشتن وسایل، یکی از مهم‌ترین مهارت‌های اجتماعی است که به کودک کمک می‌کند دوستی‌های پایدارتر و شادی بیشتری داشته باشد. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی جذاب درباره‌ی کودکی روایت می‌شود که در ابتدا وسایلش را با هیچ‌کس به اشتراک نمی‌گذارد، اما در ادامه متوجه می‌شود که شادی واقعی وقتی به‌دست می‌آید که بتوانیم با دیگران سهیم شویم. این قصه همراه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و صوت قصه تولید شده تا همه‌ی کودکان از جمله ناشنوا و کم‌شنوا به راحتی پیام را دریافت کنند. قصه، راهی غیرمستقیم و لذت‌بخش برای یاد دادن ارزش سخاوت و دوستی به کودکان است. - [بی‌خجالت می‌رم تو جمع!](https://nasimegheseha.com/p/embarrassing-in-children-deaf/): خجالتی بودن کودکان یکی از رایج‌ترین ویژگی‌هایی است که می‌تواند بر روابط اجتماعی و اعتمادبه‌نفس کودک تأثیر بگذارد. کودک خجالتی معمولاً در جمع کمتر حرف می‌زند، از شروع ارتباط با دیگران پرهیز می‌کند و گاهی حتی فرصت‌های مهم یادگیری و دوستی را از دست می‌دهد. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی ویژه به موضوع خجالت در کودکان اختصاص یافته است. در این قصه، کودک می‌بیند که قهرمان داستان با کمی تلاش و تمرین توانست بر ترس‌های خود غلبه کند و در جمع با شادی بیشتری حضور داشته باشد. این ویدیو با مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده است تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم بتوانند از پیام قصه به‌طور کامل بهره‌مند شوند. قصه به والدین و مربیان کمک می‌کند بدون فشار مستقیم، راهی غیرمستقیم برای تقویت اعتمادبه‌نفس کودک خجالتی پیدا کنند. - [همیشه تمیز و خوشبو هستم!](https://nasimegheseha.com/p/bathing-and-personal-hygiene-deaf/): حمام کردن و رعایت بهداشت فردی یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی است که کودکان باید از سنین پایین یاد بگیرند. گاهی کودکان از حمام کردن فرار می‌کنند یا دلیل اهمیت آن را درک نمی‌کنند. آموزش این عادت می‌تواند سلامت جسمی و روانی آن‌ها را تضمین کند. در مجموعه‌ی قصه برای ناشنوایان، ویدیویی با موضوع بهداشت فردی طراحی شده که در آن کودک می‌بیند قهرمان قصه با تمیز بودن، احساس شادابی و اعتمادبه‌نفس بیشتری دارد. این محصول ویژه با مجری زبان اشاره، همراه با صوت قصه و زیرنویس فارسی تهیه شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا نیز به‌طور کامل پیام را دریافت کنند. این قصه با رعایت اصول روانشناسی کودک ساخته شده و بهترین راه برای آموزش غیرمستقیم اهمیت تمیزی و مراقبت از بدن به بچه‌هاست. - [طبیعت رو تمیز نگه می‌دارم!](https://nasimegheseha.com/p/environmental-protection-deaf/): آموزش محافظت از محیط زیست به کودکان از سنین پایین اهمیت زیادی دارد. یکی از رفتارهای کلیدی در این زمینه، یاد گرفتن نریختن زباله در طبیعت است. کودکان باید بدانند که حفظ پاکیزگی جنگل‌ها، پارک‌ها و رودخانه‌ها، به معنی احترام به خانه‌ی مشترک همه‌ی موجودات زنده است. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، داستانی جذاب درباره اهمیت تمیز نگه‌داشتن طبیعت روایت می‌شود. کودک در این قصه می‌بیند که ریختن زباله چه پیامدهایی دارد و چگونه با یک رفتار کوچک می‌تواند زمین را جای بهتری برای زندگی کند. این ویدیو با حضور مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه طراحی شده تا همه‌ی کودکان به‌ویژه ناشنوا و کم‌شنوا به راحتی از آن بهره‌مند شوند. این قصه علاوه بر آموزش محیط‌زیستی، ارزش مسئولیت‌پذیری و احترام به دیگران را هم تقویت می‌کند. - [زودی از بقیه دلخور نمی‌شم!](https://nasimegheseha.com/p/sensivity-and-irritability-in-children-deaf/): حساسیت و زودرنجی در کودکان یکی از چالش‌هایی است که بسیاری از والدین با آن مواجه می‌شوند. کودک زودرنج ممکن است با کوچک‌ترین انتقاد، شوخی یا حتی تغییر شرایط ناراحت شود و واکنش‌های شدیدی نشان دهد. اگر این ویژگی مدیریت نشود، می‌تواند بر اعتمادبه‌نفس و روابط اجتماعی کودک تأثیر منفی بگذارد. در مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره برای ناشنوایان، ویدیویی ویژه به موضوع زودرنجی اختصاص یافته است. داستان به زبان ساده و کودکانه نشان می‌دهد که گاهی همه‌چیز آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود و لازم است قوی‌تر و آرام‌تر با مسائل برخورد کنیم. این ویدیو با حضور مجری زبان اشاره، همراه با زیرنویس فارسی و صوت قصه ساخته شده تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم به‌طور کامل با پیام قصه ارتباط بگیرند. این محصول با رعایت اصول روانشناسی کودک تهیه شده و فرصتی عالی برای والدین و مربیان است تا کودک را بدون سرزنش، با مهارت مدیریت احساسات آشنا کنند. - [کاش همه موفق بشیم!](https://nasimegheseha.com/p/jealousy-in-children-deaf/): حسادت در کودکان احساسی طبیعی است که اغلب در روابط خواهر و برادری یا میان دوستان دیده می‌شود. کودک وقتی احساس کند توجه یا امکانات کمتری نسبت به دیگران دارد، ممکن است دچار حسادت شود و رفتارهای منفی نشان دهد. اگر این احساس درست مدیریت نشود، به پرخاشگری یا کناره‌گیری کودک منجر خواهد شد. در مجموعه‌ی قصه برای ناشنوایان، ویدیویی با موضوع «حسادت» تهیه شده که در قالب داستانی شیرین و کودکانه، به بچه‌ها نشان می‌دهد حسادت چه پیامدهایی دارد و چطور می‌توان به جای آن، روی توانایی‌های خود تمرکز کرد. این محصول با حضور مجری زبان اشاره، به همراه صوت قصه و زیرنویس فارسی تولید شده و کاملاً مناسب برای کودکان ناشنوا و کم‌شنواست. این قصه‌ها با رعایت اصول روانشناسی طراحی شده‌اند تا بدون سرزنش، به کودک یاد بدهند احساسش را بشناسد و راهی سالم‌تر برای برخورد با آن پیدا کند. والدین می‌توانند پس از تماشای قصه، از کودک بخواهند داستان را تعریف کند یا نمایش کوچکی اجرا کند تا مفهوم بهتر در ذهنش ماندگار شود. - [آروم حرف می‌زنم!](https://nasimegheseha.com/p/screaming-in-children-deaf/): جیغ زدن در کودکان یکی از رفتارهایی است که بسیاری از والدین با آن روبه‌رو می‌شوند. کودک ممکن است هنگام عصبانیت، خستگی یا برای جلب توجه شروع به جیغ کشیدن کند. اگر این رفتار کنترل نشود، به یک عادت آزاردهنده تبدیل می‌شود که هم آرامش خانواده و هم روابط اجتماعی کودک را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در مجموعه‌ی قصه برای ناشنوایان، ویدیویی با موضوع «جیغ زدن» تهیه شده که به کمک داستانی شیرین و آموزنده، کودکان یاد می‌گیرند به جای جیغ، احساسات و خواسته‌های خود را با روش‌های سالم‌تری بیان کنند. این محصول ویژه با حضور مجری زبان اشاره، همراه با صوت قصه و زیرنویس فارسی ساخته شده است تا کودکان ناشنوا و کم‌شنوا هم بتوانند به‌طور کامل با داستان ارتباط برقرار کنند. این قصه با رعایت اصول روان‌شناسی کودک طراحی شده و هدف آن کمک به والدین و مربیان برای کاهش جیغ زدن و آموزش راهکارهای درست به کودکان است. بعد از دیدن ویدیو می‌توانید از کودک بخواهید داستان را برایتان تعریف کند یا آن را به شکل نمایش اجرا کند تا پیام قصه در ذهنش ماندگار شود. - [زرنگ بودن یه چیز دیگه‌س!](https://nasimegheseha.com/p/laziness-of-children-deaf/): تنبلی یکی از چالش‌های رایج در دوران کودکی است. بسیاری از والدین می‌پرسند چطور می‌توانند فرزندشان را به فعالیت، نظم و مسئولیت‌پذیری تشویق کنند. در نسیم‌قصه‌ها، ما این موضوع را با تولید این قصه‌‌ی زبان اشاره برای کودکان ناشنوا پوشش داده‌ایم. در این کلیپ قصه برای ناشنوایان، کودک می‌بیند که شخصیت‌ قصه به‌دلیل تنبلی بسیاری از فرصت‌های زندگی را از دست می‌دهد و وقتی از تنبلی فاصله می‌گیرد و دست‌به‌کار می‌شود، زندگی‌‌اش شیرین‌تر و موفق‌تر می‌شود. این نوع آموزش غیرمستقیم باعث می‌شود کودک بدون مقاومت، اهمیت تلاش و پرهیز از تنبلی را یاد بگیرد. محصولات ما با دقت و بر اساس اصول روانشناسی کودک طراحی شده‌اند تا هم جذاب باشند و هم آموزنده. - [تلاش می‌کنم تا بشه!](https://nasimegheseha.com/p/effort-and-perseverance-deaf/): یکی از ارزش‌های مهمی که باید از کودکی در ذهن فرزندانمان نهادینه شود، اهمیت تلاش و پشتکار است. در این قصه برای ناشنوایان با موضوع «تلاش کردن و پشتکار داشتن»، کودک ناشنوا با داستانی روبه‌رو می‌شود که نشان می‌دهد رسیدن به هدف بدون تلاش امکان‌پذیر نیست.  این قصه‌ با زبان اشاره اجرا شده‌است و به‌گونه‌ای طراحی شده‌ که کودک به‌راحتی با شخصیت‌های داستان ارتباط عاطفی برقرار کند. در این کلیپ‌ قصه برای ناشنوایان، کودک می‌بیند که شخصیت‌ها با وجود سختی‌ها، با پشتکار به موفقیت می‌رسند. این تجربه برای او انگیزه‌بخش است و به او یاد می‌دهد تسلیم نشود. تمامی این محصولات با همکاری متخصصان روانشناسی کودک و تیم حرفه‌ای نسیم‌قصه‌ها تولید شده‌اند تا هم از نظر محتوایی غنی باشند و هم از نظر آموزشی. - [با همکاری آسون‌تره!](https://nasimegheseha.com/p/encouraging-children-to-cooperate-deaf/): قصه‌‌ی زبان اشاره برای ناشنوایان با موضوع «تشویق کودکان به همکاری» فرصتی ارزشمند است تا بچه‌ها از طریق داستان، اهمیت همدلی، همکاری و مسئولیت‌پذیری را بیاموزند. بسیاری از والدین و مربیان می‌خواهند کودکانشان یاد بگیرند که در کارهای جمعی، چه در خانه و چه در مدرسه، مشارکت داشته باشند. ما در نسیم‌قصه‌ها با تولید این کلیپ قصه برای ناشنوایان به این نیاز پاسخ داده‌ایم.  در این قصه‌، کودکان ناشنوا به زبان اشاره می‌بینند که همکاری و کمک به دیگران نه‌تنها کارها را آسان‌تر می‌کند بلکه باعث شادی و صمیمیت بیشتر هم می‌شود. این ویدیوها توسط تیمی متخصص در حوزه روانشناسی کودک و ادبیات داستانی تهیه شده‌اند و با زبانی ساده و تصویری جذاب، پیام‌های عمیق را منتقل می‌کنند. والدین می‌توانند با خیال راحت از این مجموعه استفاده کنند تا فرزندشان ارزش همکاری را بهتر درک کنند. - [تنهایی رو دوست دارم!](https://nasimegheseha.com/p/fear-of-loneliness-deaf/): بسیاری از کودکان وقتی تنها می‌مانند، دچار اضطراب و نگرانی می‌شوند. آن‌ها ممکن است نخواهند در اتاق تنها بازی کنند یا حتی برای چند دقیقه از والدینشان جدا شوند. این ترس از تنهایی اگر ادامه پیدا کند، می‌تواند استقلال کودک را کاهش دهد و باعث وابستگی شدید شود. این قصه برای ناشنوایان با موضوع ترس از تنهایی، برای کمک به حل این چالش طراحی شده است. در این قصه، شخصیت اصلی ابتدا همیشه به دنبال دیگران است و از تنها بودن فرار می‌کند، اما در طول ماجرا یاد می‌گیرد که می‌تواند در لحظه‌های تنهایی هم احساس امنیت کند و حتی از آن لذت ببرد. این کلیپ با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و پخش صوت قصه آماده شده است. والدین می‌توانند پس از تماشای قصه، کودک را تشویق کنند تا مدت کوتاهی را به‌تنهایی به بازی یا فعالیت مورد علاقه‌اش بپردازد. - [تاریکی هم قشنگه!](https://nasimegheseha.com/p/fear-of-darkness-in-children-deaf/): ترس از تاریکی یکی از رایجترین ترسهای دوران کودکی است. بسیاری از کودکان وقتی چراغها خاموش میشود یا باید در اتاقی کمنور بخوابند، دچار اضطراب میشوند. این ترس میتواند ناشی از تخیل فعال کودک، تجربههای ناخوشایند یا حتی شنیدن قصههای ترسناک باشد.  این قصه برای ناشنوایان با موضوع ترس از تاریکی، برای کمک به حل این چالش طراحی شده است. در این قصه، شخصیت اصلی ابتدا از تاریکی میترسد و خیال میکند سایهها و صداها ترسناک هستند، اما کمکم یاد میگیرد که تاریکی بخشی طبیعی از زندگی است و با زیباییهای شب آشنا میشود.  این محصول با حضور مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و پخش صوت قصه آماده شده تا هم کودکان ناشنوا و هم شنوا بتوانند از آن بهره ببرند. بعد از تماشای قصه، میتوانید با کودک گفتوگو کنید و به او اجازه دهید با چراغ قوه یا نور کوچک شبخواب، کمکم بر ترسش غلبه کند - [بدون پز هم دوستم دارن!](https://nasimegheseha.com/p/showing-off-and-arrogance-in-children-deaf/): پز دادن و فخرفروشی در کودکان معمولاً واکنشی است به نیاز به توجه یا حس بحران هویت اجتماعی؛ کودکان ممکن است با نمایش وسایل یا توانایی‌ها به‌دنبال افزایش محبوبیت باشند. نسیم‌قصه‌ها کلیپ قصه‌ای برای ناشنوایان تولید کرده که در یک ویدیوی زبان اشاره‌ی ۸–۱۰ دقیقه‌ای، این رفتار را به‌صورت داستانی بررسی می‌کند: شخصیتی که با فخرفروشی روابط دوستی‌اش را از دست می‌دهد و سپس می‌آموزند ارزش دوستی در مهربانی و همدلی است، نه در داشته‌های بیشتر.  با حضور مجری زبان اشاره، پخش صدای قصه و زیرنویس فارسی، پیام‌های مربوط به فروتنی در کودکان، آموزش ارزش‌های اخلاقی و تقویت عزت‌نفسِ واقعی منتقل می‌شود. محتوای اثر با تکیه بر اصول روانشناسی کودک و طراحی تیمی متخصص تهیه شده تا پیامِ «ارزش در رفتار است نه در تظاهر» به‌صورت ملموس و پایدار به کودکان ناشنوا برسد. - [شوخی آره، اذیت نه!](https://nasimegheseha.com/p/avoiding-annoying-jokes-deaf/): شوخی گاهی پلِ دوستی است و گاهی باعث آزار؛ تفاوت در نیت و اثر است. نسیم‌قصه‌ها کلیپ قصه‌ای برای ناشنوایان درباره‌ی پرهیز از شوخی‌های آزاردهنده تولید کرده که در ۸–۱۰ دقیقه و با زبان اشاره پیام‌های همدلی، احترام و مرزبندی اجتماعی را منتقل می‌کند. در این ویدیو شخصیت‌هایی نمایش داده می‌شوند که ابتدا بدون توجه به احساس دیگران شوخی‌هایی می‌کنند که آزاردهنده است و سپس یاد می‌گیرند چگونه با عذرخواهی، جبران و تغییر رفتار، رابطه‌ها را ترمیم کنند. اجرای مجری زبان اشاره همراه با صدای قصه و زیرنویس فارسی اطمینان می‌دهد که کودک ناشنوا می‌تواند پیام همدلی و احترام را به‌طور کامل دریافت کند. این محصول بر پایه‌ی اصول روانشناسی کودک طراحی شده و به والدین و مربیان ابزار مناسبی برای آموزش مرزهای شوخی و تقویت همدلی در کودکان می‌دهد. - [وقتی مهربون‌ترم همه‌چی بهتره!](https://nasimegheseha.com/p/aggression-in-children-deaf/): پرخاشگری در کودکان می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد: ضربه زدن، فریاد، خرابکاری وسایل یا رفتارهای کلامی آزاردهنده. برای کودکان ناشنوا که گاهی راه‌های ابراز هیجان محدودتر است، ارائه روش‌های جایگزین برای بیان احساسات ضروری است. نسیم‌قصه‌ها در این کلیپ قصه پیامدهای پرخاشگری در کودکان را به زبان قصه به کودک کم‌شنوا یا ناشنوا نشان می‌دهد. این قصه‌‌ی زبان اشاره با دقت بر اصول روانشناسی کودک نوشته شده و نشان می‌دهد چگونه شخصیت داستان در مواجهه با خشم، راه‌های ایمن‌تری (مثل نفس عمیق، خروج از موقعیت، دیدن از دریچه‌ی چشم دیگری) را امتحان می‌کند. روایت توسط مجری زبان اشاره ارائه می‌شود و هم‌زمان صدای قصه و زیرنویس فارسی نیز پخش می‌گردد تا تمام اعضای خانواده‌ به‌صورت مشترک این روایت را دنبال کنند. این محصول به والدین و مربیان ابزاری می‌دهد تا بدون برچسب‌زنی، به کودک کمک کنند مهارت‌های کنترل خشم را در خود تقویت کنند. - [توقع کمتر، دوستای بیشتر!](https://nasimegheseha.com/p/high-expectations-in-children-deaf/): پر توقع شدن کودکان می‌تواند ریشه در الگوهای خانوادگی، تبلیغات یا مقایسه با همسالان داشته باشد و به روابط خانوادگی و اجتماعی آسیب بزند. نسیم‌قصه‌ها برای حمایت از کودکان ناشنوا و کم‌شنوا، یک کلیپ قصه برای ناشنوایان درباره‌ی پرتوقعی در کودکان تولید کرده است که در قالب یک ویدیوی ۸–۱۰ دقیقه‌ای روایت می‌شود. در این ویدیو، شخصیتی نشان داده می‌شود که با پرتوقعی نسبت به افراد، روابط دوستی‌اش به خطر می‌افتد و کم‌کم می‌آموزد قدردان‌تر باشد و تفاوت «نیاز» و «خواست» را بفهمند.  حضور مجری زبان اشاره، پخش صدای قصه و زیرنویس فارسی باعث می‌شود تمام اعضای خانواده—چه شنوا و چه ناشنوا—به‌صورت مشترک از قصه بهره‌مند شوند. محتوای این محصول با تکیه بر اصول روانشناسی کودک و طراحی تیمی متخصص تهیه شده تا پیام‌های مربوط به کاهش توقع کودکان به شکلی جذاب و اثربخش منتقل شود. این قصه برای ناشنوایان ابزار مناسبی است تا والدین و مربیان بدون فشار مستقیم، الگویی عملی برای مدیریت توقعات کودک ارائه دهند. - [یه زندگی جدید منتظرمه!](https://nasimegheseha.com/p/accepting-parental-divorce-deaf/): قصه برای ناشنوایان با موضوع «پذیرش طلاق والدین» به خانواده‌ها و کودکان کمک می‌کند تا یکی از سخت‌ترین تجربه‌های زندگی را راحت‌تر پشت سر بگذارند. این کلیپ قصه برای ناشنوایان با استفاده از قصه‌‌ی زبان اشاره، داستانی مناسب کودکان ۶ تا ۱۲ سال روایت می‌کند که در آن کودک می‌آموزد با تغییرات زندگی کنار بیاید، احساسات خود را بشناسد و همچنان احساس امنیت کند. این محصول توسط تیمی متخصص در حوزه روان‌شناسی کودک طراحی شده و در کنار قصه‌گویی، مجری زبان اشاره حضور دارد تا کودکان ناشنوا هم بتوانند تمام جزئیات داستان را با زبان خودشان دریافت کنند. ویدیو ۸ تا ۱۰ دقیقه‌ای است، شامل صدا، زیرنویس فارسی و ترجمه‌ی کامل به زبان اشاره. هدف این قصه، کاهش ترس و اضطراب کودک، ایجاد امید و نشان دادن این نکته است که عشق والدین حتی پس از جدایی هم باقی می‌ماند. - [مامان خوشحال، من خوشحال!](https://nasimegheseha.com/p/working-as-a-mother-deaf/): بسیاری از کودکان وقتی مادرشان شاغل است، احساس می‌کنند کمتر دوست داشته می‌شوند یا از نبودن او ناراحت می‌شوند. در حالی‌که داشتن مادری شاغل می‌تواند الگویی قوی از استقلال، توانمندی و مسئولیت‌پذیری برای کودک باشد. مهم این است که کودک یاد بگیرد شاغل بودن مادر به معنای بی‌توجهی یا کمبود محبت نیست. در این قصه برای ناشنوایان، داستانی درباره پذیرش شاغل بودن مادر روایت می‌شود که به کودک نشان می‌دهد مادر می‌تواند هم کار کند و هم عاشقانه فرزندش را دوست داشته باشد. این قصه با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و پخش صوت قصه ساخته شده تا پیامش به شکلی شفاف و قابل‌فهم به کودکان ناشنوا منتقل شود. فعالیت جانبی بعد از قصه می‌تواند این باشد که کودک، ماجرای داستان را برای خانواده تعریف کند یا به‌صورت نمایش اجرا کند. این کار کمک می‌کند کودک احساساتش را راحت‌تر بیان کند و به‌تدریج شاغل بودن مادر را راحت‌تر بپذیرد. - [با بقیه فرق دارم، چون خودمم!](https://nasimegheseha.com/p/accepting-differences-and-uniqueness-deaf/): هر کودکی با دیگری فرق دارد؛ یکی آرام‌تر است، دیگری پرانرژی‌تر، یکی عاشق نقاشی است و دیگری دلش می‌خواهد ریاضی یاد بگیرد. پذیرش تفاوت‌ها و منحصربه‌فردی کودکان یکی از ارزشمندترین درس‌هایی است که می‌توان از طریق قصه به آن‌ها آموخت. بسیاری از کودکان ناشنوا یا کم‌شنوا، به‌ویژه در جمع دوستان، احساس می‌کنند با دیگران فرق دارند و این تفاوت ممکن است برایشان آزاردهنده باشد. در قصه برای ناشنوایان درباره پذیرش تفاوت‌ها، کودکان با داستانی روبه‌رو می‌شوند که در آن شخصیت اصلی، به جای تلاش برای شبیه شدن به بقیه، یاد می‌گیرد که خودش بودن زیباترین چیز دنیاست. این قصه با حضور مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و پخش صوت قصه طراحی شده تا هم برای ناشنواها قابل استفاده باشد و هم برای اعضای خانواده جذابیت داشته باشد. پس از تماشای قصه، والدین می‌توانند از کودک بخواهند آن را برایشان بازگو کند یا به شکل نمایش اجرا کند. این فعالیت کمک می‌کند کودک پیام اصلی داستان را بهتر درونی کند و احساس ارزشمندی بیشتری نسبت به خودش داشته باشد. - [می‌دونم کی حرف بزنم!](https://nasimegheseha.com/p/speaking-and-being-silent-at-the-right-time-deaf/): بعضی از کودکان به‌محض اینکه چیزی به ذهنشان می‌رسد، سریع وسط حرف دیگران می‌پرند یا جایی که باید صحبت کنند، سکوت می‌کنند. این رفتار می‌تواند در جمع‌های خانوادگی یا کلاسی باعث بی‌نظمی شود و حتی مانع شنیده شدن حرف خود کودک گردد. به‌موقع صحبت کردن مهارتی است که باید از کودکی آموخته شود تا کودک بداند زمان درست گفتن هر حرف چه وقتی است. در این قصه برای ناشنوایان، کودکان داستانی را درباره به‌موقع صحبت کردن می‌بینند که شخصیت اصلی یاد می‌گیرد صبر کند، خوب گوش بدهد و سپس در زمان مناسب حرفش را بزند. این قصه با استفاده از مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و پخش صوت قصه طراحی شده تا هم برای کودکان ناشنوا قابل‌فهم باشد و هم برای سایر اعضای خانواده جذابیت داشته باشد. پس از تماشای قصه، می‌توانید با کودک تمرین کنید که در یک بازی نوبتی صحبت کند یا فقط زمانی حرف بزند که دستش را بالا می‌برد. این تمرین‌ها کمک می‌کند مفهوم «نوبت داشتن در گفتگو» در ذهن او تثبیت شود. - [سر قولم می‌مونم!](https://nasimegheseha.com/p/keeping-our-word-deaf/): «قول» در دنیای کودک، اولین قرارداد اجتماعی است. عمل‌کردن یا نکردن به آن، مستقیماً بر اعتماد، صداقت و مسئولیت‌پذیری اثر می‌گذارد. نسیم‌قصه‌ها در یک ویدیوی ۸ تا ۱۰ دقیقه‌ای از مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره، موضوع «به قول خود عمل کردن» را برای رده‌ی سنی ۶ تا ۱۲ سال به شکل داستانی روشن و ملموس روایت می‌کند.  این کلیپ قصه برای ناشنوایان با اجرای مجری زبان اشاره، همراه صدای قصه و زیرنویس فارسی، به کودک نشان می‌دهد «قول دادن» یعنی پذیرفتن مسئولیتی واقعی حتی اگر کوچک باشد. محتوا با نظارت تیمی متخصص و بر اساس اصول روانشناسی کودک طراحی شده تا پیامدهای طبیعی «بد قولی» (بی‌اعتمادی، از دست رفتن فرصت‌ها) و ثمرات «وفای به عهد» (اعتمادبه‌نفس، احترام متقابل، اعتبار شخصی) را بدون نصیحت مستقیم نشان دهد. نتیجه‌ی این قصه برای ناشنوایان کودکی است که می‌فهمد «قول، حرف معمولی نیست»؛ قراردادی است که شخصیت او را می‌سازد. - [سرگرم می‌شم، حتی تنهایی!](https://nasimegheseha.com/p/having-fun-alone-deaf/): یکی از مهارت‌های مهم برای رشد کودکان، توانایی به‌تنهایی سرگرم شدن است. بسیاری از والدین نگران‌اند که فرزندشان همیشه به حضور آن‌ها یا دوستانش برای بازی نیاز دارد و اگر تنها باشد، سریع احساس خستگی یا بی‌حوصلگی می‌کند. اما واقعیت این است که توانایی بازی و سرگرمی مستقل، یکی از پایه‌های خودکفایی، خلاقیت و اعتمادبه‌نفس در کودکان است. در این قصه برای ناشنوایان، کودکان از طریق داستانی شیرین و آموزنده یاد می‌گیرند که می‌توانند بدون وابستگی به دیگران، دنیایی پر از تخیل و شادی برای خود بسازند. این محصول ویژه، با مجری زبان اشاره، زیرنویس فارسی و پخش صوت قصه طراحی شده و به‌گونه‌ای ساخته شده که هم برای کودکان ناشنوا و کم‌شنوا قابل استفاده است و هم برای سایر اعضای خانواده جذاب خواهد بود. این قصه با بهره‌گیری از اصول روان‌شناسی کودک و توسط تیمی متخصص تهیه شده است. پس از تماشای ویدیو، والدین می‌توانند از کودک بخواهند داستان را برایشان بازگو کند یا آن را به شکل نمایش اجرا کند. این فعالیت جانبی، علاوه بر تثبیت پیام قصه، به افزایش خلاقیت و اعتمادبه‌نفس کودک کمک می‌کند. - [با برنامه، یکی‌یکی!](https://nasimegheseha.com/p/planning-and-time-management-deaf/): بی‌نظمی روزانه—تکالیف ناتمام، دیرخوابیدن، فراموش‌کاری—از چالش‌های پرتکرار برای والدین است. ویدیوی ۸ تا ۱۰ دقیقه‌ای نسیم‌قصه‌ها درباره‌ی «برنامه‌ریزی و مدیریت زمان» از مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره، برای کودکان ۶ تا ۱۲ سال طراحی شده تا به‌شکل داستانی و بدون آموزش مستقیم، مفهوم «زمان‌بندی واقع‌بینانه» را جا بیندازد.  در این کلیپ قصه برای ناشنوایان، مجری زبان اشاره داستانی را اجرا می‌کند که در آن قهرمان با کمک «جدول برنامه‌ریزی» و «اولویت‌بندی کارها»، به تجربه‌ای بهتر از روزمره می‌رسد. ویدیو همراه صدای قصه و زیرنویس فارسی است تا همه‌ی اعضای خانواده از آن لذت ببرند. محتوای آموزشی با نظارت تیمی متخصص و بر اساس اصول روانشناسی کودک تولید شده تا مهارت‌های کلیدی مثل تمرکز، مسئولیت‌پذیری و انضباط شخصی را تقویت کند. این قصه برای ناشنوایان به کودک نشان می‌دهد با برنامه، می‌تواند بدون استرس و درگیری به همه‌ی کارهایش برسد. - [به کسی باج نمی‌دم!](https://nasimegheseha.com/p/not-paying-ransom-to-friends-deaf/): «باج دادن» به دوستان—از بخشیدن اجباری خوراکی تا انجام کاری برخلاف میل—نشانه‌ی فشار همسالان و ضعف مرزبندی است. نسیم‌قصه‌ها در یک ویدیوی ۸ تا ۱۰ دقیقه‌ای از مجموعه‌ی قصه‌های زبان اشاره، موضوع «باج ندادن به دوستان» را برای کودکان ۶ تا ۱۲ سال به‌صورت داستانی روشن و همدلانه روایت می‌کند.  این کلیپ قصه برای ناشنوایان با اجرای زنده‌ی مجری زبان اشاره، به‌همراه صدای قصه و زیرنویس فارسی، به کودک نشان می‌دهد «دوستی سالم» با احترام متقابل و مرزبندی شخصی معنا پیدا می‌کند؛ نه باج‌گیری و ترساندن. محتوا با نظارت تیمی متخصص و بر پایه‌ی اصول روانشناسی کودک تولید شده است تا مفاهیمی مانند جرأت‌مندی، نه گفتن مؤدبانه، حق‌خواهی و خوداحترامی را بدون سرزنش و نصیحت مستقیم منتقل کند. این قصه برای ناشنوایان کمک می‌کند کودک ناشنوا در برابر «فشار همسالان» واکنش درستی نشان دهد: دوستی واقعی، از شوقِ کنار هم بودن می‌آید، نه از معامله‌ی ترس و امتیاز. نتیجه‌ی تماشای این ویدیو، کودکی است که هم روابط اجتماعی گرم‌تری دارد و هم می‌داند کجا باید «نه» بگوید. ## دسته‌های محصولات - [دوره‌ها](https://nasimegheseha.com/p-category/course/) - [دانا و درنا](https://nasimegheseha.com/p-category/story/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d8%b1%d9%86%d8%a7/) - [زبان اشاره](https://nasimegheseha.com/p-category/sign-language-movie/) - [سرزمین قصه و بازی](https://nasimegheseha.com/p-category/story/game-and-story/) - [قصه های شب](https://nasimegheseha.com/p-category/story/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a8/) - [قصه‌ها](https://nasimegheseha.com/p-category/story/) - [مهارت حل مسئله](https://nasimegheseha.com/p-category/story/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%ad%d9%84-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%84%d9%87/) - [وبینار](https://nasimegheseha.com/p-category/webinar/) ## دسته‌ها - [آثار شما](https://nasimegheseha.com/category/your-stories/) - [آثار فرزندان شما](https://nasimegheseha.com/category/stories-of-your-children/) - [از کودکان بیاموزیم](https://nasimegheseha.com/category/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%85/) - [برشی از زندگی من و تو](https://nasimegheseha.com/category/%d8%a8%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d9%88/) - [مقالات](https://nasimegheseha.com/category/blog/) ## برچسب‌ها