در صورت بروز هر مشکلی به شماره تلفن پشتیبانی پیامک بزنید: ۰۹۳۵۲۶۰۷۵۹۱

کارا و اختراع جدیدش

روزی روزگاری کارا داخل اتاقش داشت برای پروژه‌ی مدرسه‌اش فیلم می‌گرفت که مکس برادر کوچکترش آمد و گفت : خواهر جون می شه از اون شکلاتهای وانیلی‌ات چند دانه بدی؟

کارا با قیافه‌ای عصبانی به برادر کوچکش نگاهی عمیق کرد و گفت : اول اینکه سلامت کو؟ دومم اینکه چرا ببخشید نگفتی؟ بعدشم اون شکلات‌ها تمام شدن اگر میخوای خودت برو بخر .

مکس گفت : باشه من میرم میخرم برو به کارت برس.

ای خدا از دست تو مکس.

مکس با ممم کنان گفت : کارا

وای باز چی شده؟

مکس صدایش را عوض کرد و گفت: می‌گم تو که این قدر خوب اختراع می‌کنی چرا یک ماشین زمان اختراع نمی کنی؟ .

وای داداش کوچولو آفرین بااینکه خیلی خراب کاری میکنی ولی مغزت خوب کار میکنه.

کارا دست از گرفتن فیلم برای ارائه پروژه مدرسه اش برداشت و شروع کرد به کشیدن طرح ماشین زمانش و بعد با خرت و پرت های داخل اتاقش ماشین زمانش را ساخت و در همان حال به خواب عمیقی فرو رفت . بعد ازساعت ها کارا بیدار شد، کش و قوسی آمد و دید ماشین زمانش نیست. انگار آب شده رفته توی زمین. همه جا را دنبالش گشت. هیچ کس داخل خانه نبود. بلند داد زد و گفت :کمک کمک!

دوباره به امید اینکه کسی صدایش را بشنود به بیرون از خانه رفت و گفت: کمک.

که ناگهان یک صدایی از پشتش آمد. برگشت ولی کسی نبود. آن صدا دوباره آمد و ناگهان یکی جلویش ظاهر شد و گفت منم! نشناختی؟ماشین زمانت .

کارا با عجله دوچرخه اش را از کنار خیابان برداشت و دوان دوان پا به رکاب ها زد اما آن اختراع دردسر سازش داشت بهش نزدیک می شد . برایش جالب بود که چه دست و پای اجق وجقی دارد مثلا خودش اختراعش کرده است .

ماشین زمانش به زور داشت سوار دوچرخه می شد. کارا هم با لگد های وحشتناکش داشت سیم های روده بزرگه ماشین زمانش را به روده های کوچکش وصل میکرد و با خودش می گفت : ای وای نباید به حرف های داداشم گوش می دادم .

در همین لحظه ماشین زمانش به دوچرخه فشار زیادی آورد و لاستیک عقب دوچرخه ترکید کارا افتاد و سعی کرد بلند شود تا آمد به خودش بیاید دید داخل جنگلی تاریک است . یک نفر گفت: خوبی؟

تا سرش را بلند  کرد جیغ زد و گفت: وای چه غلطی کردم تو را اختراع کردم .

ماشین زمانش باصدایی بامزه گفت : تو با من سفرکردی تبریک میگم اختراع ات کار کرد . کارا گفت : ممنون.

ولی یک صدایی آمد. کارا جلوی دهان ماشین زمانش را گرفت و گفت : فرار کن!

ماشین زمانش گفت: برای چی؟

بعد سرش را برگرداند  و گفت : باشه بدو چون این خرسه داره من را می کشه .

 

خرس با پنجه های بزرگش کارا را گرفت و پخش زمینِ شد .

کارا جیغ زد بعد داداشش را دید و گفت : چی شده من مردم؟

مکس گفت: نه بابا کجا مردی شلوغش می کنی! خواب دیدی بیا مامان برامون آب پرتقال گرفته.

کارا گفت:آب پرتقال بخوره توسرم می کشمت مکس .

مکس گفت: واااای خدایا به دادم برس.

نویسنده: غزل رویایی

۹ ساله

5 پاسخ

  1. چه داستان جذاب و خلاقانه‌ای! 😍👏 مخصوصاً ایده‌ی ماشین زمان و پایان بامزه‌اش خیلی دوست‌داشتنی بود 😂🌸 آفرین به این همه تخیل و ذوق نویسندگی👏👏👏

  2. با سلام قصه مطالعه شد خیلی عالی بود برای نویسنده ان غزل عزیزم ارزوی موفقیت دارم

  3. “مکس با ممم کنان گفت” عالی بود 😂
    عاااالی بود غزل جان؛ با قدرت ادامه بده. ماچ ب لپت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به سایت
نام کاربری / ایمیل / شماره موبایل خود را وارد کنید
بازیابی کلمه عبور
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد
ورود به سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ثبت نام در سایت
شماره موبایل / ایمیل را تایید و اطلاعات را تکمیل کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
ثبت نام در سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر

نسخه اپ پیشرو یا PWA سایت نسیم قصه ها را به صفحه اصلی دستگاه خود اضافه کنید

1. روی لینک زیر کلیک کنید.

2. بر روی دکمه Share کلیک کنید.

3. دکمه Add To Home Screen را کلیک کنید.