روزی روزگاری کارا داخل اتاقش داشت برای پروژهی مدرسهاش فیلم میگرفت که مکس برادر کوچکترش آمد و گفت : خواهر جون می شه از اون شکلاتهای وانیلیات چند دانه بدی؟
کارا با قیافهای عصبانی به برادر کوچکش نگاهی عمیق کرد و گفت : اول اینکه سلامت کو؟ دومم اینکه چرا ببخشید نگفتی؟ بعدشم اون شکلاتها تمام شدن اگر میخوای خودت برو بخر .
مکس گفت : باشه من میرم میخرم برو به کارت برس.
ای خدا از دست تو مکس.
مکس با ممم کنان گفت : کارا
وای باز چی شده؟
مکس صدایش را عوض کرد و گفت: میگم تو که این قدر خوب اختراع میکنی چرا یک ماشین زمان اختراع نمی کنی؟ .
وای داداش کوچولو آفرین بااینکه خیلی خراب کاری میکنی ولی مغزت خوب کار میکنه.
کارا دست از گرفتن فیلم برای ارائه پروژه مدرسه اش برداشت و شروع کرد به کشیدن طرح ماشین زمانش و بعد با خرت و پرت های داخل اتاقش ماشین زمانش را ساخت و در همان حال به خواب عمیقی فرو رفت . بعد ازساعت ها کارا بیدار شد، کش و قوسی آمد و دید ماشین زمانش نیست. انگار آب شده رفته توی زمین. همه جا را دنبالش گشت. هیچ کس داخل خانه نبود. بلند داد زد و گفت :کمک کمک!
دوباره به امید اینکه کسی صدایش را بشنود به بیرون از خانه رفت و گفت: کمک.
که ناگهان یک صدایی از پشتش آمد. برگشت ولی کسی نبود. آن صدا دوباره آمد و ناگهان یکی جلویش ظاهر شد و گفت منم! نشناختی؟ماشین زمانت .
کارا با عجله دوچرخه اش را از کنار خیابان برداشت و دوان دوان پا به رکاب ها زد اما آن اختراع دردسر سازش داشت بهش نزدیک می شد . برایش جالب بود که چه دست و پای اجق وجقی دارد مثلا خودش اختراعش کرده است .
ماشین زمانش به زور داشت سوار دوچرخه می شد. کارا هم با لگد های وحشتناکش داشت سیم های روده بزرگه ماشین زمانش را به روده های کوچکش وصل میکرد و با خودش می گفت : ای وای نباید به حرف های داداشم گوش می دادم .
در همین لحظه ماشین زمانش به دوچرخه فشار زیادی آورد و لاستیک عقب دوچرخه ترکید کارا افتاد و سعی کرد بلند شود تا آمد به خودش بیاید دید داخل جنگلی تاریک است . یک نفر گفت: خوبی؟
تا سرش را بلند کرد جیغ زد و گفت: وای چه غلطی کردم تو را اختراع کردم .
ماشین زمانش باصدایی بامزه گفت : تو با من سفرکردی تبریک میگم اختراع ات کار کرد . کارا گفت : ممنون.
ولی یک صدایی آمد. کارا جلوی دهان ماشین زمانش را گرفت و گفت : فرار کن!
ماشین زمانش گفت: برای چی؟
بعد سرش را برگرداند و گفت : باشه بدو چون این خرسه داره من را می کشه .
خرس با پنجه های بزرگش کارا را گرفت و پخش زمینِ شد .
کارا جیغ زد بعد داداشش را دید و گفت : چی شده من مردم؟
مکس گفت: نه بابا کجا مردی شلوغش می کنی! خواب دیدی بیا مامان برامون آب پرتقال گرفته.
کارا گفت:آب پرتقال بخوره توسرم می کشمت مکس .
مکس گفت: واااای خدایا به دادم برس.





5 پاسخ
چه داستان جذاب و خلاقانهای! 😍👏 مخصوصاً ایدهی ماشین زمان و پایان بامزهاش خیلی دوستداشتنی بود 😂🌸 آفرین به این همه تخیل و ذوق نویسندگی👏👏👏
با سلام قصه مطالعه شد خیلی عالی بود برای نویسنده ان غزل عزیزم ارزوی موفقیت دارم
بسیارعالی و لذت بخش بود
آرزوی توفیق روزافزون برای غزل عزیزم دارم
خیلییییی باحال بود غزل جون
دمت گرم :)))))
بازم بنویس
“مکس با ممم کنان گفت” عالی بود 😂
عاااالی بود غزل جان؛ با قدرت ادامه بده. ماچ ب لپت.