روزی روزگاری، دو دختر از خانواده پری دریایی در خانهای در اعماق دریای بزرگ زندگی میکردند. یکی از آن دو، دختری به نام آفمائو بود و خواهرش کِیسی نام داشت. کِیسی دختری بسیار مهربان بود و همیشه به آفمائو کمک میکرد.
روزی مادرشان به آفمائو گفت:
دخترم، تو نباید به خانه کِراکِنها بروی.
آفمائو با تعجب پرسید:
مادر، کِراکِنها چه کسانی هستند؟
مادرش پاسخ داد:
آنها هیولاهایی هستند که ممکن است به ما آسیب برسانند. اگر به خانهشان نزدیک شوی، ممکن است تو را بگیرند و بخورند.
آفمائو گفت:
باشه، مادر.
اما در دلش کنجکاوی عجیبی شکل گرفته بود. مدام با خودش فکر میکرد:
چه چیزی در خانه کِراکِنها وجود دارد؟ چرا مادر به من اجازه نمیدهد به آنجا بروم؟
هرچه بیشتر به حرفهای مادرش فکر میکرد، کنجکاوتر میشد. با خودش گفت:
اگر به آنجا بروم، شاید بتوانم بفهمم چه چیزی در خانه کِراکِنهاست و چرا مادر اینقدر از رفتن من به آنجا میترسد.
اما هنوز نمیدانست که رفتن به آنجا ممکن است چه اتفاقی برایش رقم بزند.
با این حال شیطنتش گل کرد و به جای گوش کردن به حرف مادر، آفمائو تصمیم گرفت به خانه کِراکِنها برود. به همین خاطر شروع کرد به شنا کردن و شناکنان به سمت خانه کِراکِنها رفت.
وقتی به خانه کِراکِنها رسید، یک قدم برداشت، دو قدم برداشت، سه قدم برداشت، چهار قدم برداشت، پنج قدم برداشت، شش قدم برداشت و در هفتمین قدم، کِراکِن را دید.
کِراکِن خوابیده بود.
آفمائو یک قدم دیگر برداشت و وارد اتاقی شد.
کِراکِن از خواب بیدار شد و آفمائو را دید. او میخواست آفمائو را بگیرد و بخورد.
اما آفمائو کِراکِنها را قلقلک داد تا توانست فرار کند. کِراکِنها هم رفتند.
آفمائو شناکنان به قصر برگشت. وقتی به قصر برگشت، دید که مادرش نگران است و مادرش به سمت او میآید.
مادرش گفت:
خواهرت در خطر است!
آفمائو با شنیدن این حرف، به سمت دریا رفت. وقتی وارد دریا شد، یه دفعه دید که خوابش میآید و یک دفعه غش کرد.
وقتی بیدار شد، یک انسان جلویش بود.
انسان گفت:
من میخواهم تو را بکشم.
آفمائو گفت:
تو نمیتوانی من را بکشی.
انسان گفت:
اتفاقاً میتوانم تو را بکشم.
آفمائو گفت:
تو داری با کی کار میکنی؟
انسان گفت:
من با کِراکِنها کار میکنم. هاهاها! فهمیدی حالا؟
آفمائو گفت:
امکان دارد؟
انسان گفت:
چرا که ندارد؟ امکانش هست.
آفمائو فهمید که انسان میخواهد او را بکشد.
آفمائو به انسان گفت:
اتفاقاً جلویت را میگیرم!
و با بالههایش با سرعت به انسان ضربه زد و انسان به زمین افتاد.
آفمائو خیزانخیزان به دریا برگشت و دوباره شناکنان به خانه کِراکِنها برگشت.
آفمائو دید که کِراکِنها بیرون بودند و خوابیدهاند.
این دفعه آفمائو یک قدم برداشت، دو قدم برداشت، سه قدم برداشت، چهار قدم برداشت، پنج قدم برداشت و شش قدم برداشت.
این دفعه هفتمین قدمش را برنداشت و عوضش دورِ هفتمین قدم راه رفت و به راهش ادامه داد.
یک دکمه جلوی آفمائو بود. آفمائو دکمه را زد.
بعد، خواهرش را در تلهای دید که گرفتار شده بود. آفمائو خواهرش را نجات داد و او را بغل کرد.
کِیسی گفت:
خواهرم، دلم برایت خیلی تنگ شده بود.
آفمائو گفت:
من هم خیلی دلم برایت تنگ شده بود.
هر دوشان با هم به قصر برگشتند. دیدند که مادرشان خیلی خوشحال بود.
اما وقتی برگشتند، دیدند که خانه را آتش گرفته است.
مادرشان گفت:
کِراکِنها فهمیدند که آفمائو میخواهد خواهرش را نجات بدهد و حالا قصرمان را آتش زدهاند.
آفمائو گفت:
حالا چه کار کنیم تا آتش را خاموش کنیم؟
مادرشان گفت:
یک جایی به اسم صخره دریایی هست که آنجا میتوانید وسایلی را پیدا کنید که بتوانید روی آتش بیندازید و آتش را خاموش کنید.
آفمائو و کِیسی گفتند:
باشد، مادر.
مادرشان گفت:
ولی مواظب باشید. آنجا دزدهای دریایی هستند که میتوانند نفس بکشند. وقتی دزدهای دریایی را دیدید، باید با آنها بجنگید تا بتوانید آن وسایل جادویی را که احتیاج دارید پیدا کنید. وگرنه ممکن است شما را بکشند. البته میتوانید دزدکی آن وسایل را بردارید.
آفمائو و کِیسی شروع کردند به شنا کردن و شناکنان از اعماق دریا به صخره دریایی رسیدند.
آفمائو گفت:
وایستا، وایستا، وایستا! مگه نشنیدی مادر چی گفت؟ یواشکی بریم تو.
کِیسی گفت:
نظرت خیلی خوبه.
آفمائو گفت:
با این جلبکهایی که کنارمان هستن، میتونیم خودمون رو قایم کنیم و بدون اینکه دزدهای دریایی ما رو ببینن، جلبکها رو برداریم و یواشکی بریم خونه.
آفمائو و کِیسی به جلبکهایی که جلوی سرشان بودند رسیدند. جلبکها را برداشتند و یواشکی رفتند.
وقتی به خانه برگشتند، هنوز آتش روی قصر بود. آنها جلبکها را به مادرشان دادند و گفتند:
مادر…
مادرشان گفت:
حالا باید جلبکها را روی آتش بگذاریم.
با همکاری هر سه نفرشان توانستند آتش را خاموش کنند. هر کدامشان ده جلبک روی آتش گذاشتند تا بتوانند آتش را خاموش کنند.
وقتی آتش خاموش شد، آفمائو گفت:
مادر، من خیلی خوشحالم!
ناگهان پدر آفمائو از درِ قصر بیرون آمد و گفت:
ما باید با انسانها جشن بگیریم. حتی اگر آنها با کِراکِنها کار کردهاند، میتوانیم به انسانها جادویی بدهیم که بتوانند زیر دریا نفس بکشند و بتوانیم کِراکِنها را با همدیگر بکشیم. نظرتان چیه، بچهها؟
آنها هر چهارتایی به دریا رفتند و به خشکی رسیدند. همه انسانها را دیدند و با آنها صحبت کردند. انسانها قبول کردند و با پریهای دریایی و جادویی که گرفته بودند، شناکنان به دنبال آنها آمدند.
آنها به خانه کِراکِنها رفتند. همه آنها یک مسئله داشتند. وقتی به قصر کِراکِنها رسیدند، دیدند که فقط دو کِراکِن آنجا هستند.
پدر آفمائو گفت:
خوب شد که فقط دو نفر هستند. ما میتوانیم همهمان با همدیگر همهشان را بکشیم.
همه آنها، قبل از اینکه حتی کِراکِنها صدای آنها را بشنوند، به کِراکِنها حمله کردند و تمام کِراکِنها را نابود کردند.
آفمائو گفت:
هورا! هورا! هورا!
پدرش گفت:
آخجون! آخجون! آخجون!
خواهرش گفت:
آخجون! آخجون! هورا! هورا!
آنها جشن گرفتند.
مادرش گفت:
عالی! حالا میتوانیم با همدیگر، با همین جمعیت، جشن بگیریم.
همهشان به قصر رفتند و با کیک و شیرینی جشن خیلی بزرگی گرفتند. همهشان با هم رقصیدند و خوشحال بودند.
آنها با همدیگر زندگی کردند و تا آخر عمرشان با خوشحالی و خوبی زندگی کردند.
داستان تمام شد…
اما یک روز صبح، آفمائو پیش مادرش رفت و گفت:
مادر، ببخشید که به حرفت گوش نکردم. اگر آن روز به حرفت گوش میدادم، شاید این همه اتفاق نمیافتاد. به خاطر کنجکاوی من بود که این همه ماجرا پیش آمد و ما با کِراکِنها جنگیدیم.
مادرش آفمائو را بغل کرد و گفت:
اشکالی ندارد، دخترم. مهم این است که فهمیدی کارت اشتباه بود و از آن درس گرفتی.
آفمائو گفت:
قول میدهم از این به بعد قبل از انجام هر کاری، به حرفهای شما فکر کنم.
کِیسی هم گفت:
من هم از اینکه نتوانستم زودتر کمکت کنم، معذرت میخواهم.
همه آنها از همدیگر عذرخواهی کردند و همدیگر را بغل کردند.
و از آن روز به بعد، همه با مهربانی و شادی در کنار هم زندگی کردند.





2 پاسخ
چقدر تخیل خوبی داشت واقعا لذت بردم آفرین نیکا عزیز❤️❤️
داستان خیلی قشنگی بود
لذت بردم واقعا🥰