در صورت بروز هر مشکلی به شماره تلفن پشتیبانی پیامک بزنید: ۰۹۳۵۲۶۰۷۵۹۱

کاپیتان بستنی و غول لواشکی

🌟 به نام خدا 🌟

🍦 کاپیتان بستنی و غول لواشکی 👹

در گوشه‌ای از فضا، سیاره‌ای زیبا و شگفت‌انگیز به نام سیاره‌ی بستنی‌ها وجود داشت. 🌌🍦

این سیاره پر از رنگ‌های زیبا بود. 🌈 کوه‌های بستنی در آن دیده می‌شدند و از بعضی کوه‌ها آبشارهای شکلاتی و توت‌فرنگی جاری بود. 🍫🍓❄️

همه‌جا پر از بستنی‌های خوشمزه و رنگارنگ بود. 😋🍦

اما یک روز اتفاق عجیبی افتاد! 😮

👶 پسری عجیب به دنیا آمد. او یک آدستنی بود؛ موجودی شبیه انسان که بدنش مانند بستنی بود، دست و پا داشت و سرش هم شبیه انسان بود. 🍦👶

خبر تولد او خیلی زود در سراسر سیاره پخش شد. 📢

در سیاره‌ی بستنی‌ها قانونی وجود داشت که اگر کودکی یک بستنی کامل و معمولی نباشد، باید از سیاره بیرون برده شود. ⚖️🍦

👑 فرمانروا دستور داد وقتی آدستنی چهار ساله شد، او را از خانواده‌اش جدا کنند و با یک سفینه به سیاره‌ای دیگر، مانند زمین، بفرستند. 🚀🌍

چهار سال گذشت… ⏳

آدستنی بزرگ شد. بعضی از بستنی‌ها او را مسخره می‌کردند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که او قدرتی فوق‌العاده دارد. ⚡🍦

با این حال، آدستنی عاشق سرزمینش بود و نمی‌خواست از آنجا برود. ❤️🌈

اما روز تولد چهار سالگی‌اش، نگهبان‌ها آمدند. 👮‍♂️🚀

آن‌ها آدستنی را از خانواده‌اش جدا کردند و سوار سفینه‌ی بستنی ۲۰۰۰ کردند. 🚀🍦

سفینه به سمت زمین حرکت کرد و سرانجام آدستنی را به زمین رساند. 🌍✨

او جلوی یک وسیله‌ی بستنی‌فروشی فرود آمد. 🍦🚚

یک زن مهربان او را دید و پرسید:

— مامان و بابات کجان؟ 🤔

آدستنی فقط گفت:

— مامان… بابا… 😢

زن فکر کرد که او گم شده یا خانواده‌اش او را رها کرده‌اند. 🥺

همسر زن، لئو، هم آمد. 👨‍🦱

آن‌ها فهمیدند که این کودک عجیب، اما دوست‌داشتنی است. 🥰

چون آن دو نمی‌توانستند بچه داشته باشند، تصمیم گرفتند آدستنی را نزد خودشان نگه دارند و مثل فرزند خودشان بزرگش کنند. ❤️🏠

آن‌ها اسم او را آیسن گذاشتند؛ چون بدنش همیشه سرد بود. ❄️🍦

سال‌ها گذشت… ⏳

آیسن در کنار پدر و مادر زمینی‌اش با عشق و شادی بزرگ شد. ❤️

او همراه آن‌ها با ماشین بستنی‌فروشی در شهر می‌گشت و بستنی می‌فروخت. 🍦🚚🏙️

اما همیشه گوشه‌ای از قلبش برای سیاره‌ی بستنی‌ها و پدر و مادر واقعی‌اش تنگ می‌شد. 🌌😢

⏳ شانزده سال بعد…

آیسن حالا بیست ساله شده بود. 🍦✨

یک روز تابستانی، در اتاقش بود که ناگهان موجودی عجیب از پنجره وارد شد! 😨🪟

آیسن با تعجب گفت:

— تو کی هستی؟ چطور وارد شدی؟! 😳

موجود گفت:

— من الهه‌ی بستنی‌ها هستم. 👸🍦 از سیاره‌ی بستنی‌ها آمده‌ام و برای تو خبرهایی دارم.

آیسن با ناراحتی گفت:

— بعد از این همه سال، چه خبری می‌تونن داشته باشن؟ 😠

الهه گفت:

— اول گوش کن! ما تمام این سال‌ها تو را از دور زیر نظر داشتیم، اما وقت زیادی نداریم. ⏳

او ادامه داد:

— فرمانروا دستور داده تو را به سیاره‌ی بستنی‌ها برگردانم. اما یک خبر بد هم هست… 😟

آیسن پرسید:

— چه خبری؟

الهه گفت:

— ۹۹ درصد سیاره به دست لواشکی‌ها افتاده! 👹🍬

آن‌ها می‌خواهند سیاره‌ی بستنی‌ها را به سیاره‌ی لواشکی تبدیل کنند!

آیسن با نگرانی پرسید:

— پس باید چه کار کنم؟ 😰

الهه گفت:

— فقط تو می‌توانی سیاره را نجات بدهی، چون قدرتی فوق‌العاده داری. ⚡🍦

آیسن ابتدا خوشحال شد که می‌تواند به سرزمینش برگردد، اما ناگهان یاد پدر و مادر زمینی‌اش افتاد. 😢❤️

— ولی اگر ناپدید بشم، پدر و مادرم نگران می‌شن!

الهه گفت:

— وقت زیادی نداریم! ⏳

آیسن گفت:

— حداقل اجازه بده برایشان نامه بنویسم و همه‌چیز را توضیح بدهم.

الهه کمی فکر کرد و گفت:

— باشه، ولی سریع!

آیسن نامه‌اش را نوشت. ✍️📜

بعد از خانه بیرون آمد و برای آخرین بار به پدر و مادر زمینی‌اش که مشغول درست کردن بستنی بودند نگاه کرد. چشم‌هایش پر از اشک شد. 😢🍦

الهه صدایش زد:

— آیسن! باید بریم!

آیسن اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:

— آماده‌ام! 💪✨

آن‌ها پس از مدتی به یک درِ بسته رسیدند. 🚪🔒

الهه گفت:

— درِ بستنی، باز شو!

ناگهان در باز شد! ✨🚪

آن‌ها وارد اتاق بزرگی شدند که پر از وسایل قهرمانی بود. 🦸‍♂️⚡

چراغ‌ها روشن شدند. 💡✨

الهه یک لباس قهرمانی به آیسن داد. 🦸‍♂️🍦

آیسن لباس را پوشید و یک اسلحه‌ی مخصوص قهرمانی برداشت. ⚡

الهه گفت:

— از امروز تو کاپیتان بستنی هستی! 🦸‍♂️🍦✨

آن‌ها نقشه‌ای برای شکست لواشکی‌ها کشیدند و سوار سفینه‌ی بستنی ۲۰۰۰ شدند. 🚀🍦

سفینه به سمت بخش باقی‌مانده‌ی سیاره‌ی بستنی‌ها حرکت کرد. 🌌🚀

وقتی رسیدند، کاپیتان بستنی با دوربین مخصوصش به مرکز سیاره نگاه کرد. 🔭🍦

اما چیزی که دید، او را شوکه کرد! 😨

سیاره دیگر مثل گذشته رنگارنگ نبود. رنگ‌های تیره همه‌جا را گرفته بودند و خبری از آبشارهای زیبای شکلاتی نبود. 🌑🍫

در میان آن تاریکی، یک غول بسیار بزرگ دیده می‌شد. 👹

غولی بسیار بزرگ با سری شبیه آلوچه، با موهایی از سس توش و لباسی از لواشک. 🍬👹

کاپیتان بستنی وقتی او را دید، به سمت مرکز شهر و غول پرواز کرد. 🦸‍♂️🍦💨

سپس در آسمان با لیزرش نوشت:

«کاپیتان بستنی آمده که نجاتتان بدهد!» ⚡🍦✨

بستنی‌هایی که قایم شده بودند، با دیدن این نوشته خوشحال شدند و در دلشان هورا کشیدند. 🎉🍦❤️

غول لواشکی که فهمید کاپیتان بستنی پشت سرش است، با یک حرکت سریع سس ترش را به سمت او پرت کرد. 🥫💨

سس به کاپیتان بستنی خورد و او به دیوار چسبید. 😨🧱

غول به طرف کاپیتان رفت. 👹

کاپیتان بستنی سریع دکمه‌ی چسب‌بازکن را فشار داد. ⚡🔓

چسب‌ها باز شدند، اما شنلش هنوز با سس چسبیده بود و او نمی‌توانست پرواز کند. 😣🦸‍♂️

کاپیتان روی زمین افتاد و میان چند سنگ فرود آمد. 🪨

وقتی می‌خواست شنلش را با چسب‌بازکن آزاد کند، غول به او ضربه زد و چسب‌بازکن از دستش افتاد. 👹💨

کاپیتان میان سنگ‌ها افتاد. 🪨😵

غول چند آلوچه‌ی بزرگ به سمت او پرتاب کرد! 🍑💨

کاپیتان جاخالی داد و با سرعت به سمت اسلحه‌اش رفت. 🦸‍♂️⚡

او به سنگ‌ها رسید، اسلحه‌اش را برداشت و دکمه‌ی چسب‌بازکن را فشار داد. 🔓✨

شنلش آزاد شد! 🦸‍♂️🍦

کاپیتان بستنی سریع به آسمان رفت و با اسلحه‌ی شکلاتی به سمت دهان غول شکلات پرتاب کرد. 🍫⚡

غول که نمی‌توانست طعم شیرینی و شکلات را تحمل کند، فهمید که قدرتش در حال از بین رفتن است. 😵‍💫🍫

او به دنبال آب گشت، اما تمام دریاچه‌ها و رودخانه‌ها با سس ترش پر شده بودند. 🌊🥫

غول سرش را داخل سس ترش برد تا حالش بهتر شود، اما حالش بدتر شد. 😖

کاپیتان بستنی دوباره بستنی به دهان غول ریخت. 🍦⚡

غول دیگر نتوانست مقاومت کند و از بین رفت. 👹✨

لواشکی‌ها که این صحنه را دیدند، ترسیدند و فرار کردند! 🍬🏃‍♂️💨

کاپیتان بستنی لواشکی‌ها را شکست داد و سیاره را نجات داد. 🦸‍♂️🍦🌈

خبر پیروزی در سراسر سیاره پیچید:

«سرزمین بستنی‌ها به دست یک آدستنی نجات پیدا کرده است!» 📢🍦✨

همه‌ی مردم خوشحال شدند و هورا کشیدند. 🎉🍦

فرمانروا به افتخار این پیروزی دستور داد در سراسر سیاره جشن برگزار شود. 👑🎊

خبر به گوش پدر و مادر واقعی آیسن رسید. آن‌ها خیلی خوشحال شدند و فهمیدند که فرزندشان برگشته است. ❤️🍦

آن‌ها به سمت مرکز سیاره رفتند تا آیسن را ببینند. 🏃‍♂️🍦

وقتی به مرکز شهر رسیدند، آیسن چشمش به پدر و مادرش افتاد. 👀❤️

سریع به سمت آن‌ها رفت و هر دو را در آغوش گرفت. 🤗💖

اشک شوق از چشمانشان جاری شد. 😭❤️

پدر و مادرش قول دادند:

— دیگر هیچ‌وقت تو را از خودمان جدا نمی‌کنیم. ❤️

جشن در سراسر سیاره‌ی بستنی‌ها برگزار شد. 🎉🍦🌈

سیاره دوباره به همان سرزمین زیبا و رنگارنگ قبلی تبدیل شد. 🌈🍫🍓❄️

در جشن، فرمانروا آیسن را به همه معرفی کرد و گفت:

— کاپیتان بستنی، قهرمان سیاره‌ی ماست! 🦸‍♂️🏆🍦

سپس مدال افتخار را به او داد. 🏅✨

فرمانروا همچنین قانون جدیدی اعلام کرد:

— از امروز، دیگر هیچ بچه‌ی عجیبی که در این سرزمین به دنیا بیاید، از سیاره‌ی بستنی‌ها بیرون نمی‌رود. 👶❤️🍦

او همچنین به کاپیتان بستنی اجازه داد پدر و مادر زمینی‌اش را به سیاره‌ی بستنی‌ها بیاورد. 🌍➡️🍦

بعد از جشن، کاپیتان بستنی نامه‌ای برای پدر و مادرش که روی زمین بودند نوشت و آن را به الهه‌ی بستنی‌ها داد تا به عنوان دعوت‌نامه به دستشان برساند. ✉️👸

از آن روز به بعد، همه به آیسن افتخار می‌کردند. ❤️

آیسن در کنار خانواده‌اش زندگی خوبی داشت. 👨‍👩‍👦🍦

هر وقت برای پدر و مادر زمینی‌اش دلتنگ می‌شد، به دیدن آن‌ها در زمین می‌رفت. 🌍❤️

گاهی هم پدر و مادر زمینی‌اش به سیاره‌ی بستنی‌ها می‌آمدند تا در کنار او باشند. 🍦✨

و این‌گونه، آیسن، همان آدستنیِ عجیب، تبدیل به قهرمان بزرگ سیاره‌ی بستنی‌ها شد؛ قهرمانی که با قدرت و مهربانی، سرزمینش را نجات داد. 🦸‍♂️🍦🌈❤️

🌟 پایان 🌟

نویسنده:آیدا شامرادی 

                                                             

نویسنده: آیدا شامرادی

۱۱ ساله

9 پاسخ

  1. خیلی خوشحالم که توانستم یک داستان زیبا برای بچه ها بنویسم.
    و ممنونم از خانم فرخنده عزیز
    که خیلی کمکم داد در این کار♡

  2. داستان عالی بود واقعا لذت بردیم
    خیلی ذهن خلاقی داره نویسنده ش،با آرزوی موفقیت👏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به سایت
نام کاربری / ایمیل / شماره موبایل خود را وارد کنید
بازیابی کلمه عبور
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد
ورود به سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ثبت نام در سایت
شماره موبایل / ایمیل را تایید و اطلاعات را تکمیل کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
ثبت نام در سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
شرایط استفاده از خدمات و حریم خصوصی نسیم قصه ها را می پذیرم.
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر

نسخه اپ پیشرو یا PWA سایت نسیم قصه ها را به صفحه اصلی دستگاه خود اضافه کنید

1. روی لینک زیر کلیک کنید.

2. بر روی دکمه Share کلیک کنید.

3. دکمه Add To Home Screen را کلیک کنید.